
به مناسبت عید سعید مبعث «نوشِ شراب عاشقی» تقدیم به علمداران سپاه ظهور، مدافعان حرم نبوی
جوشِ شرابِ سرمدی در قدحِ محمدی - مست ترانه کرده این قوسِ غزل، زِبَرجَدی
شاه قبیلۀِ عرب، میرسد از حرا به تب - ذکر جلیل یا علی، نقشِ جلاله را به لب
مصطفوی نگارِ حق، دلبر مه عذار حق - آید و با خود آورد، عطرِ خوشِ بهارِ حق
سوسن و سرو و یاسمن، رقصِ بهاره در چمن - میرسد از رهِ حرا، ماهِ منیرِ بتشکن
نرگسِ مست او زِ کف، دل به بهانه میبَرد - عطرِ خوشِ ترنُّمش، هوشِ ترانه میبرد
بارِ امانتِ خدا او نه یگانه میبَرد- تا به همیشه با علی شانهبهشانه میبرد
گوهر شبچراغ حق، فصل بهار باغ حق - چلهنشین عاشقی در پِیِ اتفاقِ حق
راز درونپرده را، در تبِ عشق دیده او – از لبِ لعلِ عاشقی، بادۀِ حق چِشیده او
قبلۀِ عشق و آرزو، کرده به خوندل وضو- مَحرمِ راز عاشقی، نِی به خدا کَسی جز او
قلزم بیکران عشق، سیدِ خاندانِ عشق - میرسد از حرایِ حق از لب او اذان عشق
چشمۀِ عشقِ سرمدی از لب او چو سر زدی - جاریِ سینهها شُدی، رودِ شراب ایزدی
فصلِ بهارِ عاشقی، ره به ره آید از طرب – طُرّه اگر که وا کُند، شاهِ قبیلۀِ عرب
مه به سجود میرسد، حق به شهود میرسد - نورِ نگاهِ عاشقِ یاسِ کبود میرسد
بارِ بلا به دوش او، نیشِ به مکه نوش او – زمزمۀِ محبتِ فاطمه تا به گوشِ او
فاطمه قبلهگاه او، مَحرمِ اشک و آه او – تا به همیشه غرقه خون، دیدۀِ دل به راه او
مرکزِ ثقل عالمین، خونجگرِ غمِ حسین - فاطمه است و فاطمه، بانیِ عشق و شور و شِین
گَشت گلِ محمدی، ساقیِ عشقِ سَرمدی – فاطمه را به بومِ دل تا که زِ غم رقم زدی
شب به سحر به سجده سر، بسته ملک خبر به پَر– منزل وحیِ عاشقی، آمده اشرفِ بشر
میکده گشته کهکشان، شمس و قمر سبو کشان - آمده در حرای حق، بعثت احمدی نشان
بادۀِ سبز احمدی کرده چو پُر پیاله را - اشک ستاره میچکد دامن سرخ لاله را
سرخوش و مست و دفزنان، مه به اشاره میرسد - غرقۀِ رقصِ عاشقی، قومِ ستاره میرسد
از لب او چه دلنشین، نوشِ شرابِ آتشین - مستِ نِظاره بر خدا، ساقیِ در حرا نشین
ذره به ذره هرچه هست، آمده بیقرار و مست - خاتمۀِ پِیَمبری ساغر عاشقی به دست
داعیهدار نُهفلک، حلقهبهگوش او ملک - طرح شکوفه میزند باغ سپیده را فدک
مه به کَفَش چو مُهرهای، قبلۀِ شمس و زُهرهای - او که زِ عشقِ فاطمه، گشته شَهیر و شُهرهای
قوم قمر بلاکِشان از مِیِ احمدی چشان - آمده شمسِ عاشقی، مرکز ثقل کهکشان
طوق جنون به گردنِ حور و ملک فِکنده او – دل زِ تمام عاشقان، کَرده خدا به بندِ او
بهر وجود فاطمه گشته عیان پیمبری - بر دَرِ عشقِ فاطمه حور و ملک به قنبری
مستِ شراب فاطمی از قدحِ دمشق او- حیدری و محمدی هر دو طفیل عشق او
فاطمه است فاطمه، آینۀِ خدا جَلی – آنکه طُفِیلِ هست او گَشته محمد و علی
بیغم عشق فاطمه، کار جهان به خاتمه - مرکز ثقل عاشقی، فاطمه است و فاطمه
چشمِ خُمار مریمش، اشکِ روانِ چون یَمَش - طعمِ پیمبری دهد نوشِ ز بادۀِ غمش
گر بِگشاید از رخ او، پرده بهرسم دلبری - دل زِ کف خدا برد او به طریقِ حیدری
روضۀِ چشم خیس تو مأمن شیون و فغان - فاطمهای و فاطمه قبلۀِ جان عاشقان
ای به حجاز عاشقی پردۀِ دلبری زده - حور و ملک به نام تو مُهرِ پیمبری زده
محو خیال روی تو سرزده آفتابِ عشق - فاطمه گشته چون تو را خوردوخوراک و خوابِ عشق
طعم خوش شکر لبت، باده به جوش در تبت - مهر و ولا و عاشقی داعیهدارِ مکتبت
ای که به شوق عاشقی نازِ تو را کِشد فلک - گر که کُنی کرشمهای جان دهد از خوشی ملک
حادثه کرده تب تو را، مُهرِ غزل به لب تو را - چلهنشین در حرا، سلطنتِ عرب تو را
نور، به نوش خوردهای، هوشِ سروش بُردهای - در خُمِ عشق سرمدی بادۀِ جوشخوردهای
خُم ز طرب ز شورِ تو، آمده جوشِ نورِ تو – طعم شراره میدهد مِی ز تب حضورِ تو
کرده به ذکرِ ماورا، زمزمه در شب حرا - نابترین ترانه را قصۀِ عاشقانه را
خاتمۀِ پیمبری فاطمه را به دلبری - حور و ملک به سجده سَر، بر دَرِ تو به قنبری
قوم مدافع حرم، داعیهدار عشق تو - کُشتۀِ عشق زینبی در حَرَمِ دمشق تو
کُن تو دعای خیرشان تا که شود گُشایشی – مَحوِ از این جهان شود قوم پلیدِ داعشی
بس که ز خون عاشقان لاله شکفته در حلب - تشنهلب ظهور حق، جان به لب آمد از طلب
خاتمۀِ رُسُل تو را جانِ عزیزِ فاطمه – درد و غمِ به شیعه را دِه به ظهور خاتمه
غلغله در جهان به پا، کُن به دعا تو مصطفا – تا که به عهد فاطمه، شیعه کند به جان وفا
ای شه قوم عاشقان تا به کجا غَمِ فرج - آل سعودی لعین تا به کجا امیرِ حج
کُن مددی که لشکر سبز ظهور حیدری – فتح دوباره آورد مکه به شورِ صفدری
کن مددی که پیر ما، سید عاشقان علی – بیرق حق علم کند، بهر ظهور آن ولی
به امید ظهور حضرت یار...
16 اردیبهشت 1395 – منصور نظری