
تهران- ایرنا- پایمردی، استقامت و ولایت مداری رزمندگان هشت سال دفاع مقدس موجب شد تا ملت ایران در جبهههای حق علیه باطل پیروز شوند و این سرفرازی را مدیون ایثارگران و شهدای انقلاب اسلامی هستند. بنابراین حفظ ارزشهای اسلامی و استمرار راه شهیدان بهترین راه مبارزه با اهداف دشمنان نظام است.

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ هشت سال دفاع مقدس یکی از درخشان ترین عرصه های دفاع محسوب می شود؛ هنگامه ای که ملت ایران در اتحادی بی نظیر و یکپارچه به مصاف با دشمن متجاوز رفتند و برای حفظ و پاسداری از خاک وطن، سراسر عشق، ایثار و شجاعت شدند، پس از پایان جنگ نیز مجاهدانی از تبار شهیدان برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت(ع) در قامت مدافعان حرم در جنگ با اندیشه های افراطی و تکفیری، جامه برازنده شهادت را بر تن کردند و تحسین جهانیان را برانگیختند. بنابراین روزنامه های مختلف به منظور ارج نهادن به این ارزش ها و برجسته سازی تلاش های این ایثارگران با انتشار گزارش ها و مطالبی در محورهای گوناگون به این مهم پرداختند.
** دفاع مقدس؛ تجلی عشق و ایمان به معبود
هشت سال دفاع مقدس نمونه بارز از افتخارات ملت ایران در دفاع از این مرز و بوم است که رزمندگان اسلام توانستند اقتدار ملی خود را در برابر تجاوز دشمن به اثبات برسانند.
روزنامه «جوان» در مطلبی با عنوان «پسرم قلبش را در جبهه جا گذاشته بود» به گفت و گو با خانواده شهید علیرضا ایزدی پرداخت و نوشت: مادر شهید از کودکیهای فرزندش میگوید؛ خدا به من و همسرم چهار دختر و یک پسر داده بود. علیرضا سال 1341 به دنیا آمد. گل سرسبد خانهمان بود. نه فقط برای اینکه تک پسر بود، بلکه مهربانی ذاتی داشت و سعی میکرد باری از دوش خانواده بردارد. از کودکی کار میکرد و کمک حال پدرش بود. فقط 10 سال داشت که در شیرینی فروشی مشغول کار شد. زحمت میکشید و از دسترنجش برای امور خانواده خرج میکرد. پسرم قلبش را در جبههها جا گذاشت. هنگام تشییعش یاد روزهای انقلاب افتادم که متکا زیر پتویش میگذاشت تا ما فکر کنیم در خانه خواب است در حالی که یواشکی به خیابان میرفت و علیه رژیم شاه شعارنویسی و فعالیت میکرد.
در ادامه این گزارش می خوانیم: مادرمان در شستوشوی لباسها وسواس داشت. آن زمان ماشین لباسشویی نداشتیم و دستهای مادر بر اثر تماس زیاد با آب و مایع لباسشویی زخمی میشد. علیرضا وقتی سختی مادرمان را در شستن لباسها دید، دو ماه حقوق کارگریاش در شیرینی فروشی را جمع کرد و با آن ماشین لباسشویی خرید. از همان کودکی حواسش به همه چیز بود. مثل یک مرد هم کمک حال پدرمان میشد و هم به مادر و چهار خواهرش رسیدگی میکرد. وقتی به مقطع سوم راهنمایی رسید، رفت کفش ملی کار کرد و مجبور شد درس را رها کند. اولین حقوقی که گرفت، من و خواهر کوچکترم را بازار برد تا برای ما لباس بخرد. خاطره آن روز هیچ وقت از یادم نمیرود. برادرم علیرضا آن موقع هنوز نوجوان بود، ولی مثل یک مرد بزرگ رفتار میکرد.
