
جانباز شیمیایی 1- میدونم بد موقعی هست برای قصه شنیدن، ولی من میخوام براتون یه قصه بگم… وقت زیادی ازتون نمیگیرم. یکی بود یکی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمهایی داشت محکم و قرص؛ ایام ایام جشن بود. جشن غیرت. همه تو اوج شادی بودند که یهو یه غول حمله کرد به این جشن. اون غول، غول گشنهای بود که میخواست کلی از این شهر رو ببلعه، همه نگرون شدند، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؟ ما خمار جشنایم. بهتره سخت نگیریم؛ اما پیر مراد جمع گفت باید تازه نفسها برن به جنگ غول… قرعه به نام جوونها افتاد… جوونهایی که دورهی کورکوریشون بود رفتند به جنگ غول…
آری حاج کاظم برای ما روایت کن، دیگر در روزگاری نیستیم که حوصله شنیدن در و دلهای تو و همرزمان از نفس افتادهات را نداشته باشیم. تا میتوانی روایت کن. دیگر آن زمانه گذشت که با شنیدن اسم فرزند شهید و جانباز، یاد سهمیه دانشگاه و یخچال و کولر میافتادیم… ما ارزشهایمان را پس گرفتیم، ارزشهایی را که روزگاری ۲۲۰ هزار گل لاله برای آن پرپر شدند.
نگران سلمان نباش، او دیگر سلمان سابق نیست، حالا شده پسر واقعی حاج کاظم. دارد مثل پدرش میجنگد، میجنگد تا دوره کاظمها سر نیاید. حال ما را میپرسی؟ چه بگویم سردار؟ ما نیز فهمیدیم که ایثار و شهادت و از خودگذشتگی بالاترین ارزشهای یک ملتاند که در انحصار هیچ فرد یا گروه یا سازمانی نیستند. ما دیدیم که اگر خرمشهر ۵۷۸ روز در اسارت هم باشد، در نهایت طعم شیرین آزادی را میچشد هر چند بهترین فرزندان خویش را از دست بدهیم؛ ما فقط بر روی صفحات اجتماعی خوانده بودیم که روزی محمد جهان آرا به نیروهایش میگوید: بچهها اگر شهر سقوط کرد دوباره آن را فتح میکنیم، مراقب باشید ایمانمان سقوط نکند.
راستی حاج کاظم در بچههای گردانت بگو!حاج کاظم برایمان روایت کن که وقتی بچههای غواص زخمی میشدند به پرستاران اجازه نمیدادند لباسهایشان را قیچی کنند تا زخم را مداوا کنند. آخر میدانی ما تحریم بودیم و لباس غواصی گیر نمیآمد، حالا چه معنی میدهد لباس قیچی بشود؟ میگفتند لباس را از تن ما در بیارید مبادا بیت المال هدر بشود.
آری حاج کاظم از شیرمردان گردانت بگو که وقتی با میدان مین روبرو میشدند پوتین را از پای خویش در میآوردند تا نکند که یک وقت پوتین با انفجار مین از بین برود. میدانم حاج کاظم، او هم در فکر این بود که کوچکترین ضربهای به اموال کشور وارد نشود. حاج کاظم راوی هم سنگریهایت باش که از بند بند زندگی خویش بریدند تا اپسیلونی از خاک کشور بر دست صدام و صدام زادهها نیافتد.
یادت هست میگفتی فرماندهای داشتیم که عکس دختر تازه از بهشت رسیده اش را در جیب لباس پاسداری خود داشت اما شب عملیات هر چقدر با خود کلنجار رفت نتوانست عکس را بوسه باران کند، بوسه باران که سهل است به خود جرأت تماشای عکس را هم نداد. گفتی او نمیخواست شب عملیات ذرهای دلبستگی به دنیا پیدا کند. میدانم گردانت رفت، گروهان برگشت، گروهانت رفت دسته برگشت، میدانم دستهات رفت نفر برگشت. آن چند نفر باقی مانده از دستهات هنوز توقع یک دفترچه بیمه ساده را هم ندارند اما چه بگویم از صادرکنندگان دفترچه بیمه…
یادم هست میگفتی در یک عملیات قرار شد یک تهرونی، یک رشتی، یه ترک، یه بندری یه لر برن اسیر بگیرن… آری واقعیت جنگ نیز همین بود. از روستایی گرفته که کشت و زرع را کنار گذاشت تا تهرانی و شهرنشین که بازار و شغل و درآمد را نادیده گرفت و عدهای نیز که از خارج تحصیل را رها کرند تا خودشان را به منزلگاه تکلیف برسانند که مبادا ثانیهای درنگ آنها را سست کند. تمام مردم سرزمین پهناور ایران هر آنچه را که داشتند در طبق اخلاص گذاشتند تا نکند روزی بگویند شیپور جنگ نواخته شد و شما در خواب غفلت بودید. آنها با تمام وجود درک کرده بودند که اگر امام رحمت الله علیه را تنها بگذارند زیر لگد بعثیان خواهند بود.
برای همین از با ارزشترین دستاورهای زندگی مادی و معنوی خویش گذشتند. یک نفر چهار فرزند خود را شهید میبیند و خم به ابرو نمی آورد. مادری هنوز به انتظار تک فرزند رشیداش است و یک نفر هم احشام و لوازم خوراکی خود را به جبههها میفرستد تا کمک حال جبههها باشد اما هنوز فکر میکنیم جنگ را فرشتگان و ملائک هدایت کردند.