
فاش نیوز - «شهید عباس بابایی» اثبات این نکته است که شهادت حقیقتا هنر مردان خداست و شهید بابایی از هنرمندان بزرگ این راه است؛ که مثل شهدای دیگر باید از او گفت و از او شنید.
مرور زندگی شهدا به تنهایی میتواند کلاس درس عرفان باشد. این عرفان برخلاف عرفان حلقههای پوچی که مثل علف هرز به سرعت رشد میکنند و ثمری جز کوری ندارند، سرشار از بصیریت و روحیه انقلابی است و انسان را در انتخاب مسیر به تردید نمیاندازد. در خاطرات زیر میخوانیم که شهید بابایی علاوه بر داشتن غرور و تکبر قابل تقدیر در مقابل دشمن حتی به نمیخواهد نوشابه اسرائیلی بخورد و در عین حال به خواندن نماز شب اهتمام دارد.
خاطرات ذیل برگرفته از کتاب «پرواز تا بی نهایت» است:
.jpg)
تحریم نوشابه
در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه میشد؛ ورزش، عکاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد، صبحانه و شام.
هیچ وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر کنم عباس از این عمل، دو هدف را دنبال میکرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفهجویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند. بعضی وقتها عباس همراه شام، نوشابه می خورد؛ اما نه نوشابههایی مثل پپسی و... که در آن زمان موجود بود؛ بلکه او همیشه فانتای پرتقالی میخورد. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد، ولی دوباره میدیدم که فانتا خریده است.
یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمیخری؟ مگر چه فرقی میکند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد؛ آرام و متین گفت: «حالا نمی شود شما فانتا بخورید؟»
گفتم: «خب، عباس جان برای چه؟»
سرانجام با اصرار من آهسته گفت: «کارخانه پپسی متعلق اسرائیلیهاست؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند.»
به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل، آفرین گفتم.
راوی: خلبان آزاده امیراکبر صیادبورانی
مرز حیایی که عباس کشید
مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوستیابی می کرد، آنها را با معارف اسلامی آشنا مینمود و میکوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری کند.
به یاد دارم که در آن سال، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف، اتاقهایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. همسویی نظرات و تنهایی، از علتهای نزدیکی من با عباس بود؛ به همین خاطر بیشتر وقتها با او بودم.
یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین درسها به اتاق عباس رفتم، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود. نخ در ارتفاع متوسط بود، به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم. به شوخی گفتم: «عباس! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بستهای؟»
او پرسش مرا با تعارف میوه که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه میداشت، بیپاسخ گذاشت.
بعدها دریافتم که هماتاقی عباس جوانی بیبند و بار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً رو به روی عباس، تعدادی عکس از هنرپیشههای زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است.
با پرسشهای پی در پی من، عباس توضیح داد که با هماتاقیاش به توافق رسیده و از او خواهش کرده چون او مشروب میخورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یک سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هماتاقیاش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود. روزها از پس یکدیگر میگذشت و من هفتهای یکی، دو بار به اتاق عباس میرفتم و در همان محدوده او به تمرین درسهای پروازی مشغول میشدم و هر روز میدیدم که به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب میشود؛ به طوری که دیگر به راحتی از زیر آن عبور میکردم.
یک روز که به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم که اثری از نخ نیست. علت را جویا شدم. عباس به سمت دیگر اتاق اشاره کرد. من با کمال شگفتی دیدم که عکسهای هنرپیشهها از دیوار برداشته شده بود و از بطریهای مشروبات خارجی هم اثری نبود.
عباس گفت: دیگر احتیاجی به نخ نیست؛ چون دوستمان با ما یکی شده است.
راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی
.jpg)
فرار از شیطان
در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» که هر هفته منتشر میشد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود: دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب میدود تا شیطان را از خودش دور کند. من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم.
او گفت: چند شب پیش بیخوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل «باکستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه میدوی؟
گفتم: خوابم نمیآمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانعکننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم.
به او گفتم: مسایلی در اطراف من میگذرد که گاهی موجب میشود شیطان با وسوسههایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.
آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی میخندیدند، زیرا نمیتوانستند رفتار مرا درک کنند.
