تاریخ : 1395,سه شنبه 17 فروردين13:28
کد خبر : 44023 - سرویس خبری : زنگ خاطره

سیلی ناجوانمردانه


سیلی ناجوانمردانه

سرباز عراقی پرسید: «راستش را بگو ببینم، آیا تو خمینی را دوست داری؟» در مقابل سؤالش فقط سرم را به علامت بلی تکان دادم. سرباز عراقی گفت: «چرا؟ مگر خمینی غیر از اینکه برای شما جنگ راه انداخت، کار دیگری هم کرده است.»

آزاده حمید عیوضیان
روزها از پی هم به سختی می گذشت. یک شب بعد از شام، نمی دانم سر چه موضوعی بود که به خود اجازه دادم برای بچه ها قدری صحبت کنم. آنها روی احترام متقابل تا آخر صحبت هایم ساکت نشستند و با دقت به حرف هایم گوش دادند. تکیه کلامم بیشتر روی وحدت بچه ها بود و اینکه نباید سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کنند. به آنها گفتم: «باید به گونه ای رفتار کنیم که عراقی ها فرقی بین یک سرباز بسیجی یا پاسدار، قائل نشوند.»
فردای آن شب، بعد از آمار صبح، سربازی به نام «خلف» مرا احضار کرد که با یکی از بچه های عرب زبان به نزد او رفتم. او با عصبانیت به من گفت: «حالا دیگر در سلول تبلیغ می کنی. از خمینی حرف می زنی و دولت ما را محکوم می کنی.» دلم از این برخورد و اینکه چگونه او از موضوعات داخل سلول باخبر شده به درد آمد. در مقابل تمام صحبت های او فقط سکوت کردم.
سرباز عراقی پرسید: «راستش را بگو ببینم، آیا تو خمینی را دوست داری؟» در مقابل سؤالش فقط سرم را به علامت بلی تکان دادم. سرباز عراقی گفت: «چرا؟ مگر خمینی غیر از اینکه برای شما جنگ راه انداخت، کار دیگری هم کرده است.»
سرباز عراقی در دنباله ی حرف هایش، مسائل پوچ دیگری را هم عنوان کرد که من در مقابل همه یاوه گویی های او پرسیدم: «آیا تو صدام را دوست داری؟» در جوابم گفت: «آری، او رئیس جمهور ماست.» به او گفتم: «تو صدام را دوست داری و آن وقت توقع داری که من رهبرم را دوست نداشته باشم.»
سرباز عراقی قانع نمی شد. بعد از اینکه کلی به انقلاب و امام بد و بیراه گفت: مرا تهدید کرد به: اگر یک بار دیگر، بر ضد دولت ما تبلیغ کنی، بلایی سرت می آورم که آن نصف عضو سالمت هم ناقص شود. کاری نکن که با کابل جلوی همه اسرا، بدنت را سیاه کنم.
او تهدیدهای دیگری هم کرد و آن گاه ما را روانه سلول نمود. دلم از آن همه تهمت و افترایی که به امام زده بود، به درد آمد، ولی چه می توانستم بکنم.
فردای آن روز، بچه ها مشغول نظافت بودند و من با یکی از دوستان معلولم، در انتهای سلول به دیوار تکیه داده بودیم که ناگهان، همان سرباز بعثی -خلف- وارد سلول شد. بچه ها، نظافت سلول را تمام کرده و ناظر حرکات سرباز بعثی شدند. سرباز بعثی، انگشت خود را بر روی زمین – که هنوز خیس بود-کشید و بعد با عصبانیت از مسؤل سلول پرسید: «چرا زمین کثیف است؟» و بدون اینکه فرصت جواب دادن به او را بدهد چند سیلی محکم به او و چند تا از بچه های نظافتچی زد، به طوری که اثر انگشت او بر صورت آنان نقش بست. آنگاه مثل یک مار زخمی به سراغ ما آمد و گفت: «شما مقصر هستید، زیرا خودتان را روی زمین کشیده اید و سلول را با لباس هایتان کثیف کرده اید.» آنگاه چندین ضربه کابل به پشت و کمر یکی از بچه ها به نام «محسن روغنی» که پایش قطع شده بود زد.
بعد از او نوبت به من و یکی دیگر از بچه های فلج رسید. چند ضربه محکم کابل، با بی رحمی تمام بر گردن مان وارد کرد به طوری که تا یک هفته، نمی توانستیم، سرمان را تکان دهیم. فهمیدم که همه اینها به خاطر تلافی بحث دیروز بوده است.

منبع : سایت جامع آزادگان