تاریخ : 1398,دوشنبه 11 آذر16:54
کد خبر : 70870 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

گفت‌وگو با جانباز نخاعی، ابوتراب صادقی

آن مرد در برف آمد!


آن مرد در برف آمد!

آن زمان رادیو "بی بی سی" کدی داد با این عبارت که "این شعله ای از آتشی است که در آینده خوزستان را فرا خواهد گرفت." من با شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم. پس از آن می دیدم که علنا" در بازار اسلحه خرید و فروش می شود. همه علنا مسلح شده بودند. خاطرم هست در همسایگی ما مرد عربی بود که...

فاش نیوز - گرچه اولین بارش برف زمستانی باعث شد با تاخیر یک ساعته به محل مصاحبه برسیم، اما با نشستن پای صحبت های جانباز نخاعی ابوتراب صادقی، گرمی حرف های این جانباز خوزستانی از پیش و پس از آغاز جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، خیلی زود سرمای زمستان را فرونشاند.

"باورمندی" و "کار و تلاش" دو خصلت بارز این جانباز نخاعی است؛ نشان به این نشان که وی به تازگی پس از سال ها کار و تلاش مسئولانه با همین تن مجروح و رنجور به افتخار بازنشستگی نایل شده و جالب تر آنکه علاوه بر حضور پیگیر در جامعه و صحنه های ورزشی، بسیاری از وظایف زندگی، اعم از خرید مایحتاج خانه و حتی ایاب و ذهاب فرزندش به مدرسه را نیز خود برعهده داشته و دارد.

در اینجا شما کاربران عزیز را دعوت می کنیم برای آشنایی با شخصیت و زندگی این جانباز کشورمان با ما همراه شوید.

فاش نیوز: لطفاً خودتان را بیشتر برای خوانندگان معرفی بفرمایید.

- بنده ابوتراب صادقی متولد 1346 اصالتاً خوزستانی، متولد آغاجاری هستم و مدرک تحصیلی کارشناسی ارشد در رشته حسابداری دارم.

 

فاش نیوز: برای آشنایی بیشتر خوانندگان با فضای پیش و پس از جنگ خوزستان  توضیحاتی را بفرمایید.

- پدر من در شرکت نفت آغاجاری مشغول به کار بود. برای اطلاع باید عرض کنم که منطقه آغاجاری بزرگترین چاه نفتی ایران است. من از ابتدای زندگی تا زمان مجروحیت در این منطقه بودم. ده یازده ساله بودم که انقلاب به پیروزی رسید اما به یاد دارم که قبل از پیروزی انقلاب کار در خوزستان فراوان بود. کره ای ها برای نظافت خانه ها و کارهای اینچنینی به خوزستان می آمدند، ژاپنی ها برای احداث پتروشیمی(بندر امام) و انگلیسی ها برای شرکت پتروشیمی رازی کار می کردند. درکل منطقه خوزستان، خرمشهر و آبادان خارجی ها زیاد بودند. انقلاب که شد تقریبا همه آنها بخصوص آمریکایی ها و انگلیسی ها به کشورشان برگشتند اما کارکنان و مهندسان ژاپنی چون با ایران قرارداد داشتند ماندند. حتی در زمان جنگ هم اصرار به ماندن داشتند و با جدیت کارشان را ادامه می دادند.

فاش نیوز: با تجربه ای که شما دارید، ژاپنی ها را چگونه مردمانی دیدید؟

- مردمانی سختکوش. من مهندسان ژاپنی را می دیدم که  بدون خستگی کمک کارگران می کردند و گونی های پر از خاک را  دورتا دور تاسیسات پتروشیمی می چیدند و مانند دیوار آن را بالا می آوردند تا بر اثر حملات دشمن و انفجارها آسیب نبیند. هرچند که اگر این تاسیسات آسیب هم می دید هزینه آن با کشور ما بود اما آنها در کارشان این جدیت را داشتند. پدر من تعریف می کرد غذایی که سلف می شد مهندس ارشد ژاپنی زمانی که غذایش را می خورد باقیمانده غذایش را دور نمی ریخت، بلکه آن را دوباره داخل یخچال می گذاشت تا در وعده دیگر استفاده کند. اسرافی که حتی در تعالیم دینی آنها نیامده، اما آنها رعایت می کردند.

