
مریم عرفانیان - آستینهایش را بالا زد تا وضو بگیرد. گفتم:
- «پسردایی! حالا که نامزد کردیم، زمان مجلس عروسی رو هم معین کنید که کی و کجا مراسم را برگزار کنیم. آن وقت جبهه بروید.»
علیاصغر، مشتی آب به صورتش زد و در همان حال جواب داد:
- «یک راز به تو میگویم دختر عمه؛ قول بده تا وقتی برنگشتهام به کسی نگویی.»
سری به تایید حرفش تکان دادم که دوباره گفت:
- «عروسی ما در بهشت برگزار میشه. بعد از شهادتم گریه نکن و فقط دو رکعت نماز شکر بخوان.»
***
هرگاه نماز شکر میخوانم به یاد حرفش میافتم.
خاطرهای از شهید علیاصغر پارسا
راوی: همسر شهید