
خاطرات دوران دفاع مقدس و روایتهایی که از زبان همرزمان و خانوادههای شهدا ثبت و ضبط میشود بهعنوان اسنادی ماندگار و تأثیرگذار برای مانایی فرهنگ حماسه و مقاومت است، تاریخ 8 ساله دفاع مقدس بهعنوان میراثی گرانبها که بیش از 220 هزار تن برای حماسهسازی و ماندگار انقلاب اسلامی جان خود را تقدیم کردند، همواره باید از سوی متولیان این عرصه و همه اقشاری که بهنوعی با این حوزه درگیر هستند، صیانت، بازپروری و عرضه شود؛ خبرگزاری فارس در استان لالهها و 10 هزار و 400 شهید مازندران که در طول سالهای دفاع مقدس مردمان این دیار با محوریت لشکر ویژه 25 کربلا و چند تیپ دیگر حماسهآفرینی کردند، برای پاسداشت از دلاورمردیهای علویتباران این سرزمین در میان انبوهی از اخبار بخشی را بهعنوان «یادی از روزهای جهاد و شهادت» بهطور روزانه که این ایام مصادف با اردوهای راهیان نور نیز بوده را تقدیم به مخاطبان گرامی میکند تا این گلواژهها در عصر یخزدگی معنویات، باز هم شور و شعور را در دلها زنده کنند.
* ساحل خونی
مظاهر محسنی از رزمندگان گردان مالک اشتر لشکر ویژه و خطشکن 25 کربلا، خاطرهای را چنین بیان میکند: در عملیات کربلای چهار من، حسن کامیابی، شهید علیزاده، شهید ملکی و شهید مجید کوهستانی در یک گروهان و در یک دسته بودیم.

قبل از عملیات سردار علیجان میرشکار به ما گفت: «بهتر است شماها از هم جدا شوید، اگر با هم باشید، احتمال دارد شهید شوید و این برای محل اصلاً خوب نیست که در یک زمان این تعداد شهید دهد.»
با این که حرفش منطقی بود ولی ما قبول نکردیم، راستش را بخواهید دلمان نمیآمد از هم جدا شویم، من تیربارچی بودم، مجتبی ملکی کمک من بود، علی علیزاده آرپیجی زن بود، حمید کوهستانی کمکش، البته من دو کمکتیربار دیگر به نامهای تیمور یوسفی و شهید نبی عیسیزاده داشتم که هر دو اهل روستای رزیکه آمل بودند.
وقتی عملیات شروع شد، ما با حجم زیادی آتش دشمن روبهرو شدیم، از هر طرف بر سر ما گلوله میبارید، همان لحظه فهمیدیم که عملیات لو رفته است، همین قدر بگویم که وقتی پایمان به ساحل امالرصاص رسید در باتلاق خون فرو رفتیم.
آب ساحل خونی بود و در زیر نور منور کاملاً سرخی آب به چشم میآمد، شهید ملکی که تا به آن روز این تعداد شهید را ندیده بود، با بغضی که در گلو داشت، سر هر شهید را میگرفت و میگفت: «شما شهیدید!» خیلی ناراحت بود، تا این که ساعت 9 صبح با تیری که به پیشانیاش خورد، او هم به خیل شهدا پیوست.

