
جعفری - سلام برادر جانباز حاج اسماعیل شهابی طرفی!
هزار مرتبه شکر، هزار مرتبه شکر که در دیدار سوم مان حالت کمی بهتر شده بود. انشاءالله مسئولین با حداکثر توان به شما خدمات پزشکی می دهندتا روند بهبودیت سریعتر بشود. حیف که رؤسا نگذاشتند یه عکس ازت بگیرم که ان شاءالله ان شاءالله وقتی از بیمارستان مرخص شدی نشونت بدم و بگم ببین اخوی خدا در چه لحظه ای تو را برای نجات ایمان من فرستاده بود؟
اشکال نداره! چون دوستان خوب، منو شرمنده لطفشون کردند و چند عکس برام فرستادن. اما خداییش قول بده وقتی توفیق زیارتت نصیبم شد مثل اون رییسه بهم نگی: "تا حالِ یه جانباز بد میشه سر و کله شما خبرنگارا بالای سر جانبازا پیدا میشه!؟" چون دلم خیلی میشکنه. خدا می دونه من عکاس و خبرنگار نیستم، گزارشگر نیستم، اصلا من کِی فکر می کردم به شما می رسم؟ به خاطر همین حرفها دیگه نخواستم خودم ازت عکس بگیرم!
برادر جانبازم! دلم می خواست به آن مسئول محترم بگم تو چی میدونی تو دل من چه خبره؟ البته راست می گفت. نه که این روزا خیلی ها با اسم و نام شما به نان و نوایی می رسن، فکر کرد منم از اون دسته آدما هستم. اون فرد محترم، شما و بقیه باید بدونید یه حکمتی هست که وقتی حال « ایمان و اعتقاد » من بد و زار میشه و نَفَسم به شماره میافته، خداوند وجود یه جانباز نازنینی در شرایطی مثل شما رو سر راه زندگیم قرار می ده که نبض ایمانمو منظم کنه!
اما من فقط به حرفهای اون مسئول محترم گوش کردم و وقتی بهش گفتم من برای پرسنل بخش هدیه بردم. اون وقت لحنش باهام عوض شد و فهمید راستی راستی من خبرنگار نیستم!

برادر جانبازم! قول بده زود خوب بشی تا همین همرزم بزرگوارت که به من گفت به دیدنت بیام، خودش برات بگه چه وقت به دادِ ایمان من رسید؟ هر چند باورش یه کم سخته، اما اون بزرگوارم از روی تخت بیمارستان به من درس پایداری و استقامت یاد می داد. از بیمارستان که مرخص شدی میام دیدنت و مفصل درباره این یکی برادر «جانباز نخاعی – گردنی همشهری مون» برات حرف میزنم که چطور با حوصله، دورادور با کمک همرزمای نخاعی دیگرش زمینه رشد و شکوفایی ایمان و اعتقاد من و دوستامو نسبت به احیای فرهنگ ایثار و شهادت فراهم کرد. اون وقت هر چند تا عکس که دلم خواست ازتون می گیرم و بعد به همه نشون می دم و می گم حضور هدایتگر هر کدوم از شما بزرگواران، در زندگی امثال ما چطور یک سد محکم می سازه در مقابل هجوم لشکر شیاطین و تهاجم فرهنگی به آرمانهای مقدس نظام جمهوری اسلامی، که اگه فرماندهی شما و همرزماتون نباشد، بنیان دین و ایمان ما سست میشه و زمینه سوء استفاده ابزاری مدعیان از عشقِ به شهید و شهادت ازبین میره که اگه غیراز این باشه، در جبهه جنگ نرم مغلوب خواهیم شد!
اجرتون با شهدا. الهی خدا از عمر من برداره و اضافه کنه به عمر شما، که جامعه بحران زده ما سخت به وجود امثال شما نیاز داره. زیرا حکایت پایبندی شما به مبانی اعتقادی در سخترین مراحل زندگی آن چنان است که به تعبیر زیبای آن شاعر جانباز نخاعی،" جناب دکتر ساقی "، نه تنها امثال من که با تمام وجود به شما ارادت داریم، بلکه حتی اگر کافران جهان هم واقعا به قصه ایمان شما گوش کنند به راه راست هدایت می شوند!
برادر جانبازم! در این دو - سه دیداری که با شما داشتم یه چیز به چشم من خیلی زیبا اومد، و آن عشق و وفاداری همسرت بود. این دفعه آخر دقایق بیشتری در خدمتش بودم. او برام تعریف کرد وقتی که در خرداد 67 شما به مقام جانبازی نائل شدی، او و چند نفر دیگه از اون زمان تا حالا با دل و جانشون از تو در منزل مراقبت می کنن. همسرت از لحظه های خوب و مهربانی هات برام گفت. چیزایی که می گفت خیلی زیبا بود. باید حرفاشو به گوش همه، به ویژه زوج های جوان برسونم. من دیدم وقتی او دستش را روی پیشانی تو می گذاشت و زیر لب برای تو دعا می خواند چه آرامشی در چهره نورانی ات نمایان می شد. این تبلور معجزه عشق و تجلی محبت بود در دستان همسرت!
این دیدارِ روز جمعه، خیلی منو تحت تاثیر قرار داد. من و همسرت، با هماهنگی دامادتون در یک زمان بالای سر شما آمدیم. حاج خانم از من خواست با شما صحبت کنم. وقتی دوباره اسم همرزمتو آوردم، احساس کردم داری سعی می کنی اونو به یاد بیاری. راستی چرا وقتی اسم حضرت آقا را میارم، بغض می کنی و هاله ای از اشک چشمای مهربونت رو می پوشونه؟ ای کاش اجازه داشتم هزاران عکس و فیلم از این لحظات بگیرم که سرشار از معرفتِ بی نظیر تو نسبت به مقام عظمای ولایته. ای کاش یکی پیدابشه و این همه بینش و معرفت تو رو به گوش حضرت آقا برسونه!
برادر جانبازم! هر لحظه کنار تو بودن ده ها درس و نکتهِ شهدایی برای من داشت. اما منتظر می مونم که وقتی از بیمارستان مرخص شدی بیام خونت. تا هم تصویر چهره نازنینت رو ثبت کنم و هم حرفهای دلنشینت رو از زبان خودت بشنوم. قول می دم، آموزه های تو رو در این روزگار وانفسا، چراغ راه زندگی خودم و دیگران قرار بدم.
الان اعیاد شعبانیه از راه رسیده. من در این لحظه از محضر با برکت آقا ابالفضل العباس علیه السلام عاجزانه می خوام به حق برادرش حضرت امام حسین(ع) سلامتی و بهبودی تو رو هدیه و عیدی ما ارادتمندان به مقام شامخ جانبازان قرار بده. آمین یارب العالمین
من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدم
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم
هم از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتم
که از سراب به دریایی از شراب رسیدم
به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی
به جلوه تو، به خورشید بی نقاب رسیدم
اگر نشیب رها کردم و فراز گرفتم
به یاری تو بدین حُسن انتخاب رسیدم
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم
که در تو، در تو به زیباترین جواب رسیدم
کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و من
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم
چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم؟
تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم
*********************
«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»
اهواز - جعفری