
فاش نیوز - گردان کربلا بیست و هشتمین گردهمایی خود را در تاریخ 11 دی ماه 1394 در شهر اهواز برگزار کرد. یک گردان کربلاست و حماسه بی نظیر فرمانده شهید "اسماعیل فرجوانی" که تا ابد نامش بر آسمان پر ستاره گردان کربلا می درخشد و من متاسفم که بگویم برای دومین سال متوالی نتوانستم در این مراسم حضور پیدا کنم! اما این بار تاسف و افسوسم به اندازه سال قبل نیست. زیرا حالا بعد از چندین ماه حضور در بین رزمندگان دلاور گردان کربلا در گروه « تلگرامی هشت فصل عاشقی » دقیقا" می دانم محور تبیین ها در این گردهمایی بزرگ بر چه اساسی است!
محورگردهمایی: فرجوانی و عملیات کربلای چهار، فرجوانی و شجاعتش، فرجوانی و بصیرتش، فرجوانی و قدرت عمل سریع و صریحش، فرجوانی وحساسیت سنجی هایش در انتخاب افراد، فرجوانی و حماسه همرزمانش، فرجوانی وادامه راهش، فرجوانی و ... آری برادر، گردان کربلاست و نام نیک شهید فرجوانی!
در آخرین روزهایی که به برگزاری همایش منتهی می شد و مقارن بود با سالروز عملیات کربلای چهار، یکی از نیروهای منتخب شهید فرجوانی با بیانی شیوا و بلیغ، یاد این فرمانده رشید اهوازی را برای ما به طور شایسته زنده کرد. او بیسیم چی شهید فرجوانی در شب عملیات کربلای چهار بود. این رزمنده دلاور در صفحه تلگرام، همان فضایی که ما آن را مجازی و نامعتبر می دانیم به مدت چهار شب زوایا و ابعاد شخصیتی یک حقیقت "واقعی و نورانی" را برای ما چهره گشایی نمود. از همان شب اول مصمم شدم هر شب خاطرات او را تایپ کنم و آن را برای نشر آماده نمایم. خوشبختانه کانال تلگرامی فاش نیوز کار مرا در تبلیغ فرهنگ ایثار و شهادت آسان کرده است . آنچه از حماسه مظلوم فرزندان امام راحل و شجاعت بی نظیر شهید فرجوانی در شب عملیات کربلای چهار ملاحظه می نمایید به نگارش زیبا، بلیغ و رسای برادر « حاج مهدی عادلیان » است که به سوالات همرزمش برادر جهانی مقدم ( مدیر گروه هشت فصل عاشقی ) پاسخ داده است. توجه شما را به این مصاحبه مجازی جلب می کنم. باشد که به برکت نام و یاد شهید فرجوانی و سایر شهدای گردان کربلا، حد و حدود شرعی را در محیط واقعی و مجازی بیشتر رعایت کنیم که مقام معظم رهبری نیز فرمودند: هر چه یاد و نام شهدا در جامعه بیشتر شود، رعایت ارزشهای اسلامی در جامعه بیشتر نمود پیدا می کند.
** لطفا خودتان را معرفی کنید و از شروع کارتان بفرمایید ؟
- مهدی عادلیان هستم که در عملیات کربلای چهار بعنوان بیسیم چی شهید فرجوانی همراه او بودم. این سمت و وظیفه با انتخاب خود شهید به من داده شد. در دی ماه سال 65 شهید بهزادی، مسئول آموزش غواصی ما در منطقه پلاژ اندیمشک بود. در روزهای آخر آموزش، شهید سعید جهانی توانست نظر مساعد شهید فرجوانی را جلب کند و همراه ما در این عملیات شرکت نماید. بعد از پایان آموزش، همه نیروها در مسجد بهبهانی ها جمع شدیم که دیوار به دیوار یک کلیسا (!) بود و در آنجا شهید فرجوانی برای ما سخنرانی کرد. عمده صحبتهای ایشان بر این اساس بود که عملیات حساسی در پیش داریم و ما باید حتما خط را بشکنیم تا بقیه نیروها بتوانند بقیه مراحل عملیات را ادامه دهند. در آخر این جلسه بعد از اینکه بچه ها با هم عکس یادگاری گرفتند، ما را به دو قسمت تقسیم کردند. ما غواص ها را به سمت تلمبه خانه یا همان نقطه رهایی بردند و بقیه نیروها را به سمت قایق هایی راهنمایی کردند که در کنار نهر قرار داشتند. البته لازم است بگویم شام ما هم شامل مغزگردو با عسل بود تا برای غواصی سبک تر و سرعت عملمان بهتر باشد.