روزنامه «اطلاعات» در گزارشی با عنوان «غروب جاویدان منافقان در تنگه مرصاد» نوشت: پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، همان گونه که عراق را در بن بست سیاسی و نظامی شدیدی قرار داد و توطئه های وسیعی را که از جانب استکبار جهانی علیه انقلاب اسلامی تدارک دیده شده بود، نقش بر آب کرد، بر گروه ها و عناصر به اصطلاح “اپوزیسیون” هم شوک شدیدی وارد کرد. در این میان، منافقان به عنوان تنها گروهی که همه حیثیت(!) و هستی سازمان خود را در گرو جنگ نهاده بودند، بیشترین صدمه و لطمه را از پذیرش قطعنامه توسط ایران متحمل شدند. بنابراین، برای خارج شدن از این بن بست، توطئه مذکور که مأموریت انجام آن به عهده سازمان محول شده بود، به وسیله این گروه به مرحله اجرا درآمد.
در ادامه این گزارش آمده است: در این عملیات که نام آن “فروغ جاویدان” بود، به اصطلاح 25 تیپ از منافقان که هر تیپ به طور متوسط شامل 200 نفر بود، شرکت داشتند و به این ترتیب، مجموعاً بین 4000 تا 5000 نیروی عملیاتی وارد خاک ایران شدند. در بخش مربوط به این عملیات که از منافقان به دست آمده، فرماندهی کل در رأس آن قرار داشت و از طریق مسئولان محورها، عملیات را هدایت می کرد. برای هر محور به تناسب اهمیت مأموریت، دو یا چند تیپ در نظر گرفته شده بود.
روزنامه «جوان» در مطلبی با عنوان «قبل از اسارت شهید شده بودم!» به گفت وگو با با آزاده جانباز محسن فلاح پرداخت و نوشت:30 سال بعد از پایان 8 سال دفاع مقدس، بعد از حضور دلاورانه رزمنده هایمان در جبهههای جنگ و ایثار و مقاومتی که جاودانه شده است، هنوز هم میتوان پای صحبت مردانی نشست که نشان جنگ به سینه دارند. مردانی که زمان، برایشان نه مرداد ماه سال 1397 که همان روزهای آتش و خمپاره است، همان سالهای مقدس دفاع و مبارزه، روزهای سنگر و خاکریز، خط مقدم و شهادت. قهرمانهایی مثل محسن فلاح. او به نگاه من، یک قهرمان است؛ با همان هیبت قهرمانهای واقعی و همان روحیه خستگیناپذیر. او از روزگاری که نوجوان، جوان و حتی مسن ترها برای دفاع از خاک وطن، سرودست میشکستند حرفهای شنیدنی دارد.
در ادامه این مطلب می خوانیم: بعد از آزادی ما را یکراست بردند پادگان پرندک که قرنطینه بشویم. مردم برای استقبال آمده بودند، اتوبوس ما که از در پادگان میخواست رد شود، سرم را از پنجره بیرون کردم و به یکی از جوانها که روی موتور نشسته بود گفتم: یوسف آباد صیرفی را بلدی؟ گفت:«آره، آره» گفتم: برو آنجا به حاج ابراهیم فلاح بگو محسن آمده! گفت:«چشم همین الان میروم.» چند ساعت بعد در پادگان اسم من را صدا کردند و گفتند چند نفر آمدند میخواهند تو را ببینند. رفتم دیدم خانوادهام آمدند اما چون من هنوز معاینه نشده بودم نگذاشتند جلو بروم و قرار شد از همان دور باهم حرف بزنیم. آنها باور نمیکردند که من زنده هستم!
