
مریم عرفانیان
پیکر محمدعلی را که به حرم آوردند؛ هنگام طواف هر چه به خدام گفتیم وصیت کرده که:
- «وقتی پیکرم را برای طواف به حرم میبرند مدت بیشتری پای ضریح نگه دارند.»
آنها قبول نکردند؛ به تابوت چهل شهیدی که کنار ضریح قرار داده بودند اشاره کردند و جواب دادند:
- «مگر جمعیت زائران را نمیبینید؟حرم شلوغه و پیکر شهید شما هم مانند بقیه شهدا وارد حرم میشه و همراه بقیه خارج میشه.»
پس از طواف شهدا، نوبت به برادرم رسید؛ یکباره متوجه قطرههای خونی شدیم که از پایین پیکر میچکید. خدام از تکان دادن پیکر خودداری کردند و نیم ساعتی طول کشید که پیکر را میان پلاستیک قراردادند تا خونی از آن نریزد.
در همین وقت به یاد وصیت محمدعلی افتادم که نوشته بود:
- «وقتی پیکرم را برای طواف به حرم میبرند مدت بیشتری پای ضریح نگه دارند.»
زیر لب گفتم:
- «اگر خدا بخواهد بنده خدا هیچ کاری نمیتواند انجام دهد.»
این بود که وصیت برادرم انجام شد.
***

* خاطرهای از شهید محمدعلی نیکنامی
* راوی: خواهر شهید
عشق به شهادت
شب چهارشنبه بود که یکبار دیگر همراه محمدرضا و همسرش برای خواندن دعای توسل به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم. وقتی وارد حرم شدیم محمدرضا جلوی من را گرفت و گفت:
_«مادر! کمی صبرکن کارت دارم.»
وقتی ایستادیم ادامه داد:
_«تو رو به این امام رضا (ع) قسم می دم ازم دل بکن؛ از من بگذر تا شهید بشم.»
گفتم:
_ «نه مادرجان! امیدوارم هیچ کس آرزوی شهادت به دلش نمونه و هر کس این آرزو رو داره به اون برسه. اما شما هر وقت پیر شدی اشکالی نداره شهید بشی.»
این حرف را که گفتم محمدرضا خیلی خوشحال شد، رو به گنبد امام رضا (ع) کرد و گفت:
_«آقا! شنیدی که مادرم رضایت داد.»
آن گاه باعجله طرف همسرش رفت و گفت:
_«مادرم در مقابل بارگاه امام رضا (ع)رضایت داد که من شهید بشم.»
خودم را به آنها رساندم و گفتم:
_«من که نگفتم همین الان شهید بشی؛ گفتم هر وقت پیر شدی خدا شهادت رو نصیبت کنه.»
آن وقت همگی طرف سقاخانه به راه افتادیم.
اما نمیدانستم که خیلی زود به آرزویش میرسد.
***

* خاطرهای از شهید محمدرضا مهدیزاده طوسی
* راوی: لیلا صمدی، مادر شهید