** کمی درباره لحظات قبل از عملیات توضیح بدهید ؟
- قبل از غروب آفتاب من و شهید مسعودمنش پشت خاکریز خودمان کنار آب رفتیم. صدای هلهله و شادی و یزله رفتن عراقی ها به گوش می رسید. کاملا معلوم بود از یک چیزی خوشحال هستند. بعد از دقایقی به سمت بچه ها برگشتیم که دیدیم علی بهزادی آنها را جمع کرده و برای آنها صحبت می کند و با حرفهایش به آنها روحیه می داد. ساعت 9 شب حرکت بچه ها شروع شد و بچه ها آرام آرام از نقطه رهایی که یک سکوی سیمانی بود وارد آب شدند. البته به همراه ما یک تخریبچی و یک اطلاعاتی از لشکر هم آمد. شهید فرجوانی هم برای بالا بردن ضریب موفقیت ماموریت غواصها وارد آب شد.
** نحوه آرایش شما در آب چگونه بود ؟
- تمام بچه ها به وسیله یک طناب ضخیم به شکل آرایش جتی به هم وصل بودند که جریان آب ما را متفرق نکند. شروع به فین ( کفش مخصوص غواصی) زدن کردیم. سرعت آب حدود 70 کیلومتر در حالت جذر بود. مقداری از مسیر را طی کرده بودیم که هواپیماهای عراقی بالای سر ما ظاهر شدند و شروع به ریختن بمب منور بر روی سطح آب کردند. خوب که دقت می کردی صورت بچه ها عین توپ سفید روی سطح آب دیده می شد. چون آب در حالت جذر بود، در سمت ساحل عراقی ها به وسعت 150 متر باتلاق ایجاد شده بود. البته چون در ساحل پوشش علفزاری به اسم چولان وجود داشت، تقریبا پوشش خوبی برای استتار ما ایجاد می کرد. ما به صورت نیم خیز به جلو می رفتیم. شهید علی بهزادی به عنوان فرمانده غواصها در جلوی ستون بود. شهید فرجوانی هم در کنار ستون غواص ها مرتب جلو عقب می رفت و بچه ها را راهنمایی می کرد.
** کار شما در آن لحظات چه بود ؟
- من با حمل یک دستگاه بیسیم تلفنکن برای ارتباط با برادر علیرضا معینیان ( معاون گردان ) و با عقبه گردان در عملیات حضور داشتم. همچنین به یک کلت کمری برای محافظت از شهید فرجوانی مجهز بودم. در حال طی مسیر بودیم که خمپاره ای نزدیک ستون بچه ها اصابت کرد و برادر بهزادی شد. ابتدا بچه ها به دور او جمع شدند. جراحت علی از ناحیه شکم بود. نمی توانستیم بیش از آن توقف کنیم. لذا به دستور شهید فرجوانی بچه ها دوباره به راه افتادند. در جلوی ستون آن فرد اطلاعاتی و تخریبچی حرکت می کردند و حاج اسماعیل هم پشت سر آنها بود و من هم پشت سر حاجی قدم برمی داشتم. بقیه نیروها هم به دنبال ما بودند. هوا به شدت سرد بود. گلوله های خمپاره و نارنجکهای پلامین ( سلاحی که نارنجک را رگباری می انداخت ) بی توقف در اطراف ما منفجر می شدند.
