
دختر یک جانباز اعصاب و روان - پدرم جانباز اعصاب و روان بود. 7 سال و 10 ماه از بهترین سال های جوانیش رو به پای مملکتش ریخت اما سهمش از مملکتی که ازش دفاع کرد، فقط یه مشت متلک و بی احترامی بود!
بنیاد به اعصاب پدرم که هیچ چیز ازش نمونده بود، با وجود داشتن صورت سانحه لطف کرد و هیچ درصدی نداد و فقط 5 درصد به ترکش های بدنش دادن!
زندگی پدر و مادرم بارها تا مرز طلاق پیش رفت! من هیج چیز از عمرم نفهمیدم! دیدن زجرهای پدر و مادرم و نابود شدن خانواده ام سهم من از این دنیاست! چون حتما من ژن خوبی ندارم!
بارها خواستم خودکشی کنم اما از بی آبرو شدن خانواده ام می ترسیدم!

پدرم دو سال پیش بعد از یه جر و بحث شدید با مادرم سکته قلبی کرد. وقتی به بیمارستان رسوندیمش و بردیمش برای بستری کردن، چند نفر از کادر بیمارستان که فهمیدن پدرم جانبازه، به ما متلک انداختن که برای یه شب بستری شدن تو بیمارستان کلی باید هزینه داد اما واسه جانبازها مفته. یکیشون ادامه داد مثل اینکه میخوان حتی به دامادهاشونم جدیدا" خدمات مجانی بدن!
پدرم حتی 24 ساعت هم تو اون بیمارستان لعنتی دوام نیاورد و پر کشید و رفت و از جهنمی که توش گرفتار شده بود و از بی مهری های هموطن های عزیزش راحت شد!
من تصمیم گرفتم که هیچ وقت ازدواج نکنم چون خودم هم افسردگی شدید دارم!پدرمو تو قطعه جانبازها دفن نکردن چون کارمندهای وظیفه شناس بنیاد حتی اون 5 درصد رو هم تو سیستم لعنتیشون ثبت نکرده بودن و مسئولان عزیز بنیاد برای آخرین بار لطفشونو در حق پدرم تموم کردن و یه چاله گور هم سهم پدرم از مملکتش نشد و با هزینه خودمون یه جای دیگه دفنش کردیم!
بنیاد از دست یکی دیگه از وبال گردن هاش راحت شد!
آره امثال پدر منو سال هاست که کنار گذاشتن ولی الان توی بهشت زهرا همه چی واسه پدرم مفت و مجانیه. فردا میخوام برم سر خاکش.
اونجا دو ساله که شده خونه دومم!