این روزنامه در گفت وگویی دیگر با یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس با عنوان«خانه «ننه زاغی» پایگاه مطمئن رزمندهها بود» نوشت: خانه ننه برای همه رزمندگان یک جای محکم بود. خانهاش مثل یک سنگر بود که به همه نیروها روحیه میداد. زمانی که قرار شد او را هم مثل سایر مردم از شهر و دیار و خانه و کاشانهاش به اجبار بیرون کنند ننه زیر بار نرفت! میگفت: «میمونم تا جنگ تموم بشه یا اینکه همین جا بمیرم!...» هرچه به گوشش میخواندند، قبول نمیکرد که شهر را ترک کند. مردم آبادان از اول جنگ تا پیش از عملیات والفجر 8 در شهر، حضوری فعال داشتند. زندگی عادی در جریان بود. جمعیت شهر کم و زیاد میشد ولی شهر هیچگاه خالی نمیشد. تا اینکه بنا به تشخیص فرماندهان نظامی وقت، تصمیم گرفته میشود شهر از نیروهای غیرنظامی و شخصی تخلیه شود. پس از آن «ننه زاغی» تک و تنها در شهر میماند. با نبود آب و برق، تک و تنها در خانهاش و زیر گلولهباران مستقیم و بسیار شدید دشمن بعثی زندگی میکند و خانهاش به یک پایگاه مطمئن برای رزمندگان تبدیل میشود. ننه زاغی پیرزنی بود که بسیاری از رزمندههای آبادانی و خرمشهری از او خاطرات خوبی دارند و طعم نیمروهایی که ننه به آنها میداد را هنوز به یاد دارند. رزمندگان هم هوایش را داشتند و نمیگذاشتند ننه احساس تنهایی کند.
روزنامه «جوان» در مطلبی با عنوان «جنگیدن با منافقین آرزوی هر رزمندهای بود» به گفت وگو با جانباز محمدرضا فاضلی دوست از رزمندگان حاضر در عملیات مرصاد پرداخت و آورد: برای بسیاری از رزمندگان دفاع مقدس، شرکت در عملیات مرصاد حس و حال دیگری داشت. اینبار آنها باید با دشمنی میجنگیدند که سابقه چندین سال ترور و آدمکشی، پروندهشان را سیاه کرده بود. منافقین همان گروهی بودند که در ترورهای کور اوایل دهه 60 بسیاری از هموطنان خودشان را از کودک و بزرگ گرفته تا پیر و جوان، به شهادت رسانده بودند. به همین خاطر وقتی خبر حمله ستون نفاق به گوش رزمندهها رسید، برای رویارویی با آنها سر از پا نمیشناختند.
در ادامه این مطلب آمده است: من از قضیه بمبگذاری منافقین در دفتر حزب جمهوری اسلامی با جنایات آنها آشنا شدم. پدرم مرحوم حسین فاضلی دوست از فعالان انقلابی بود که با حزب مؤتلفه اسلامی ارتباط داشت. ایشان بعد از پیروزی انقلاب مسئولیت دفتر سیاسی شاخه اصناف حزب جمهوری اسلامی را برعهده گرفت. شهید بهشتی پدرم را به خوبی میشناخت و عنایت خاصی هم به ایشان داشت. یادم است به پدرم پیشنهاد استانداری مازندران را داده بودند. وقتی هم مسئولیت جهاد سازندگی گیلان یا مازندران پیشنهاد شده بود پدرم خواهش کرد در تهران بماند. به واسطه پدرم من هم به دفتر حزب جمهوری اسلامی رفت و آمد میکردم. اوایل انقلاب 10، 11 سالم بود. خدا رحمت کند همکلاسیام سعید مهاجری را که در کربلای 5 شهید شد. من و ایشان جَلد دفتر حزب بودیم. اگر اشتباه نکرده باشم اغلب در روزهای یکشنبه و چهارشنبه که شورای مرکزی حزب جمع میشدند، به آنجا میرفتیم و در عالم کودکی حال میکردیم. خیلی وقتها که شهید بهشتی نماز جماعت میخواند، من مکبر میشدم. ایشان بنده را به چهره میشناخت. همانطور که من هم خیلی از شهدای حزب را از نزدیک دیده و میشناختم. فاجعه هفتم تیر 1360 که پیش آمد، از نزدیک با جنایتهای منافقین آشنا شدم.