** درباره موانع سر راه خود هم اشاره ای بفرمایید .
- تخریب چی لشکر هر کجا کابل بشکه های فوگاز قطع نشده می دید با قیچی بزرگی که همراه خود داشت آنها را قطع می کرد. در سرتاسر خط این موانع دیده می شد. درون بشکه ها پر بود از مواد منفجره که به وسیله کابلی به هم وصل بودند و سر کابل در سنگر فرمانده عراقی قرار داشت. اگر او احساس خطر می کرد با فشار یک کلید خط را به آتش می کشید. موانع خورشیدی هم که به وفور دیده می شد. این موانع طوری چیده شده بودند که امکان عبور قایق و غواصی وجود نداشته باشد. اما با همت بچه ها همه موانع را پشت سر گذاشتیم. در ادامه مسیر به یک دو راهی رسیدیم که با هدایت شهید فرجوانی در مسیر درست حرکت کردیم.
** تا این جای کار عراقی ها متوجه حضور شما نشدند ؟
- هنوز عراقی ها متوجه نشده بودند. از موانع خورشیدی که گذشتیم در انتهای مسیر به سیم خاردارهای حلقوی رسیدیم. نمی دانستیم تا خط عراقی ها چقدر مانده اما صدای پارس سگهایشان به گوش می رسید. معلوم شد به عراقی ها نزدیک شده ایم. به شکل نشسته با چهاردست و پا جلو می رفتیم. این نحوه حرکت ما باعث ایجاد صدای چالاپ چولوپ می کرد بی شک عراقی ها صدای ما را می شنیدند. در همین حین صدای رگبار گلوله ای بلند شد. آتش دهانه اسلحه را می دیدیم. معلوم شد که عراقی ها متوجه حضور ما شده اند.
** با آن اولین رگبار کسی هم مجروح شد ؟
- با اولین رگبار نیروی اطلاعاتی و آن نیروی تخریبچی و فرمانده والامقام برادر فرجوانی به شهادت رسیدند. دو گلوله به پای من اصابت کرد و حدود 8-7 نفر دیگر از جمله برادر ملک زاده ، مکتبی، احمدی ثنا و مسعودمنش و بعضی دیگر از بچه ها از ناحیه باسن و کمر تیر خوردند. با رگبار دوم، سومین تیر که رسام بود به پای چپم اصابت کرد. در این لحظه که بچه ها متوجه فاصله کم خود با عراقی ها شده بودند و با هدایت برادر کربلایی و حبیب میاحی و شهید سعید جهانی با فریاد الله اکبر به سمت سیل بند عراقی ها یورش بردند.
** با تیر خوردن شما وظیفه بیسیم چی بودن به عهده چه کسی قرار گرفت ؟
- در همان حالی که داشتم، وقتی چشمم به سعید جهانی افتاد به او گفتم: سعید! این بیسیم ارتباط ما با عقب است. رمز ما با بچه های داخل قایق این است که سه بار دکمه را فشار بدهیم ولی صحبت نکنیم. الان برادر معینیان منتظر پیام ما می باشد. باید به او پیام بدهی تا با دریافت رمز بقیه نیروهای گردان را به جلو بیاورد. آنها در قایق ها منتظر هستند. سعید هم بیسیم را از من گرفت و در حالی که به جلو می رفت ، با صدایی که من می شنیدم خیلی راحت و آشکار تکرار می کرد : از اسماعیل به علی ... از اسماعیل به علی ...علی جان سفره آماده است. بفرمایید سر سفره!
** بعد از رفتن بچه ها شما چه کردید ؟
- همه بچه ها به طرف سیل بند عراقی ها رفتند و مشغول پاکسازی سنگرها شدند. ما مجروحین هم روی زمین ماندیم. البته گاهی گلوله ی خمپاره ای داخل چولان منفجر می شد. من به بچه ها گفتم : بیایید خودمان را کشان کشان به خط برسانیم. با موافقت آنها راه افتادیم. از کنار شهید فرجوانی رد شدیم. جای سه تیر روی صورت قشنگش دیده می شد و به صورت سجده روی زمین افتاده بود . نزدیک سیل بند که رسیدیم سایر برادران عزیزم از جمله سید صدر ، علی عمیره ، شهید اکبر شیرین و چند تن دیگر زحمت کشیدند تا ما مجروحین و شهدا را به روی سیل بند عراقی ها منتقل کنیم. مجروحین را به سنگر 106 که از همان جا به سمت ما تیراندازی شد منتقل کردند و شهدا را همه به سنگر بغلی بردند.
