
رضا امیری فارسانی - امشب برخودم واجب دیدم، داستان دکتر حسین دهقان و سید منصور میرمرادی را تشریح کنم تا دوستی یا همرزمی دچار سوء تدبیر نشود و خدای ناکرده فکری منحرف نشود. همان گونه که عرض کردم، خدای شهدا را شاهد می گیرم که من به عنوان فرزند شهید و جانباز این انقلاب، تا امروز نه وامی گرفته ام، نه طرحی گرفته ام و نه وام دارِ کسی هستم. هر دوستی می تواند با جست و جو کردنِ نامِ من حقیر در گوگل، از وضعیت من مطلع گردد.
از جمله جانبازان و فرزندان شهدایی هستم که برای نان شب محتاجم. سال 61 پدر من شهید شده، یعنی سی و سه سال قبل. تا امروز سی و سه مرتبه به بنیاد مراجعه نداشته ام. همان گونه که قبلا" گفتم به جز دویست هزار تومان بلاعوض، اگر کسی در پرونده ی من یک فقره وام یا تسهیلات بلاعوض یا مبلغ بالا دید، در همین سایت اعلام کند که حداقل دوستان بفهمندکه من رندانه حرف زده ام.
هر موجودی چه انسان، چه حیوان، چه نباتات که از جو اکسیژن می گیرند و زنده هستند، قادرند خوب و بد را تشخیص دهند، همچنان که یک شاخه گل با یک موسیقی، رشدش چندین برابر می شود. دوستان! من سال 84 که بنا بر دستور فرمانده سپاهِ شهرم، جهت تکمیل پرونده ی جانبازی ام اقدام کردم، در یک مراجعه به تهران ساعت 9 صبح جلوی اتاق دکتر دهقان بودم و با توجه به این که ایشان جلسه هم داشتند، ساعت 9:20 دقیقه با ایشان دیدار کردم. وقتی معرف گفت: ایشان فرزند شهید و جانباز است، دکتر از پشت میزش بلند شد و روی صندلی بغل ما نشست. وقتی از من سوال کرد که کدام منطقه بودی و داستان را تعریف کردم، خودم اشک را در حدقه چشم ایشان دیدم.
خلوص نیت یک امر غیر ارادی است. دوستان عزیز! شما می توانید هر وقت اراده کردید، عطسه کنید، چون عطسه هم غیر ارادیست، پس خلوص نیت هم یک امر تظاهری یا ارادی نیست. باید درون شما باشد و من این خلوص را در دکتر حسین دهقان دیدم. والله نه من با دکتر دهقان برخورد یا مراوده ای دارم و نه دکتر دهقان مرا می شناسد. اما آن روز دستور موکد داد که در فرصتی اضطراری، به کار من رسیدگی شود و به آقای ابویی فرمود: که ازشهرستان آمده، یعنی تا قبل از ظهر راهیشان کنی بروند.
خوب این یک برخورد؛ و دو بار به دلیل مشکلاتی که داشتم، تا پشت درب اتاق آقای زریبافان آمدم و هردو بار، دو روز ماندم تهران، جلوی درب طالقانی می خوابیدم، اما یک آقایی به نام فاضلی صریح فرمود: مگر آمدی نانوا را ببینی؟ نمی شود، برو اُستانت. خوب حالا شما خودت را بگذار جای من، دست حسین دهقان را نمی بوسی؟ ما بچه های جنگیم، درکارِ ما چاپلوسی و خوش و بش، گویی عین خیانت است. آیا وقتی در منطقه، به سنگر فرماندهی می رفتیم، آن فرمانده ای که با ما عقیده اش فی سبیل الله بود، با آن فرمانده ای که خودش را مالک همه چیز می دید، یکی بودند؟
من در جایی از جبهه دوستی را دیدم، که روی دستش خال کوبیده بود: "بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد." بعد فرمانده ای را دیدم، که بیست روز تمام به این رزمنده ی خالص گیر داده بود که برو پاک کن. بعد فرمانده دسته ای رادیدم که درحال وضو گرفتن به آن فرمانده می گفت: فلانی چقدر مخلص است، روی دستش نوشته بی عشق ..... تازه آقا متوجه شده بود و شاید بیست بار گفت : فلانی من را ببخش. آیا بین این دو فرمانده تفاوتی نبود؟ این داستان حسین دهقان که به عنوان عضوی کوچک پایش را می بوسم و با اطلاعاتی که درباره ایشان گرفتم، از پاسداران ابتدای پیروزی انقلاب است و من این جنس پاسداران را بواسطه پاسداری پدرم خوب می شناسم.
