
فاش نیوز - دلنوشته فرمانده حاج کاظم فرامرزی با یار سفر کرده اش شهید "حبیب بدوی"
رفیق بخوانمت یا برادر
ای برادر
عکست را بهانه قرار می دهم تا مروری داشته باشم از یک آغازی تا به حال این روز هایم.
آبان ماه سی و یک سال پیش برای اولین بار دیدمت، یکی دو سالی از حضورت در جبههها می گذشت.
در همان بار اول به ندای دلم اقتدا کردم و مهرت را به دل گرفتم.
این انتخاب سرآغازی بود برای همراهی و پیمودن راهی پر فراز و نشیب که تنها من و تو می دانیم که چه بر ما گذشت! و من زیرکانه دل نگرانی هایت را در بحبوحه جدال مرگ و زندگی می دیدم و به رو نمی آوردمت تا اینکه چرخه زمان و عمر کار خود را کرد و گرد سفیدی بر چهره ام پوشاند و جفای زمان گریبانم گرفت،خانه نشین ام کرد و تو حبیب نوجوان و نحیف اندام دیروز یل میدان کارزار این روزهای سخت شدی.
این بار این دل نگران سهم من و زیرکی سهم تو شده بود تا هر چند وقت یک بار با تماست در پی دل آرامی من باشی.
وقتی اصرارم را در کوتاه کردن فاصله تماس ها را می شنیدی، با همان لحن خندانت می گفتی: تو را زودتر از حال خود خواهم کرد. تا اینکه دیروز زنگ تلفن به صدا در آمد ... تا صدق گفتارت بر من هویدا شود و من زودتر از دیگران مطلع از حال خوشت شوم که به عیش همجواری رفقای شهیدمان مشغول گشته ای.
آری برادر این عکس گواهی بر ثبات قدم توست. چه آن زمانی که دنیا از تو رو برگرداند و چه آن زمانی که رو نشان داد، خللی در
طی طریق به وجود نیاورد. فقط به رسم رفاقت از تو می خواهم بر دل حال زار این روزهایم زان سو نخندید.
دستگیری کنید تا در منجلاب معصیت و روزمرگی غرق نشویم. بقیه صحبت ها ناگفته بماند.