تاریخ : 1396,پنجشنبه 17 اسفند14:24
کد خبر : 58355 - سرویس خبری : متن ادبی

تویی که دل را طلا میکنی!


تویی که دل را طلا میکنی!

وای که یک گنبد طلای تو،چه ها که با دل نمی کند... چه رسد به اینکه دو تا شود !!! وای به این صحنه که خورشید را دو چندان کرده است!

شهید گمنام

شهید گمنام- خورشید چگونه بالا می آید وقتی آسمان آبی مشهد... یک خورشید درخشان و پرتلالو دارد!

چگونه طلوع می کند, وقتی تو هستی!

 

..زیر باران... عکس گنبد طلایی ات... پنجره فولاد... ایوان طلا و مناره ها ... چه زیبا افتاده روی آینه صحن حرم!

وای که یک گنبد طلای تو،چه ها که با دل نمی کند... چه رسد به اینکه دو تا شود !!! وای به این صحنه که خورشید را دو چندان کرده است!

☔️ چتر را می بندم و روی زمین حیاط صحن عتیق... آهسته آهسته قدم میزنم و صورتم را رو به آسمان ابری سحر می گیرم...

اشک هایم با قطرات باران...چنان عاشقانه درهم می آمیزد که گویی دستت را دراز کرده ای تا صورتم را بشویی از سیاهی ها... و شاید دلم را!

...دست هایم را بالا می آورم ... برای حس کردن نم نم ستاره هایی که به زمین افتند...برای گرفتن و جمع کردن قطره قطره عشقت. در پیاله قلبم... برای دعا کردن و خواستن و ... مستجاب شدن

...پاهای سستم که به مهمانسرایت می رسد... تازه یادم می افتد که چقدر عاشقانه میهمان داری می کنی... یک نفر با مهربانی می گوید بفرمایید زائر آقا.  قدمتان سر چشم!

...وقتی به هر سوی شهرت می چرخم... کاسه ای عشق و مهربانی به دستم می دهی... وقتی در حیاط حرمت می نشینم, می فهمم چرا کبوترها از روی سقاخانه ات جم نمی خورند...
کجا بروند از پیش تو بهتر?!
... نشسته ام و چشمانم خیره به همراه پرواز کبوتری به دور گنبدت...به دورت می گردد که خادمی با پری نرم روی شانه ام میزند و می گوید بفرمایید نبات حضرتی... و چقدر این حضرت بودن, به تو خاندانت می آید.
نگاهم به کبوتر سفید ی مانده که ساعتها روبروی گنبد طلا روی یک سیم در وسط حیاط نشسته و چشم از تو برنمی دارد!... آیا او بیشتر قدر تو را میفهمد یا من ?!

به گنبدت که نگاه می کنم ... فکر میکنم که این طلا نیست که به گنبد تو زیبایی داده... بلکه این تویی که به طلا ارزش داده ای....این نور توست که چشمم را خیره می کند نه طلا!
تویی که آدم را عاشق رنگ زرد و طلای گنبدت میکنی.
تویی که دل را جلا می دهی... دل را طلا میکنی

کد خبرنگار : 20