
سیدغلامرضاحسینى - وارد گلزار شهداى بهشت زهرا(س) شدیم، قبور یکسان سازى شده شهدا نگاهمان را جلب کرد ولى حسى منتقل نمى کرد، آن طرف تر قطعه ٢٨و٢٧و ... یک حال و هواى دیگرى دارد، یک موزه ى معنوى و تاریخى است. هر کدام از این یادمان هاى بالاى هر قبر کلى حرف دارد... و عشق همچنان جاریست؛ مادرى که با عصایى زیر بغلش دنبال دبه ى آبى مى گشت براى شستن قبر فرزند شهیدش تا مادر شهیدى که قاب لوح تقدیر دبستان پسرش را داشت دستمال مى کشید، آینه و شمعدان هاى کوچک داخل جعبه هاى شیشه اى آلومینیومى گویاى آرزوى پدر و مادر شهدا براى دامادى عزیزانشان است.
شهدا مرا نگاه مى کنند، عکس هاى آنها هم زنده است، غرق جمالشان مى شوم. شهدا مرا با خود مى برند. سرم را که بالا مى گیرم، مى بینم تعدادى دور یک قبر حلقه زده اند؛ بله شهید سید احمد پلارک، براى زیارت مزار مطهرش دعوتمان کرده، خودش ما را آورده اینجا. دسته دسته پیر و جوان، تهرانى و شهرستانى، مى آیند، زیارت مى کنند، نجوا مى کنند، اشک مى ریزند و مى روند، خیلى ها هم براى شهید گُل آورده بودند.
به فکر فرو مى روم به معجزه شبیه است. شهید همیشه زنده است و من حضورش را حس می کنم! کمى آن طرف تر فاتحه اى بر مزار حاج بخشى می خوانم. سر که مى چرخانم، عکس پدر شهیدان افراسیابى چون نگین در میان عکس چهار فرزند شهیدش مرا ناخداگاه به تعظیم در برابر عظمت روحش وا مى دارد. دست بر سینه فاتحه اى هدیه مى فرستم.
راه مى افتیم به سمت ماشین، انگار نه چیزى مى بینم، نه چیزى مى شنوم، در برابر این همه عظمت کم آورده ام. اینجا فاصله ى خاک تا افلاک معلوم مى شود...
١٤آبان ١٣٩٥