تاریخ : 1395,دوشنبه 08 شهريور12:25
کد خبر : 48925 - سرویس خبری : مقاومت بین الملل

جانباز «مدافع حرم» اهوازی به شهادت رسید


جانباز «مدافع حرم» اهوازی به شهادت رسید

شهید مصطفی رشیدپور برادر شهید احمد رشیدپور، دوم اسفند ماه سال گذشته در دفاع از حریم آل الله در سوریه به سختی مجروح شد و پس از شش ماه تحمل درد و جانبازی، دعوت حق را لبیک گفت.

فاش نیور - شهید مصطفی رشیدپور برادر شهید احمد رشیدپور، دوم اسفند ماه سال گذشته در دفاع از حریم آل الله در سوریه به سختی مجروح شد و با تنی زخمی و دلی پرخون و پس از شش ماه تحمل درد و جانبازی، دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار حضرت دوست نائل شد.

شهادت هنر مردان خداست و حاج مصطفی رشیدپور عاشق شهادت بود. او کسی بود که از سنین نوجوانی برای دفاع از کیان ایران اسلامی در هشت سال دفاع مقدس حضوری فعال در جبهه ها و مناطق جنگی داشت . بارها در عملیاتهای مختلف زخمی شد  و هر بار مشق شهادت می نمود . اما تقدیر این بود که بعد از جنگ تحمیلی بماند تا حماسه مظلوم همرزمان خود را نشر دهد و بازگو کند .

او سربداری بود که با تعصبی عاشورایی در مسلک مدافعان حرم بارها برای دفاع از حرم بی بی حضرت زینب (س) به سوریه اعزام شد و در عملیات آزادی شهر نبل الزهراء از وجود کثیف تکفریها حضور داشت . متاسفانه در این عملیات از نواحی سر و صورت و پا به شدت مجروح شد و سرانجام روز گذشته، وقتی که برای درمان جراحات خود در بیمارستان اهواز بستری بود، روح ملکوتیش قفس تن را شکست و طایر گلشن قدسی شد تا خود را به برادر و همرزمان شهیدش برساند.

شهید رشید پور رزمنده سرافراز گردان جعفر طیار علیه السلام بود که با عروج مظلومانه اش دل همرزمان خود را داغدار نمود. ضمن عرض تبریک و تسلیت به خانواده محترم شهید رشید پور، زمان تشیع ساعت 9 صبح فردا، سه شنبه نهم شهریور 95 از حسینیه ثارالله اهواز بطرف قطعه شهدای مدافعین حرم برگزار می شود.

رزمنده قدیمی گردان های امیرالمومنین، جعفرطیار، کربلا و... که همزمان با عملیات آزادسازی شهر نبل و الزهرا در سوریه حضور داشت و در منطقه ریف دمشق (غوطه شرقی) مجروح شد. شهید مصطفی رشیدپور از سن 16 سالگی (سال 1362) به جبهه ها عزیمت کرد و در عملیات هایی همانند خیبر، بدر، والفجر8، کربلا4و5، نصر4و8، والفجر10 و... حضور داشتند و در دو مرحله مجروح و به درجه جانبازی نایل شدند. مصطفی رشید پورکه همزمان با عملیات آزادسازی شهر نبل و الزهرا در سوریه حضور داشت در منطقه ریف دمشق مجروح و به ایران بازگشت و چند عمل در بیمارستان بقیه الله تهران و آپادانای اهواز انجام داد تا اینکه صبح یکشنبه پس از تحمل دردهای ناشی از این جراحت ها به یاران شهیدش پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد.

این عزیز تا معراج رفته دوم اسفند ماه سال گذشته در دفاع از حریم آل الله در سوریه به سختی مجروح شد و با تنی زخمی و دلی پرخون و پس از شش ماه تحمل درد و جانبازی، دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار حضرت دوست نائل شد.

 

نحوه مجروحیت ایشان از زبان خود شهید:


در اطراف بوته شرقی به من ابلاغ شد باید نقب ها و کانال های در اختیار تکفیری ها مورد عملیات گسترده قرار گیرد. برای انجام عملیات شناسائی 14 روز و 21 شناسایی پیش بینی و درخواست کردم که با 12 روز موافقت شد. 21 عملیات شناسایی انجام شد که در بیشتر اونها خودم هم بودم.

روز آخر یکی از عکس های هوایی بدجوری نظر منو جلب کرد. طوری که نفهمیدم نماز ظهر و عصرمو چطور خوندم. عملیات چند ساعت دیگه شروع میشد و من به یک نقطه شک کرده بودم. اگر تیربار کارگذاشته باشند همه بچه ها قلع و قمع میشن. عملیاتمون هم شکست میخوره. دل به دریا زدم و با 10 نفر پشتیبانی که 6 تاشون از فاطمیون و 3 تاشون از سوری ها و یکیشون هم یه جوون ایرانی بود برنامه آخرین بازدید رو هم ریختم.

از اون 10 نفر خواستم پشت خاکریز بمونن و هوامو داشته باشن. با احتیاط کامل خودم به راه افتادم. ساعت حدود 14 بود. خورشید از روبروی من بود و دید خوبی نداشتم. هر جوری بود خودم رو به یه ساختمون متروکه رسوندم و از توی پنجره محلی رو که میخواستم دیدم. بله. تیربار بود.

بیسیمم رو که توی جیب سمت چپ پیرهنم بود دست گرفتم که خبر بدم که یهو یه صدایی اومد و از توی پنجره یه گلوله آر پی جی اومد و به دیوار پشت سر من که چند متری با من فاصله داشت خورد.

چند دقیقه بعد به خودم اومدم دست به خودم کشیدم دیدم از یه سمت بدنم خونریزی دارم. با خودم گفتم با این شرایط اونا جامو میدونن و هرکی بیاد کمکم میزننش. از طرفی هم اگر میموندم خیلی زود بیهوش می شدم و عملیات هم ناقص می موند یا شکست می خورد. گفتم بادا باد برمیگردم. توی بیسیم درخواست آتش کردم و در پناه آتش برگشتم. هر جوری بود خودمو به خاکریز رسوندم ولی تیر بود که اطرافم زمین می خورد. در آخرین لحظه که داشتم خودمو به پشت خاکریز پرت می کردم یه تیر به پاشنه پام خورد.

به جواد گفتم بچه ها رو بگو 100 متر بکشن به چپ بعد حمله کنن تا از تیررس تیربار دور بمونن. بدجوری از دیدن من تو اون حالت شوکه شده بود. گفتم پسرم جنگ همینه. مبادا روحیتو از دست بدیا. طوری نیس.

توی بیمارستان خیلی بهم رسیدگی شد. خیلی هوامو داشتن. هرچی امکانات بود دریغ نکردن. اما وقتی رسیدیم مهر آباد، نگاه بعضیا داغونم کرد. توی فرودگاه من و 4 تا زخمی دیگه رو روی برانکارد با یه مینی بوس! به بیمارستان منتقل کردن ولی گله ای ندارم. اونام زحمت خودشونو کشیدن. توی بیمارستان بعضیا جوری نگاه و برخورد می کردن که انگار میگن خواستی نری! دلم میشکست وقتی میگفتن پولشو گرفتی!

یا وقتی پچ پچ میکردن که اینا اسمشون مدافع حرمه! مدافع اسدن!

همش میخواستم بگم که به والله بچه هایی اونجان که 14 ماهه خونه نرفتن. پولی هم نگرفتن. تو رو خدا نگید دلشون میشکنه...


روحش شاد و یادش گرامی

 


کد خبرنگار : 23