این روزنامه در گزارشی با عنوان «ایران پیروز نبرد دیکتاتورها» می نویسد: صدام همواره در هدفش جهت متحد کردن همه امت عرب برای جنگ با ایران ناکام میماند؛ چراکه در آن برهه تاریخی در کشورهای عربی رهبرانی حاکم بودند که هر کدام داعیه رهبری جهان عرب را داشتند و به راحتی قبول نمیکردند شخص دیگری این عنوان را مال خود کند. قدرتطلبی صدام و دیگر رهبران کشورهای عربی باعث شد آنها در طول جنگ تحمیلی به یک اجماع واحد نرسند و همواره تفرقه میانشان حکمفرما باشد. این کشورها نسبت به هم بیاعتماد بودند و هر کدام خود را بالاتر از دیگری میدانستند. داشتن نگاه تحقیرآمیز و عدم اعتماد به هم باعث فاصله گرفتن امت عرب از هم شده بود. آنها در ظاهر امتی واحد بودند ولی در باطن نسبت به یکدیگر سوءظن داشتند.
در ادامه این گزارش می خوانیم: صدام پیش از شروع جنگ تلاشهای گستردهای برای جلب نظر رهبران کشورهای عربی کرد. او خودش را رهبر امت عرب میدانست و از هر طریقی سعی داشت قدرتش را به دیگر کشورهای عربی دیکته کند. جنگ با ایران یکی از حربههایش بود. در تفکرات او، پیروزی عرب بر عجم جایگاه او را میان مردم منطقه تاریخی میکرد. صدام میخواست در نقش قهرمان امت عرب ظاهر شود و همه جا صحبت از نقش پرقدرت و تأثیرگذار او باشد. جاهطلبیهای دیوانهوار رئیسجمهور معدوم عراق، خاورمیانه را وارد یک جنگ تمام عیار کرد. او امیدوار بود این جنگ، تبدیل به تضاد عرب و عجم شود و خود رهبر مسلمانان در برابر فرهنگ پارسی و ایران باستان گردد. صدام برای دستیابی به هدفش در تحریک اعراب، نام نبرد قادسیه را برای حمله به ایران انتخاب کرد. خود را سردار قادسیه نامید و ایرانیان را بزدل و کوتوله نامید. پروپاگاندای صدام و راه انداختن جنگ روانی از انتخاب نام قادسیه خیلی مؤثر نیفتاد.
** مروری بر هشت سال دفاع از ارزش های دینی
تبیین و ترویج فرهنگ شهادت در جامعه برای مقابله با دشمنان اسلام نقش بسزایی دارد و یکی از راهکارهای زنده نگه داشتن یاد آنها انس گرفتن با وصیت نامه آنها و دیدار با خانواده شهیدان است که در این راه باید شهدا اساس کار و همواره در متن جامعه باشند.
روزنامه «اطلاعات» با درج گزارشی با عنوان «مروری بر علل حمله سازمان منافقین به کشور در سال 67 و چگونگی شکست و پیامدهای آن» نوشت: عملیات مرصاد روز 1367.5.5با رمز «یا علی ابن ابی طالب (ع)» برای مقابله با حرکت منافقین و بازپسگیری مناطق اشغال شده انجام گرفت. در این عملیات که با فرماندهی سپاه پاسداران انقلاباسلامی و با پشتیبانی هوا نیروز ارتش اجرا شد، رزمندگان از سه محور چهارزبر، جاده قلاجه و جاده اسلام آباد - پل دختر وارد عمل شدند و نیروهای ضد انقلاب را تا پشت نوار مرزی عقب راند؛ اما قوای ارتش عراق، ارتفاعات مرزی را همچنان در اشغال خود نگه داشتند. در این عملیات، نزدیک به 1000 قبضه آر. پی. جی 7، 700 قبضه تیربار کلاشینکوف، دهها دستگاه خودرو، دهها دستگاه تانک و نفربر، تعدادی تجهیزات پیشترفته الکترونیکی و مخابراتی و مقادیری اسناد درون گروهی منافقین به دست رزمندگان ایران افتاد.