سردار جانباز بابایی، فرمانده گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا با فریاد به بچهها میگفت فقط مقاومت کنید، ما در حال پیشروی بودیم که سردار میرشکار از ناحیه گردن مجروح میشود، من و حسین کامیابی او را زیر یک پلیت (حال) گذاشتیم و دو اسلحه را با دو خشاب پر در کنارش قرار دادیم.
سردار شهید خلیل زالپولی به من و حسین گفت: «هر جور شده مراقب میرشکار باشید.» این حرفش وظیفه ما را دو صد چندان کرده بود، در همین لحظه شهید زالپولی آمد و گفت: «بچهها ! اصلاً نترسید و مقاومت کنید.» در همین لحظه تیری به او اصابت میکند و او هم به شهادت میرسد.
من خیلی به هم ریختم، گلولههایمان رو به اتمام بود، دو خشابی را که کنار سردار میرشکار گذاشته بودم را گرفتم دادم به سردار بابایی، او فشنگ را بین ما تقسیم کرد، تا ساعت 8 شب مقاومت کردیم تا این که بچههای لشکر 8 نجف اشرف آمدند و جایگزین ما شدند.
من و حسین کامیابی و یکی از بر و بچههای گنبد، سردار میرشکار را داخل همان پلیت گذاشتیم و در حال انتقال بودیم که گلوله خمپاره 120 به جلوی ما اصابت میکند و باعث مجروح شدن من میشود، حدوداً 12 روز بعد وقتی چشم باز میکنم، خودم را در یکی از بیمارستانهای اهواز میبینم.

* لحظاتی از اسارت
آزاده سرافراز حبیبالله قلیپور از لحظه اسارتش، چنین می گوید: وقتی داشتم اسیر میشدم پایم مجروح شده بود، با همان وضعیت که خون از من جاری بود، سعی کردم روحیهام را از دست ندهم، بعضی جاها رفتار عراقیها باعث خندهام میشد و همین خندیدنم دستم کار داد، به طوری که مورد ضرب و شتم عراقیها قرار گرفتم.
در گرمای بیش از 45 درجه ما را به یک اتاق 12 متری بردند که تعدادمان به 32 نفر میرسید، اتاق دم کرده بود و نفس کشیدن برایمان سخت شده بود، همه دعا میکردیم یک نسیم ملایم هم شده بوزد و ما را از این فلاکت نجات بدهد.
ما را سوار بر کامیونهای نظامیکردند (آیفا)، کامیونها با هم دیگر 50 متر فاصله داشتند، یک سری از مردم هلهله میکردند و زنهایی که آمده بودند، کِل میکشیدند، در همین لحظه سنگی به صورتم اصابت کرد، دو تا از دندانهایم شکست، کمی از لب پایینیام پاره شده بود و چانهام ورم کرد.

همه بچهها را لخت کردند، هم پیراهن را در آورده بودیم و هم زیر پیراهن را، وقتی سوار کامیون شدیم فراموش کردیم که میلههای کامیون زیر آفتاب داغ بصره سرخ شدهاند، پشت به میلههای کامیون دادیم، صدای فریادمان به بالا رفت، بیشتر بچهها رد سوختگی دو میله آهن را در پشت تا مدتی داشتیم.
ما را به اردوگاه رمادیه بردند، وقتی از اتوبوسها خارج شدیم، ما را از بین دو ستون سربازهایی که هر کدامشان یک باتوم و یا کابل در دست داشتند حرکت دادند، تا جا داشت ما را زدند، وقتی به زمین میافتادیم با لگد به جان ما میافتادند.
هر 90 نفر در یک آسایشگاه 7 در 13 متری بودیم، سهم هر نفرمان دو موزائیک 30 سانتیمتری بود، نه آبی بود برای استحمام و نه برای توالت، چند روز که گذشت مهمانهای ناخوانده به سراغمان آمدند ـ شپشها ـ مدتی از وقتمان در روز صرف کشتن شپشها میشد.
حالا که دارم این خاطرات را برای شما میگویم، در شرکتی مشغول به کار هستم که با حقوق کم ولی حلالش روزگارم را سپری میکنم، همیشه از خدا میخواهم هیچکسی را اسیر دیگری نکند، اسارت واقعاً سخت است و ما برای این که به اسارت دشمن در نیاییم باید تلاش کنیم و کشور خودمان را خودکفا کنیم از همه لحاظ، مسئولان هم باید مواظب باشند تا در جامعه بیعدالتی اتفاق نیفتد، بیعدالتی باعث خیلی از نابهسامانیها میشود، مسئولین باید بازرسیشان را قوی کنند تا هر کس جرأت انجام بی عدالتی را نداشته باشد.