تاریخ : 1395,یکشنبه 21 آذر13:07
کد خبر : 50882 - سرویس خبری : اخبار

هم‌نشین لحظه‌های مادر شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا؛

مامان خداحافظ!



چهاردهم مهر رفت پانزدهم، بچه به‌ دنیا اومد. به‌اش زنگ زدم تبریک بگم، دیدم صدای حرف زدن عربی میاد. همون لحظه گفت: تلفن داره قطع می‌شه. مامان خداحافظ!
مادر شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا می گوید:  سجاد اومد تو آشپزخونه. دست گذاشت رو شونه‌ام و گفت: مامان، بیا تو گوش‌ات یه چیزی بگم. گفتم: باز شروع کردی؟! گفت: مامان! این‌دفعه می‌خوام یه کاری برات بکنم که تو رشت غوغا بشه! تو دلم خالی شد.

آخرهای شهریور شنیدم داره می‌ره ماموریت. خانمش بچه دوم‌شان را باردار بود. به آقا گفتم: یه زنگ بزن به‌اش، بگو بمونه تا خانومش فارغ بشه. خانمش بعدا برام تعریف کرد که: اومد به‌ام گفت: خانوم، اجازه بده برم. گفتم: نه، بمون بچه به دنیا بیاد. می‌گفت: دیدم آقاسجاد به پهنای صورت اشک می‌ریزه. گفتم: خب برو آقاسجاد. همون روز رفت.

چهاردهم مهر رفت پانزدهم، بچه به‌ دنیا اومد. به‌اش زنگ زدم تبریک بگم، دیدم صدای حرف زدن عربی میاد. همون لحظه گفت: تلفن داره قطع می‌شه. مامان خداحافظ!

دلم آشوب بود. دو روز قبل از تاسوعا  زنگ زدم به خانمش. گفت: مامان، آقاسجاد زنگ نزده. روز بعدش زنگ زدم گفت: آقاسجاد زنگ نزده مامان! یه روز از تاسوعا گذشته بود، گفت: دوباره تماس گرفتم. همان جواب تکراری. آقا‌سجاد زنگ نزده. انگار همه فهمیده بودن. فقط من نمی‌دونستم....
* منبع: ماهنامه فکه 163