 

فاش نیوز: شغل پدر شما چه بود؟

- ایشان یک کارگر ساده پتروشیمی بودند.

فاش نیوز: خود شما آن زمان چه می کردید؟

- من آن زمان کلاس اول راهنمایی تحصیل می کردم؛ نوجوانان و جوانان هم جزو تشکیلات مختلفی می شدند و گروهک های منافقین، پیکار و دیگران مشغول "یارگیری" برای خود بودند.

 

فاش نیوز: از آن زمان خاطره ای هم دارید؟

- بله اتفاقا یکی از تلخ ترین خاطرات من مربوط به آن دوران است. یکی از دوستان خوب من متاسفانه گول خورد و جذب یکی از این گروهک ها شد. متاسفانه در آن زمان ما در جذب دوستان به سمت خود موفق نبودیم، بنابراین او را طرد کردیم و کنار گذاشتیم و این را یک تنبیه برای او در نظر گرفتیم. کم کم از او دور و بی خبر شدیم و زمان دبیرستان که بحث جنگ ایران و عراق جدی شد درسال 67 در عملیات مرصاد  و در یکی از تک های دشمن، یکی از دوستان ما که در یکی از جبهه ها بود آمد و به من گفت فلانی را می شناسی؟ گفتم چطور مگر؟ گفت دیشب در تک دشمن کشته شد. این خبر واقعا برای من شوک آور بود. زیرا ما نتوانسته بودیم او را برای خود حفظ کنیم و حالا او در جبهه مقابل ما کشته شده بود؛ درحالی که بسیاری از دوستان صمیمی من درجبهه به شهادت رسیده بودند که این توفیقی بود اما از دست دادن این دوست، آن هم درجبهه دشمن و روبه روی ما، واقعا دردناک بود.

فاش نیوز: در ادامه جنگ چه اتفاقی افتاد؟

- ماهشهر شهر کوچکی بود که در واقع پشت جبهه محسوب می شد. سیل آوارگان به این شهر سرازیر شد. روزانه تریلی و تراکتوری بود که مملو از جمعیت با ساک  و زنبیل و وسایل به شهرما می آمدند و درسطح شهر جای می گرفتند. دورشهر پارک هایی بود که خانواده ها در آن سکنی می گزیدند و دور میز و یا نیمکتی ملافه ای می کشیدند و داخل آن زندگی می کردند. مدتی بعد هم در خانه های سازمانی که نهادها تدارک می دیدند اسکان می یافتند. ساعت 5 بعدازظهر که خاموشی زده می شد، تاریکی مطلق بود؛ زیرا به لحاظ حساس بودن پتروشیمی و شرکت های نفتی که در ماهشهر بودند، هر شب 10تا 15بار توسط دشمن بمباران می شد.

 

فاش نیوز: آیا قبل از آغاز رسمی جنگ عراق علیه ایران، متوجه تحرکات دشمن شده بودید؟

- البته آن زمان اغتشاشاتی شده بود و دو واقعه مهم هم مزید بر علت شد. اواخر سال 58 ابتدا سیلی مشابه سیل سال گذشته آمد و خوزستان را آب فرا گرفت که البته نهادهایی ازتهران هم آمدند. نکته دوم، اوایل سال 59 صدام شروع به تحریک قبایل عرب کرد. اسلحه به دست قبایل عرب رساندند و یکسری پول و آذوقه میان آنها توزیع کردند و به اصطلاح اهواز، خرمشهر، شادگان شلوغ شد. دریادار مدنی استاندار وقت خوزستان تمامی تکاوران را بسیج و تیم نفوذی بعث عراق و ارتباطات آنها با قبایل عرب را شناسایی و آنها را سرکوب کرد.