در ادامه این گزارش آمده است: پس از پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل از سوی ایران و اعلام آتش بس با عراق، گروهک منافقین که در طول جنگ نقش ستون پنجم و اهرم فشار بر جمهوری اسلامی را ایفا کرده بودند در نقش ارتش خصوصی صدام و با خیال اینکه نیروهای مردمی از جنگ خسته اند با عملیات به اصطلاح فروغ جاویدان و با شعار از مهران تا تهران در 3 روز را سر دادند که این عملیات از سوی نیروهای ایرانی به عملیات مرصاد معروف شد. همزمان با ایام پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، سازمان مجاهدین در بلاتکلیفی شدیدی به سر میبرد، رجوی توانست صدام حسین را متقاعد کند که قبل از بسته شدن کامل مرزها و اجرای قطعنامه 598 سازمان ملل، به سازمان مجاهدین اجازه آخرین حمله به خاک ایران را بدهد. در حالی که عراق با بازپسگیری اغلب مناطقی که طی سالهای گذشته از دست داده بود. میرفت تا با اقدامات بعدی صحنه نبرد را بیش از پیش به نفع خود تغییر دهد. پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران در تاریخ 1367.4.27 موجب گردید ارتش عراق در اقدامی شتاب زده، منطقه خوزستان را بار دیگر مورد هجوم گسترده قرار داده و تا جاده اهواز- خرمشهر پیشروی کند و خرمشهر را نیز در معرض تهدید قرار دهد.
روزنامه «کیهان» در مطلبی با عنوان «شعر دفاع مقدس شعر دفاع از ارزشهاست» به گفت وگو با ابراهیم سنایی، شاعر و رزمنده پرداخت و نوشت: اینکه چرا شاعر دفاع مقدس شدم یا این قالب شعری را برگزیدم دلایل متعددی دارد، از جمله رزق حلالی که ماحصل تلاش یک پدر کارگر و زحمتکش بود و شیر پاک مادری که آرزویش عاقبت به خیر شدنم. از اینها که بگذریم اصلیترین دلیلش این است که شهیدان عزیز دستم را گرفتند و برای خدمتگذاری به ساحت مقدسشان انتخابم کردند. به نظر من امروزه شعر دفاع مقدس انحصار به اشعار هشت سال جنگ ندارد، بلکه از این حرفها فراتر رفته! یک زمانی به شعری که درباره جنگ تحمیلی، عملیاتها، شهدا و آزادگان عزیز سروده میشد شعر دفاع مقدس میگفتند اما امروز اینچنین نیست.
در ادامه این گفت وگو آمده است: به اعتقاد من امروز شعر دفاع مقدس شعر دفاع از ارزشهاست. مثلاً اگر به ساحت مقدس ولایت فقیه اهانت و جسارت شود و شاعری برای حمایت از ولی فقیه شعر بگوید، شعرش میشود شعر دفاع مقدس. امروز شعری که برای مدافعان حرم سروده شود، شعر دفاع مقدس است. امروز شعری که مردم را به حضور در صحنههایی مثل حماسه 9 دی تشویق و ترغیب مینماید، شعر دفاع مقدس است. امروز شعری که برای حماسه بیداری اسلامی سروده شود، شعر دفاع مقدس است. شهید آوینی بعد از جنگ حرف قشنگی زد: «جنگ تمام نشده، خاکریزها جابهجا شدهاند.»
روزنامه «جوان» در گزارشی با عنوان «دوران ناگفته بازی تمام شده است» می نویسد: هر آنچه قرار بوده در خصوص پذیرش قطعنامه بیان شود، در داخل کشور و از زبان تعدادی از مسئولان بیان شده است. کار بیبیسی و امثالش هم فقط چسباندن این حرفها و اظهارنظرها به همدیگر است تا با ترفند رسانهای منویات خودشان را القا کنند. معلوم نیست چرا هرچه از آن طرف آب میآید، این طرف به مذاق بعضیها خوش میآید و سر و صدا میکند؛ اخیراً که مستندی در خصوص شرایط منتهی به پذیرش قطعنامه 598 از بی بی سی پخش شد، شاهد چنین بازخوردی بودیم. تهیهکننده این مستند یکی از کارشناسان نامآشنای این شبکه است که در قضیه جنگ تحمیلی تخصص دارد؛ شاید صادق نباشد، اما تسلط دارد. این مستند را در دو نگاه بررسی میکنیم.