** کمی از وضع عمومی مجروحیت خود در آن شرایط بگویید ؟
- من از ناحیه دو پا سه تیر خورده بودم که در سنگر 106 به همراه برادران غلامرضا نادری، علی بهزادی، مسعودمنش، امیرمکتبی، سعید سید سرخابی شب را تاصبح به سر کردیم. شهید سرخابی کنار من قرار داشت که نیمه های شب به علت شدت جراحات و خونریزی به شهادت رسید . برادران بهداری محل زخمها را پانسمان می کردند اما کافی نبود. تعدادی از برادران غواص به شدت از ما محافظت می کردند که مبادا عراقی ها از درب پشتی سنگر که نیزار بود به داخل سنگر نارنجک پرتاب کنند. از طرفی چون سنگر پر از مجروح بود دیگر جایی برای استراحت برادران غواص سالم وجود نداشت. با این حال یک آن متوجه شدند زیر پتویی سه نفر عراقی خود را به خواب زده اند! که با برپایی یک دادگاه انقلابی آنها را به سزای اعمالشان رساندند. ما در اثر خونریزی احساس خواب آلودگی داشتیم که بچه های با تجربه اجازه خواب به ما نمی دادند. آنها می گفتند : حالا که تا این جا از شما مراقبت کردیم، ما دیگر طاقت داغ شما را نداریم. عمرا" که اجازه بدهیم شما بخوابید. زیرا خواب همان و ملحق شدن به شهدا هم همان!
** بقیه نیروهای عمل کننده گردان چه وقت به شما ملحق شدند ؟
- عرض کردم شهید جهانی روند کار نیروهای غواص را به اطلاع برادر معینیان داد. او نیز طبق نقشه و برنامه بقیه نیروها را به جلو آورد و در محل تعیین شده مستقر کرد. بعد از آن گردان جعفر طیار با قایق ها جلو آمدند و پیشروی را بعد از گردان ما ادامه دادند.
** یکی از عکسهای شما در سنگر 106 خیلی جالب است . یادتان می آید چه کسی آن را از شما گرفت ؟
- من یک دوربین عکاسی داشتم که آن را وقتی در مسجد بهبهانی ها بودیم به دست شهید علی ماپار دادم. چون می دانستم او با قایق می آید. فکر کردم اگر بعد از عملیات سالم بودم، دوربین را از او پس خواهم گرفت. حتی به ایشان تاکید کردم اگر در شرایط دیگری هم بودم باز هم از من و بقیه عکس بگیر. صبح حمله در سنگر نشسته بودم که صدای شهید ماپار به گوشم رسید. او دنبال من بود. وقتی او را دیدم، از او خواستم از ما عکس بگیرد. پتو را از روی شهید سرخابی کنار زدم و از او هم عکس گرفت. حاج اسماعیل در سنگر بغلی بود، از او هم عکس گرفت. بعد به علی گفتم : برو .. هر وقت اهواز همدیگر را دیدیم دوربین را از تو می گیرم و او رفت.
** چه گروهان هایی در عملیات ، موافق شدند به مواضع تعیین شده برسند ؟
- گروهان مکه به فرماندهی حاج ابوالقاسم اقبال منش و به معاونت شهید بلبلی، گروهان قدس به فرماندهی امیر صالح زاده و معاونت برادر زهره بخش که همه تحت فرماندهی برادر معینیان و حاج رحیم قمیشی و شهید صادق نوری بودند، به اهداف تعیین شده رسیدند. متاسفانه نیروهای غواص لشکر 33 المهدی نتوانستند خط را بشکنند. در نتیجه عراقی ها در سمت راست ما همچنان حضور داشتند. نزدیکی های ظهر صدای تیراندازی ها بیشتر می شد به طوری که تیرها به سنگر ما اصابت می کردند و بعضی بچه ها که در تردد بودند تیر خوردند. ما متوجه شدیم حادثه ای در حال روی دادن است. در همین حین برادر غلامرضا رضایی که پیک گردان بود سر خود را وارد سنگر کرد و گفت : برادر مسعودمنش به دستور فرماندهی هر چه زودتر به عقب بروید!
