
خوب یادم می آید، ایام دهه فجر سال ۶۸ بود. با هماهنگی طلال با آب گرمی که تهیه کردند، برایم حمام مفصلی ترتیب دادند! بعد از آن هم دو روز یک بار حمام می کردم که البته بچه های دیگر هم به همین بهانه استفاده می کردند. در همان زمان با کمک بچه ها دوباره راه رفتن با عصاها را تمرین کردم. چون تمام اسارت را با عصا راه رفته بودم، خیلی زودتر راه افتادم. کم کم روزگار خوش من دوباره در آسایشگاه چهارده شروع شد… .
در آخر بهمن ۱۳۶۸ وقتی طلال به مرخصی رفته بود،«قیس» نگهبان خشن و بی رحمی که زبان زد همه ی بچه ها بود، یک روز بعد از آمار، اسم مرا صدا زد. به یکی از بچه های سالم گفت:«کیسه ی انفرادی بیجان و پتوهایش رو بردار!» فهمیدم چه نقشه ای دارد؛ باز هم جا به جایی … .
رو به عظیم کردم.گفتم:«به اون بگین، من این جا راحت هستم. به خصوص که پایم شکسته.» اما کو گوش شنوا! او که از همان روز اول مخالف حضور من در آسایشگاه چهارده بود، حالا در غیاب طلال سعی می کرد هر طور شده این جا به جایی صورت گیرد. اصرار من و بچه های دیگر هم فایده نکرد. به اجبار، یکی از بچه ها کیسه و پتوهایم را برداشت و جلوی در گذاشت.
قیس چند مرتبه با خشونت از من خواست بلند شوم و حرکت کنم. نمی دانستم چه کار کنم. مدتی بود که با بچه های آن آسایشگاه گرم و صمیمی شده بودم، چگونه می شد یک بار دیگر جدایی را تجربه کنم! هنوز خاطره ی جدایی از بچه های آسایشگاه پنج در ذهنم مانده بود که یک جدایی و دل تنگی دیگر برایم پدید می آمد. با داد و فریاد از من خواست:«زودتر حرکت کن.» برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم؛ تمام بچه های آسایشگاه چهارده در صف های پنج نفره ی آمار نشسته بودند. آن ها هم به من نگاه کردند. حس غریبی داشتم. در فکر فرو رفته بودم که فریاد قیس رشته ی افکارم را پاره کرد:« حرکت کن!» به ناچار عصاهایم را به زیر بغل گذاشتم و آرام آرام از آسایشگاه بیرون رفتم. اشک چشم هایم را خیس کرد. بین راهرو ایستادم. یکی از بچه ها در حالی که کیسه و پتوهای من را می آورد، گفت:«نگران نباش! اون جا هم عادت می کنی.» بالاخره به همراه قیس به سمت آسایشگاه هشت حرکت کردم.
آسایشگاهی که همیشه حرفش در اردوگاه زده می شد. جایی که به قول عراقی ها هر چه آدم خلاف و حزب اللهی بود، درآن جمع شده بود! آن جا همیشه مورد لطف و مهر عراقی ها بود! آن هم از نوع کتک، شکنجه و تنبیه! تا اسم آسایشگاه هشت را شنیدم، خودم را باختم. از حرکت ایستادم. گفتم:«سیدی! من پام تازه شکسته، جمعیت اون آسایشگاه زیاده. منو به جای دیگه ببرین.» انگار نه انگار که حرف مرا شنیده است! همین طور که به طرف آسایشگاه هشت می رفتیم، نگرانی و دلشوره ام بیشتر و بیشتر می شد.
به در اول رسیدیم. قیس آن را باز کرد. مسئول آسایشگاه خبردار زد. همه نشستند. نگاه کردم. جمعیت بیشتری نسبت به آسایشگاه چهارده به چشم می خورد. همه به من نگاه کردند. قیس توضیح داد:«این بیجان است. مجروح است. از این به بعد با شما خواهد بود.» به بچه هایی که دور تا دور آسایشگاه نشسته بودند، نگاه کردم تا شاید چهره ی آشنایی پیدا کنم و کنار او بروم، اما هیچ کس را نشناختم.
شخصی که قرار بود به جای من به آسایشگاه چهارده برود، وسایلش را برداشت و پشت در آسایشگاه هشت ایستاد. من هم از آن لحظه به عنوان مجروح آسایشگاه هشت معرفی شدم.«حسن شمشیری» اهل بوشهر، مسئول آن آسایشگاه بود. بعد از رفتن قیس، گفت:«کجا راحتی؟ بگو جات رو همون جا درست کنم.» به او گفتم:«من پام تازه شکسته و با کوچکترین ضربه ممکنه باز هم بشکنه. بهتره جایی باشم که تردد کمتری باشه.» او هم سریع مشکل مرا به همه ی بچه ها گفت. خیلی جالب بود که همه در همان برخورد اول یکی یکی جایشان را عوض کردند و یکی از دو گوشه ی بالای آسایشگاه را به من دادند. جایی که مشابه آسایشگاه چهارده بود. البته امکاناتش کمتر بود.از آن روز به بعد، یعنی اواخر سال ۶۸، من در آسایشگاه هشت سکنی گزیدم و تا روز آزادی در آن مکان به سر بردم.