تاریخ : 1395,چهارشنبه 12 آبان17:17
کد خبر : 50317 - سرویس خبری : اخبار

همه‌ ماجرا در آتش کربلای 5 ذوب شده بود



کتاب «تیکه های آینه» داستانی است به قلم نصرت الله محمودزاده که انتشارات جنات فکه آن را منتشر کرده است. بخش هایی از این داستان را با هم مرور می کنیم.

فصل اول: امروزپ واقعه - قسمت 1

پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌روم. به یکی تنه می‌زنم. چپکی نگاهم می‌کند. می‌گذرم. انگار تو قیافه هر کس یک دنیا حرف نوشتن. این بار شاخ به شاخ می‌شوم. «مگه کوری؟ کجایی؟» راست می‌گوید. حواسم به ناصری بود، با این‌که اصلاً نمی‌شناسمش. یک طبقه‌ی دیگر که می‌روم، می‌پیچم تو راهرو. می‌رسم. نفس تازه می‌کنم و رودرروی تخت می‌ایستم. خودش است. آن ناصری که به من گفته بودند، همین است؟ در این حالت که حرفی برای زدن ندارد. مات نگاهش می‌کنم.

الان باید چهل سالش باشد. حواسم کجاست، درسته دیگه. اگر سال 65 هیجده ساله بوده، الان باید چهل ساله باشد. همه بچه‌های گردان فجر تو همین سن و سال بودند. سراغ هر کدامشان را که می‌گیرم، همین حال و روز را دارند. تو چهره‌اش می‌توانم حدس‌هایی بزنم. انگار رنج این بیست و دو سال، آن حادثه تلخ را از یادش برده است. بیمارستان چه جای دل‌گیری است. کاش نمی‌آمدم.
چه‌طور متوجه نشده بودم؟! من آن روز صبح به فاصله‌ی یک کیلومتر در همان جاده بودم. انگار همه‌ی ماجرا در آتش کربلای 5 ذوب شده بود. چه‌طور می‌توانستم تو دریای کربلای5 این قطره را پیدا کنم. حالا بعد این همه سال، خودشان به تنهایی یک دریا هستند. تو نگاه ناصری هم، این دریا را می‌بینم.
از شلوغی بیمارستان بدم می‌آید. کسی به فکر کسی نیست. عنایت‌الله ناصری را تنها تصور می‌کنم. از دور می‌بوسمش. اگر در انتظار مرگ باشد، چه؟ چرا پرت و پلا می‌گویم. خودش بیست و دو سال با مرگ جنگیده، حالا من آیه یأس می‌خوانم. نکند نگاه همه ما به شیمیایی‌ها همین طوره؟ چقدر ما بدیم.

بهتره آن نگاه بدخیمم را هم با خود ببرم. مگر همه‌ی آن‌هایی که بعد از چند روز به آلمان اعزام شدند، یک سرنوشت دارند؟...
 
با پای خودش سوار لندکروز شد و رفت اهواز. اولش فقط سرش گیج می‌رفت. بعد مثل بقیه تنش به خارش افتاد و بعد هم ... . اتفاقاً از همه زودتر فرستادنش آلمان و از همه زودتر هم پیکرش به بهبهان برگشت. ـ یعنی یک هفته. ـ ولی خُب، یکی هم مثل عباییان رفت آلمان و سالم برگشت. با هرکس صحبت می‌کنم، یک جور حرف می‌زند، یعنی همان‌طور که خودش دیده بود.

باید بروم سراغش. درسته که سرفه می‌کند، اما چه آرام است. در حرف‌هایش آرامشی می‌دیدم، همراه با یک نگرانی پنهان. ایوب چقدر با حوصله این بیست و دو سال، صبر کرد. پسرش هیجده ساله است و دخترش پانزده ساله. «کاش تو همان جاده شهید شده بودم. مثل همتی که یک دقیقه هم طول نکشید؛ راحت.»
دو ساعت حرف زد که ماجرا را به این‌جا برساند؟ چنان گفت «راحت» که انگار آرزوش است. بی‌هوا می‌گویم: «منظورت چیه؟ بیست و دو سال که شوخی نیست.»
ـ هیجده سالم بود. درست به سن الان پسرم. کجا فکر می‌کردم کارم به این‌جا کشیده بشه.

راست می‌گوید. دکتر ناشی‌گری کرده بود. حرف‌هایی جلو پسرش زد که قبولش برای او سخت است. یاد داود دانایی که می‌افتاد، انگار می‌خواست همه شهامت فرمانده‌اش را در قامت پسرش جست‌وجو کند. در حرف‌هایش به اسم دانایی که می‌رسد، جان می‌گیرد. یعنی با هر کدام از بچه‌های گردان که حرف می‌زنم، همین‌طور است.

ایوب ساکت است. می‌گذارم که فکر کند. در واقع اوست که افکارم را قلقلک می‌دهد. «کاش تو همان جاده شهید می‌شدم.» این جمله را که می‌گفت، انگار نگاهش قفل می‌شد به زن و بچه‌هاش. حدس دیگری نمی‌توانم بزنم. خودش پا وسط می‌گذارد و باز هم مثل یک مرد می‌گوید: «از گذشته‌ام پشیمان نیستم. کافیست پسرم، دانایی رو پیدا کنه. دیگه کارِ زمین مونده ندارم.»...
ادامه دارد