** چرا تا قبل از آن شما مجروحین به عقب منتقل نشدید ؟
- صبح عملیات شهید موسی اسکندری رییس ستاد لشکر 7 حضرت ولی عصر عج، برای دلجویی از مجروحین وارد سنگر ما شد. به او گفتم شرایطی فراهم کند که ما مجروحین به عقب منتقل شویم. او کفت : هر قایقی که جلو می آید، ضدهوایی های دشمن او را می زنند. ما نتوانسته بودیم خطوط دشمن را در سمت راست از بین ببریم. حالا آنها تصمیم داشتند با الحاق شدنشان از سمت راست و چپ کل گردانهای کربلا، جعفر طیار و لشکر 33 المهدی به دام بیندازند. همه به سمت عقب حرکت کردیم. من هم به زحمت روی پایم ایستادم. از دریچه سنگر بیرون را نگاه کردم. خدایا چه می دیدم؟ محشر کبری بود! همه به سمت رودخانه می دویدند. سطح رودخانه موج می زد از بچه هایی که به آب زده بودند.
** شما با توجه به وضعیتتان چطور به عقب رفتید ؟
- من با یک حرکت خودم را از سنگر بیرون انداختم. بقیه مجرو حان هم بصورت سینه خیز از سنگر بیرون آمده بودند و منتظر این که کسی به آنها کمک کند. بحث مرگ و زندگی بود. باید در آن موقعیت قرار بگیری که صحبتهای من برایتان مفهوم باشد. امیدوارم برای هیچ کس این موقعیت پیش نیاید. ناامیدانه به اطراف نگاه می کردم که ناگهان برادر بزرگم حاج مرتضی عادلیان را دیدم که اطلاعات گردان و کنار حاج معینیان بود. ایشان به سختی مرا تا لب آب برد. زیرا لباسهای غواصی گل آلود و خیسم بدن مرا مثل ماهی لیز کرده بود. اما او هر طور بود مرا بغل کرد و با خود برد.
** آیا در آن شرایط خطر باز هم روح همکاری وجود داشت یا شرایط اجازه نمی داد ؟
- شرایط طوری بود که هر کس باید خودش را نجات می داد و من به همه حق می دهم. اما در همان شرایط برادر فرشیدی از گردان جعفر طیار، وقتی دید برادرم با چه مشقتی مرا حمل می کند به کمک او آمد. وقتی به لب آب رسیدم به سمت عقب نگاهی انداختم. دیدم عراقی ها روی سقف سنگری که در آن بودم ایستاده اند و به مجروحانی که آنجا جا مانده بودند تیر خلاصی می زنند. من وارد آب شدم . با توجه به اینکه دو پایم مجروح بود برای شنا کردن فقط از دستهایم استفاده کردم . خمپاره های دشمن به سطح آب اصابت می کرد و بدنهای مجروح و خسته بچه ها را نشانه گرفته بود . ناگهان به بینی برادر مسعود منش که در کنار من شنا می کرد تیری اصابت کرد. قوای ما در حال تحلیل رفتن بود که دیدم قایقی به سرعت به ما نزدیک می شود. نزدیکتر که شد برادر اقبال منش را درون قایق دیدیم. او مجروحان را از سطح آب جمع کرد و با سماجت در مقابل تلاش عراقی ها که سعی می کردند قایق را هدف قرار دهند به سمت یک نهر فرعی برد و ما را تحویل آمبولانس هایی که آنجا بودند داد و به این صورت حماسه عملیات کربلای چهار تمام شد.
جهانی مقدم : با تشکر.
لازم به ذکر است تصاویری مربوط به بیست وهشتمین همایش گردان کربلا، توسط برادر جهانی مقدم در گروه هشت فصل ارسال شد. این تصاویر شامل آماده سازی مسجد حجت، دعای ندبه رزمندگان گردان کربلا و مراسم گردهمایی رزمندگان گردان کربلا است.
تنظیم گزارش از : هدایت الله عسکری