
م.ر.ک.جانباز- سلام علیکم دلاوران صابر .
اوغور بخیر حاجی , نه وار نه یوخ
یاغچی سن ان شااله؟ گوارای وجود, نوش جونتون, به سلامتی رو آستین دست چپت نوشتی یا زیارت یا شهادت, پیشونی بند لا اله الا الله بستی حاجی, ان شااله با جوونا عازم کجایی؟ محاسن سفیدت داره داد میزنه شصت و رد کردی, ها حاجی? پیرمرد منم؟ آره والله راست میگی. شما تیزبین تری، محبوب تری، مقرب تری، اصلا" میدونی چیه؟ کلا" واجد شرایطی. ته ته هرچی جوونی. این پیرمردای دور و برت دارن کجا میرن؟ جان؟ گفتن نگین؟ ها؟ کی گفته نگین؟ جان؟ از بغلی بپرسم!

یادتون بخیر باشه دلاورا ! روحتون شاد باشه دلاورا ! نامتون پر آوزه باشه نام دارا ! راهتون برقرار باشه وطن پرستا!
حاجی یادت میاد وقتی غائله کردستان هنوز تموم نشده بود که جنگ شروع شد؟ مردم یهو آچ مز شده بودند. یادت میاد گفتیم جنگه دیگه, فرقش با کردستان چیه؟ یاعلی گفتیم رفتیم آبادان و اهواز و سه راه نادری؟ ...
حاجی وقتی ما رفتیم، تهرون حیرون بود. هی لب می گزید و می گفت عراقیا بیان آتیش به خرمن ایرونیا میندازن!
حاجی وقتی ما رفتیم، بهترین ماشین خیابونا پیکان مدل پنجاه و نه بود. هنوز مردم شلوار دمپا گشاد می پوشیدن. ساده ساده بودن. بی غل و غش, دلشون واسه همدیگه می سوخت. کلا" دل ناگرون هم دیگه بودن. جماعت مرد و جوونمرد همه جا دیده می شد.

وقتی ما رفتیم همه مشتا گره کرده بود. بیشتر چشما خیس بود. رنگ و رخ مادرا پریده بود. بوی اسپند تو هوای خیابونا فراوون بود. خواهرامون مشت به سینه میزدن و توسل به حضرت زینب می کردن. شکلات و نقل بود که از زمین و هوا رو سرمون می ریخت. اتوبوسا همیشه بوی گازوییل میداد, حاج بخشی روحیه میداد" کی خسته اس؟ ... دشمن! یادت میاد حاجی؟
همه چی کوپنی بود. بنزین لیتری یه تومنی هم کوپنی بود. همیشه نفت گیر نمی اومد! چراغ علی الدینمون له له میزد واسه دو لیتر نفت ...!
وقتی ما رفتیم مسؤلین همه انقلابی بودن. با مشت گره کرده. اوناهم بدرقه ات میکردن, در همه اتاقا روی بسیجیا باز بود, شلوار خاکی, پوتین خاکی, پیرهن سر دوشی دار چینی, یه تسبیح, دوتا انگشتر و یه دل... و یه دل که واسه دیدن امام پر می کشید، خیلی فراوون بود.

اما حاجی وقتی برگشتیم !!!
مردم شهر داشتند عوض می شدند. چقدر ماشینای قشنگتری بعضی سوار بودن, بازم ماشینای بنز یه راست می رفتند بالاشهر. خط ریشای بعضی ها پایین تر اومده بود, یه دکمه از بالای پیرهنشون باز تر شده بود, تیشرت آستین کوتاه قرمز واسه مردا مد شده بود! کتونی چینی و شلوار لی زیکو و کاپشن خلبانی کلاس شده بود.

مانتو خانما از مچ پا اومده بود رو زانو هاشون, روسری فیلم عروس مد شده بود. اوشین دیگه واسشون یه امل بود. پاترول دو در و چهار در جای پیکان رو گرفته بود. مردم مشتاشون باز شده بود و بیشتریا ما رو نمیشناختن! نگاهشون با هشت سال پیش خیلی فرق داشت, دیگه چشمای خیس مارو نگاه نمی کرد, پیرو ولایت بودن و مومن بودن املی حساب می شد.
خیلی از مادرا رفته بودن توی پستو یواشکی زار میزدن, خیلی از مادرا یه سکو جلو در خونشون درست کرده بودن هی ته کوچه رو نیگا میکردن و آه میکشیدن, خیلی از مادرا رنگ رخشون زرد و زیر چشمشون سیاه شده بود, خیلی از خواهرا همیشه چشاشون قرمز بود, خیلی از همسرا با تنها یادگار شوهر شهیدشون پنج شنبه ها بهشت زهرا بودن, خیلی از پدرا کمر خم کرده بودن و عصا به دست شده بودند... خیلی از بچه های جنگ بیست و هف هشت سال بعد از جنگ با دستای بسته اومدن, به خیلی از بچه های بازمونده جنگ با احترام بی احترامی میکردن ...

وقتی ما برگشتیم، آتیش زیر سیگار رییس گرفتن خدمت به خدا شده بود, وقتی ما برگشتیم شستن ماشین رییسا تو پارکینگ ادارات یکی از راه های رسیدن به مدارج الهی شده بود, وقتی ما برگشتیم پول خریدن یه جفت جورابو نداشتیم ولی بهمون میگفتن اینا مملکتو غارت کردند, وقتی ما برگشتیم آداب و هنر جنگ و جبهه نشانه بربریت شده بود و چاپلوسی و ریاکاری شده بود، هنر مردان ایرانی ...
حاجی چه بد شد ما برگشتیم! ای کاش با شما همسفر می موندیم.
خدا یار و یاورتون باشه دعامون کنید . یا علی مدد .