تاریخ : 1394,یکشنبه 13 دي14:20
کد خبر : 40993 - سرویس خبری : متن ادبی

پاهایم روی میز بزرگان جا ماند!


پاهایم روی میز بزرگان جا ماند!

ای کاش پدرانمان سام و زال نبودند. ای کاش مادرانمان رودابه و سودابه نبودند! ای کاش قوت لایموت سفره بی ریای پدرمان با عرق جبین و یدان ترک خورده تهیه نمی شد!

شاید به وقت دیدار

شاید به وقت دیدار- ای کاش زیاده خواهی و جنگی در کار نبود؛ ای کاش با این وسعت حمله ای در کار نبود؛ قبل از انقلاب کشور ایران چند ده بار تا شاید یکصد بار درگیری مرزی و یا بدتر از آن جنگ چند روزه ای با کشورهای متخاصم مرزی علی الخصوص عراق داشت. رژیم  بعثی صدام  ملعون بعد از روی کار آمدن چه بسیار به نیات بد و چشمداشت به خاک ایران. حملاتی هر چند ایزایی ولی ممتد را در طول حکومت منحوسش داشت؛ ولی سربازان؛ تکاوران؛ رنجر های دوره دیده؛ کلاه سبزهای هلی برن کی مان دو (کماندو ) و دلیران نیروی پر قدرت هوایی و دریایی و زمینی مکانیزه این مرز بوم نگذاشتند آب در دل مردم تکان بخورد. همانند هشت سال جنگ خان ومان برانداز بعد از انقلاب اسلامی.

   شروع جنگ اصولا" در پس توهمات خودساخته انسان هایی پدیدار می شود که نهایت غایی طرز تفکرشان فاشیسم و نژاد پرستی نهفته است و صد البته امتیازات پس از پیروزی نیز بسیار مهم است؛ ای کاش دوست عزیز! جنگی به ما تحمیل نمی شد؛ ای کاش همه عزیزان بی نام و نشان (شهیدان گمنام ) و شهیدان دفاع مقدس و جانبازان مظلوم و ایثارگران طعم تلخ بی اعتنایی بعد از جنگ را از خودی ها نمی دیدند. ای کاش در همان ابتدای جنگ آذر پنجاه ونه در کنار پهنای شط اروند خوزستان ایران به دست بعثی کافری کشته و در دل خلیج همیشه فارسمان همینک خفته بودیم تا در نگاه کوچک و قدرناشناس مسئولین و بیشتر مردم  قرار نمی گرفتیم.

   ای کاش شیر حلال مادرمان می خشکید؛ تا ما شیر مرد نشویم؛ ای کاش قوت لایموت سفره بی ریای پدرمان با عرق جبین و یدان ترک خورده تهیه نمی شد تا ما هم جزء ناسپاسان و نامردان حال حاضر در قبال شیر مردان نام آور دفاع هشت ساله بودیم. چه کنیم یاران باوفای ایران؟ چه کنیم؟ ذات و شیرازه ما از روز ازل با مردی و مردانگی و گذشت اجین و قرین بود؛ ای کاش پدرانمان سام و زال نبودند؛ ای کاش مادرانمان رودابه و سودابه نبودند؛ ای کاش سیمرغ؛ دایهٔ زال زر در کوه های البرز نمی شد؛ تا تهمتنانی همچو ما درپی نسل ها پدید آید؛ ای کاش منوچهر شاه زابلستان؛ سام و مهراب را می کشت تا رویین تنان سپنچ پسین اینچنین خار نمی شدند.

   حالیا نام لب دوزمان و سخن شکر شکنمان و بازوان کمرشکنمان و قلم مستانه مان در پس ادویه حکیمان؛ گذر لنگان لنگان واپسین روزهای خفیف نامرادی را طی می کند. آری همرزم دیرینم! حق داری فرمان ابتلا به آلزایمر را در محکمه عقلایی خویش صادر کنی؛ حق داری نسیان مروت را به رخ علمداران کوی پهلوان مفرد بکشی. همرزم عزیز دیرینم؛ من پاهایم را روی مین های چیده شده در جلوی میزهای بزرگان جا گذاشتم؛ من دستانم را لای درب اتاق مسئولین هنگام بیرون راندنم جا گذاشتم؛ من چشمانم را برای همیشه به روی درب اتاق های مسئولین بسته نگاه خواهم داشت... همرزم عزیز دیرینم؛ من وتو وما قلبمان را در سراب بهمنشیر جا گذاشتیم. ولی دلمان در زیر پاهای متظاهران بوجهلی شکسته شد. عزت عالی مزید .

والسلام


کد خبرنگار : 20