راوی: امیر اکبر صیاد بورانی
فرمانده آمریکایی عباس را پسرم صدا میزد
چند روزی بود که به همراه عباس از پایگاه «لکلند» واقع در شهر «سن آنتونیوتکزاس» فارغ التحصیل شده و برای پرواز با هواپیمای آموزشیT-41 به پایگاه ریس در شمال تکزاس آمده بودیم. در ورزشهای روزانه، میبایست ابتدا جلیقههایی را با وزن نسبتاً زیادی به تن میکردیم و چندین دور با همان جلیقهها به دور محوطه و یا پادگان میدویدیم. این کار جزء ورزشهای اجباری بود که زیر نظر یک درجه دار آمریکایی انجام میشد. پس از پایان این مرحله، دانشجویان میتوانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب کنند و عباس که والیبالیست خوبی بود با تعدادی از بچّههای ایرانی یک تیم والیبال تشکیل داده بودند. آن روزها بیشترین سرگرمی ما بازی والیبال بود.
باید بگویم که آمریکاییها در سالهای حدود 1349 (1970 میلادی) تقریباً با بازی والیبال بیگانه بودند و هنگام بازی مقررات آن را رعایت نمیکردند؛ به همین خاطر یک روز هنگامی که با چند نفر از دانشجویان آمریکایی مشغول بازی بودیم، آبشارهای بیمورد و پاسهای بیموقع آنها همه ما را کلافه کرده بود.عباس به یکی از آنها یادآوری کرد که اگر میخواهید والیبال بازی کنید باید مقررات آن را رعایت کنید. یکی از دانشجویان آمریکایی از این سخن عباس آزرده خاطر شد و درحالیکه بر خود میبالید با بیادبی گفت: توی شترسوار میخواهی به ما والیبال یاد بدهی؟
او به عباس جسارت کرده بود؛ به همین خاطر دیگران خواستند تا پاسخ او را بدهند؛ ولی عباس مانع شد و روی به آن دانشجوی آمریکایی کرد و با متانت گفت: من حاضرم با شما مسابقه بدهم. من یک نفر در یک طرف زمین و شما هر چند نفر که میخواهید در طرف مقابل.
دانشجوی آمریکایی که از پیشنهاد عباس به خشم آمده بود، به ناچار پذیرفت. دانشجویان آمریکایی میپنداشتند که هر چه تعداد نفراتشان بیشتر باشد، بهتر میتوانند توپ بگیرند؛ به همین خاطر در طرف مقابل عباس 10 نفر قرار گرفتند. عباس نیز با لبخندی که همیشه بر لب داشت در طرف دیگر زمین محکم و با صلابت ایستاد.

بازی شروع شد. سرنوشت این بازی برای تمام بچه های ایرانی مهم بود؛ از این رو دانشجویان ایرانی عباس را تشویق میکردند و آمریکاییها هم طرف خودشان را؛ ولی عباس با مهارتی که داشت پی در پی توپها را در زمین طرف مقابل میخواباند. آمریکاییها درمانده شده بودند و نمیدانستند که چه بکنند. در حین برگزاری مسابقه، سر و صدایی که دانشجویان برپا کرده بودند کلنل «باکستر» فرمانده پایگاه را متوجه بازی کرده بود و در نتیجه او نیز به زمین مسابقه آمد. در طول بازی از نگاه کلنل پیدا بود که مهارت، خونسردی و تکنیک عباس را زیر نظر دارد.
سرانجام در میان ناباوری آمریکاییها، مسابقه با پیروزی عباس به پایان رسید. در این لحظه فرمانده پایگاه، که گویا از بازی خوب عباس تحت تأثیر قرار گرفته بود و شادمان به نظر میآمد، از عباس خواست تا در فرصتی مناسب به دفتر کارش برود.
چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پایگاه به عنوان کاپیتان تیم والیبال پایگاه «ریس» انتخاب شد. با مسابقاتی که تیم والیبال پایگاه با چند تیم از شهر «لاواک» برگزار کرد، تیم والیبال پایگاه به مقام اول دست یافت و عباس به عنوان یک کاپیتان خوب و شایسته مورد علاقه فراوان کلنل «باکستر» قرار گرفته بود و بارها شنیدم که او عباس را «پسرم» صدا میکرد.
راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی
دست خدا
عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع میخواند. در بعضی وقتها که فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» را هفت بار با چشمانی اشکبار تکرار میکرد.
به یاد دارم از سن هشت سالگی روزهاش را به طور کامل میگرفت. او به قدری نسبت به ماه رمضان مقیّد و حساس بود که مسافرتها و مأموریتهایش را به گونهای تنظیم میکرد تا کوچکترین لطمهای به روزهاش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت میخواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق میکرد.
فراموش نمیکنم، آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش دلنشینتر از روزهای قبل بود. از گفتههای او در آن روز یکی این بود که وقتی اذان صبح میشود، پس از اینکه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را بر روی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار.
دلیل این کار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمیتواند ما را فریب دهد.
از آن روز تا به حال این گفته عباس بی اختیار در گوش من تکرار میشود.
راوی: اقدس بابایی