آن زمان رادیو "بی بی سی" کدی داد با این عبارت که "این شعله ای از آتشی است که در آینده خوزستان را فرا خواهد گرفت." من با شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم. پس از آن می دیدم که علنا" در بازار اسلحه خرید و فروش می شود. همه علنا مسلح شده بودند. خاطرم هست در همسایگی ما مرد عربی بود که یک بار پدرم را به خانه اش دعوت کرد. پدر من آن زمان در کار چرم هم بود. از ایشان می خواست تا برای اسلحه اش یک غلاف بسازد که پدرم قبول نکرد. این وضعیت ادامه داشت تا زمانی که تکاوران و سپاه این مناقشه را جمع کردند؛ اما بعد از مدتی در 31شهریور 59جنگ عراق علیه ایران آغاز شد. یک عده هم از داخل کشور به اصطلاح ستون پنجم را به خط کرده بودند؛ اما  زمانی که ارتش عراق به داخل کشور نفوذ کرد و سوسنگرد را اشغال کرد، تازه سران قبایل عرب به خودشان آمدند که شعار "خلق عرب" پوشالی است. بنابراین جوانانی نظیر شهید "علم الهدی" و شمخانی پا پیش گذاشتند و توانستند این غایله را بخوابانند.

فاش نیوز: گفتید در ماهشهر بودید که جنگ آغازشد؛ با آغاز جنگ، ماهشهر چه وضعیتی داشت؟

- بله؛ بنده تا هجده سالگی ماهشهر بودم و شبانه درس می خواندم و ازطرفی کمک خرج خانواده کار می کردم. من یورش دشمن را به کشورم دیدم، هجوم و شتاب جوانان به جبهه ها را دیدم، آوارگی مردم و اسرای جنگی که رزمندگان گرفته بودند را می دیدم که به شهر می آوردند. در عملیات فتح المبین 20 هزار اسیر از دشمن گرفته شد که باید آنها را اسکان می دادند و علاوه بر آن نیاز به مسایل بهداشتی، تامین غذا و... هم بود.  بیست نانوایی در شهر ماهشهر بود که شبانه روز نان می پخت. تعدادی را به مردم و تعداد بیشتری را به کامیون ها بار می زدند تا به جبهه ها برسانند. گاها برای خرید یک کیلو سیب زمینی باید از ساعت 6 صبح تا 11 ظهر در صف می ایستادیم. تا حدود 6ماه بعد از آغاز جنگ، مدارس کلا تعطیل بود؛ چرا که مدارس پایگاه اسکان نیروهای مردمی جبهه ها و اردوگاه آوارگان جنگی بود. مردم شهر این مایحتاج را تهیه و آوارگان جنگی را که به شهرشان آمده بودند تامین می کردند.

روزهای اول جنگ، دشمن پیشروی زیادی داشت؛ به طوری که مردم کوچه ها را سنگربندی کرده بودند. یعنی گونی ها را با خاک پر می کردیم و گذرگاه هایی را که ممکن بود دشمن از آن طریق نفوذ کند می بستیم و شب ها هم در آنجا نگهبانی می دادیم تا دشمن هلی بورد نکند و یا نیروهای خود را پیاده نکند. این یک کار عمومی بود و نیاز به سازماندهی نبود. جنگ را مردم به پیش می بردند و از شهرشان دفاع می کردند.

فاش نیوز: نمونه ای از این همدلی را اگر به یاد دارید بیان کنید.

- در بمباران سال 65 کرمانشاه، بیمارستان طالقانی مملو از زخمی ها بود. برای این همه زخمی پرستاری وجود نداشت. دختران دبیرستانی که انتظار می رفت باید از سوسک بترسند! از زخمی ها و مجروحانی که وضعیت وحشتناکی داشتند مراقبت می کردند.  مجروحی که لنگان لنگان می آمد، درحالی که شکمش را با دست گرفته بود و رودهایش را با دستش نگه داشته بود، یا مجروحی که اصابت آتش موشک تمام صورتش را سوزانده بود و بینی و دندان هایش کاملا ذغال شده بود. من که یک مرد رزمی بودم با دیدن چنین صحنه هایی واقعا حالم بد می شد؛ درنظر بگیرید دختران جوان چطور به این مجروحان رسیدگی می کردند!