در ادامه این گزارش می خوانیم: بنابراین بیننده ای که پای این مستند یا آثاری نظیر آن مینشیند، باید بداند که حقایق کامل بیان نشده و حجم گزارشها و اطلاعات ذکر شده، همگی در خدمت القای یک هدف خاص هستند؛ جنگ باید بعد از فتح خرمشهر تمام میشد. گذشته از هدف اصلی «جام زهر» که ذکر شد، دیدن این مستند نکاتی را گوشزد میکند که به آنها اشاره میکنیم؛ جام زهر به طرز عجیبی از ناگفتهها خالی است. منابع اطلاعاتی خشکیدهاند یا هر چیز دیگری، پر از تکرار مکررات است. سازنده سعی کرده با استفاده از تصاویر بکر آرشیوی بر جذابیت کار بیفزاید، اما چندان موفق نیست. حرف ها در خصوص قطعنامه و شرایط منتهی به آن همانی است که سال پیش ذکر شده و تکرار میشود. با دیدن این مستند فکری در ذهن نگارنده قوت گرفت که اگر یک کارشناس حرفهای آن ور آبی که خط قرمزهای این ور آبیها را ندارد، هیچ نوآوری خاصی در اثرش دیده نمیشود، شاید بتوان نتیجه گرفت تا الان بسیاری از زوایای پنهان جنگ روشن شده و فعلاً نباید منتظر ناگفته خاصی باشیم.
روزنامه «جوان» در گزارشی با عنوان «سرفه ها را به جان خریدم تا شرمنده وجدانم نباشم» نوشت: باید بگویم شهید کاوه خیلی فعال بود و هر روز صبحها در هوای سرد به صورت ناآشنا تمام مقرها و گردانها و تدارکات لشکر را سرکشی میکرد. حرفی که همیشه از شهید کاوه در ذهن دارم این بود که خیلی به رزمندهها در خصوص رعایت نظم توصیه میکرد. هر کدام از رزمندگان دفاع مقدس، آنها که بهترین سالهای عمرشان را در جبههها گذراندند یا با مجروحیتهای مختلف دست به گریبان بودند، خاطراتی دارند که شنیدنشان بخش پرمخاطرهای از تاریخ معاصر کشورمان را ترسیم میکند.
در ادامه این گزارش آمده است: در واقع این خاطرات باید مکتوب شوند و برای آیندگان به یادگار بمانند. رزمنده جانباز رمضان علی رضایی، همرزم شهید کاوه در لشکر ویژه شهدا بود که طی 28 ماه حضور در جبهه ها، بارها مجروح شد و یکبار نیز تا مرز اسارت پیش رفت. در این عملیات هم مجروح شدم و هم تا آستانه اسارت پیش رفتم. در شب اول عملیات مقر فرماندهی دشمن به تصرف نیروهای خودی درآمد و در جناح چپ، به علت عدم دستیابی کامل به هدف ها، رزمندگان عقب نشینی کردند. اثرات گاز شیمیایی موجب شد بعدها فرزند دومم که دختر است با مشکلات تنفسی روبهرو شود. من موقعی که مجروح شدم، جوان بودم و دنبال درصد و این چیزها نرفتم، حالا که فشار زندگی باعث شده برای تعیین درصد جانبازی اقدام کنم، متأسفانه قبول نمیکنند و درصد کمی برایم درنظر گرفتهاند.
** مدافعان حرم؛ سرداران بی ادعا
مدافعان حرم این سرداران بی ادعای راستین در اوج شهادت طلبی و از جان گذشتگی بر پایه اعتقادهای دینی و مذهبی قدم به عرصه نبرد می گذارند و شرایط دشوار و مخاطرات آن را تحمل می کنند تا به حریم اهل بیت تعدی نشود.