و اما منصور میرمرادی؛ سال 91 تاریخ انقضای جانبازی من بود و یک دفعه شدم صفردرصد و قطع مستمری! چندین مکاتبه استان با تهران نمودند که این فرزند شهید، پدرش از پیشکسوتان جنگ بوده و خودش نیز بر اساس مدارک، از ابتدای جنگ تا انتهای جنگ در خدمت بسیج و سپاه بوده، شاید بیست نامه اتوماسیون و دستی به مرکز ارسال شد. رفقا، به خدای شهدا قسم، من این جا درحال نابودی و فنا بودم و آقایان پاسم می دادند به کمیسیون 16 و غیره. کاغذ بازی سه فرزند دانشجو، حالِ خراب، داروهای گران قیمت، نداشتن پول، شغل و... خلاصه پسرمان گاهی صبح می رفت شب ساعت 12 می آمد. یک اسپری سرو و چند دانه کپسول اسپیروا ویک مرغ باخودش می آورد، آقای آسیابان هم که خدا انزشاالله کمکش کند فردای قیامت جلوی شهدا، چند بار تا پشت درب اتاقش رفتم، اما آنقدر فضای محیطش خفقان بود که نگذاشتند یک دقیقه بروم داخل، خلاصه یک روز با نا امیدی پرونده ام را از ابتدای حضور دست گرفتم و آمدم تهران. ساعت 7 صبح بنیاد باز شد، رفتم بالا توی دفترمیر مرادی نشستم. یک دفعه آقا تشریف آوردند. اصلا" بچه های جنگ را از دور می شود تشخیص داد.
کسی که در جبهه بوده و دوستانش شهید شده اند، خاکی است. بوی عطر شهدا را می دهد. این سید خدا که قبلا" ما را نمی شناخت، ما هم که پارتی نداشتیم که معرفی مان کند، وقتی من را دید با چهره ای باز فرمود: از کجا تشریف آورده اید؟ عرض کردم چهار محال. فرمود: حتما" صبحانه هم نخورده ای؟ عرض کردم: خیر، فرمود: بیا داخل. با هم رفتیم داخل اتاقش. تلویزیون را روشن کرد. در مجلس بحث معرفی وزرا بود، یکی از آقایان مخالف وزیری، تند صحبت کرد. سید فرمود: تو رو خدا ببین چطور همدیگر را تخریب می کنند، مگر این کرسی جز دردسر و حق الناس چیزی هم دارد؟ به قرآن قسم می خواستم بلندشوم، دستش راببوسم، با خودم گفتم: زشته!پرونده ام را گرفت، نامه را خواند، فرمود: شما که بر اساس معرفی سپاه آمده اید، صورت سانحه شما که از بدو سپاه تایید است، پس چرا پرونده را بستند؟
عرض کردم، آقا اصلا" نگذاشتند ما توضیح بدهیم، یک چای و یک بیسکویت به ما دادند و به پرونده ما دستور رسیدگی داد و گوشی را برداشت، زنگ زد طبقه داخل حیاط. فرمود: این پرونده را بدون دلیل قانونی بسته اند، رسیدگی کنید. حالا شما خودت را بگذار جای من که دوبار تا پشت درب اتاق آقای زریبافان آمدم، دوبار تا پشت درب آسیابان آمدم، فضا را یک فضای نا ناسب دیدم، به جانباز و فرزند شهید کسی توجه نکرده بود، حالا به نظر شما این رندی است که من از دعای مادرم گفتم؟
دوست من به خدای شهدا قسم، اگر ده درصد کارکنان بنیاد افکارشان، افکار دهقان و میرمرادی باشد، یک جانباز یا ایثارگر نخواهید دید که از فقر یا کم کاریِ آقایان گلایه کند. از خدایِ سبحان عاجزانه تقاضا دارم که به عزت همه ی آبرومندان در گاهش، به مردان پاک و بی آلایشی چون این دو مرد، سربلندی عنایت کند. مردی که در جریان رأی گیری اش در مجلس، یک رأی مخالف نداشت، قابل تکریم نیست؟ مردی که از جنس شهداست، و دلش برای بچه ی شهدا می لرزد، نباید پایش را بوسید؟ من می بوسم و به این بوسه افتخار می کنم. مفتخرم که پسر شهیدم و پای رییس و معاونت بنیادم را می بوسم به دلیل خلوص نیتشان.