روزنامه «جوان» در مطلبی با عنوان «ما را به زیارت حرم برد و خودش به دیدار صاحب حرم رفت» به گفت وگو با پدر شهید مدافع حرم ابوالفضل راهچمنی از فرماندهان ایرانی لشکر زینبیون پرداخت و آورد: پسرم خیلی مهربان بود. هر زمان از سر کار برمیگشت فرقی نمیکرد که چه ساعتی از شبانهروز باشد، ابتدا میآمد من و مادرش را میدید و به دستهای مادرش بوسه میزد بعد به خانهاش میرفت. به پدر و مادر احترام زیادی میگذاشت. یک سال من وضع مالی خوبی نداشتم و همسرم دوست داشت به کربلا برود با من درمیان گذاشت و من به همسرم گفتم به اندازه شما هزینه دارم ولی برای خودم نه، گفتم شما با کاروان به کربلا برو، اما همسرم قبول نکرد و گفت: «بدون شما نمیروم.» این موضوع به گوش ابوالفضل رسید. شب آمد منزل ما و گفت: «اسم هر دوی شما را نوشتهام برای کربلا». اینطور شد که هردویمان راهی کربلا شدیم. ما را به زیارت حرم ارباب فرستاد و کمی بعد خودش به دیدارش نائل شد.
در ادامه این گفت وگو می خوانیم: شهید ابوالفضل راهچمنی متولد دوم اسفند ماه 1364 بود و عاشق خدمت در سپاه. جنگ سوریه که شروع شد، با جلب رضایت خانواده سال 1392 لباس مدافعان حرم را به تن کرد و بارها و بارها در منطقه حاضر شد. او به عنوان یکی از فرماندهان لشکر زینبیون همراه با رزمندههای پاکستانی در عملیاتهای متعددی شرکت کرد. تا در نهایت در فروردین ماه 1395 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در العیس، جنوب غرب حلب، به شهادت رسید.
روزنامه «جوان» در گزارشی با عنوان«پدر و پسر مشوق هم برای شهادت بودند» می نویسد: خانواده جعفری در میان شهدای مدافع حرم یک نام آشناست. به محض شنیدن نامشان دو شهید در ذهنمان تداعی میشود؛ رسول و مهدی. خانوادهای که با تقدیم کردن دو شهید مدافع حرم دین خود را به اهل بیت (ع) ادا کردند. هنوز شهدای فاطمیون برایمان غریبند. آن ها را به خوبی نمیشناسیم و نمیدانیم چه کار بزرگی کردهاند. هنوز گرد و غبار زندگی روزمره بر دیدگانمان سنگینی میکند و گاهی از حقیقت دور میشویم در حالی که باارزش ترین و گرانبهاترین انسان ها را در ساده ترین شکل ممکن کنارمان داریم. برای شناخت قهرمانهای گمنام پیرامونمان باید گذشت زمان، گرد و غبار زمانه را بزداید و دل حقیقتطلبمان طالب کشف زیبایی شود.
در ادامه این گزارش آمده است: خانواده جعفری در میان شهدای مدافع حرم یک نام آشناست. به محض شنیدن نامشان دو شهید در ذهنمان تداعی میشود؛ رسول و مهدی. خانوادهای که با تقدیم کردن دو شهید مدافع حرم دین خود را به اهل بیت (ع) ادا کردند. نامشان برای همیشه در کنار نامهای بزرگی، چون شهیدان تقویفر، همدانی و اسکندری در تاریخ ثبت و ماندگار شد. پدر بی قرارتر از همیشه با داغی بر دل دوباره ساز رفتن سر داد که مانعش میشوند. میگویند تو پدر شهیدی و باید بمانی. اما مگر میتوان عظمت جبههها و مظلومیت رزمندگان را از نزدیک دید و آرام نشست؟ رسول مرد ماندن نبود، مرد رفتن بود و مقاومت کردن. سال ها زندگی سخت در افغانستان و ساختن یک زندگی تازه در ایران از او انسانی مبارز و سختکوش ساخته بود. کسی که به سادگی تسلیم شرایط نمیشود. پدر همچون پسر در مقابل تروریستها به شهادت میرسد تا خانواده جعفری با تقدیم دو شهید مدافع حرم به الگوی مقاومت و ایثار تبدیل شود.