 

فاش نیوز: چگونه به منطقه(جبهه) اعزام شدید؟

- با گرفتن دیپلم به سربازی رفتم و پس از یک دوره آموزشی درکرمانشاه و گذراندن یک دوره تخصصی درجه داری در منطقه دشت ذهاب، با درجه گروهبان وظیفه به مناطق قصرشیرین، سرپل ذهاب، سومار و نفت شهر اعزام شدم که مرتب جابجا می شدیم. مدتی مسئول هدایت آتش و دیده بان و بعد هم فرمانده دسته شدم.

فاش نیوز: اگر خاطراتی از جبهه در ذهن دارید، بفرمایید.

- اواخر جنگ بود و مهمات ما هم ته کشیده بود. سلاح هایمان فرسوده شده بود و من خاطرم هست که دو ماه حمام نرفته بودم و آخرین بار هم در یک رودخانه ای که با بارش باران آب در آن جاری شده بود حمام کرده بودم. آب به قدری سرد بود که دعا می کردیم که ابرها کنار برود و کمی خورشید به تنمان بتابد تا گرم شویم.

یکبار تانکر آب نیامده بود تا مخزن را پر آب کند و تشنگی به همه غلبه کرده بود؛ شبانه من از چادر بیرون آمدم؛ پارچی را برداشتم و گوش به صدای عبور آب می دادم که دورتر جوی آبی را پیدا کردم. مقداری که آب خوردم پارچ را هم پرکردم و برای بچه ها بردم. صبح ته مانده آب را که نگاه کردم دیدم پر از بچه قورباغه است.

 یا در چادر که می خوابیدیم زیرمان پتوهای پرزدار می انداختیم؛ صبح که بیدار می شدیم چند رتیل و عقرب لای پرزها گیر کرده بودند. در منطقه دشت ذهاب هم که منطقه بکر و وحشی بود گراز، گربه وحشی، سگ های وحشی و کفتار زیاد بود و رتیل های زرد رنگی به بزرگی یک کفش که شجاعانه حمله می کردند!

فاش نیوز: مجروحیتتان چگونه اتفاق افتاد؟

- تقریباً قبل از عملیات مرصاد بود که منافقین سلاح هایشان مجهزتر شده بود و سازماندهی شده بودند و درشهرها درمقابل ما تک می زدند. دو خط کمین داشتیم که مسوولیت آنها با من بود. من به آن کمین ها سرمی زدم که موقع برگشت مجروح شدم.

 

 فاش نیوز: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

- هیچ حسی!

 

فاش نیوز: متوجه شده بودید که نخاعتان آسیب دیده؟

- نه. ابتدا سوزشی حس کردم و شوکی به من وارد شد. تلوتلو خوردم و به زمین افتادم. زمانی که آمبولانس از خط مقدم  می آمد و مجروحان را  به بهداری می رساند؛ آن وقت بود که دردم شروع شد. مرا به کرمانشاه انتقال دادند. 24ساعت در یکی از بیمارستان های کرمانشاه بودم. چون وضعیت ناجوری داشتم نتوانستند کاری برای من انجام بدهند. تصورشان این بود که کاری ساخته نیست و تنها با ساکشن خون و عفونت از ریه ام تخلیه کردند. بعد مرا به تهران فرستادند. 6ماه دریکی از بیمارستان ها بستری بودم و بعد مرا به آسایشگاه بقیه الله(عج) تهران فرستادند.

فاش نیوز: آسایشگاه چگونه بود؟

- من مدت زیادی در آسایشگاه نبودم؛ چرا که درسم را ادامه دادم و کارشناسی حسابداری گرفتم و در یکی از شرکت های قرارگاه خاتم که کار سدسازی کرخه را انجام می داد مشغول به کار شدم و از آسایشگاه بیشتر به عنوان خوابگاه استفاده می کردم.

 

فاش نیوز: مجروحیت شما چه تاثیری در خانواده گذاشت؟

- خانواده نخاعی شدنم را بیشتر در حد زخمی شدن یک عضو بدنم تصور، و فکر می کردند که این وضعیت گذراست و خوب می شود؛ لحن دکترها هم طوری بود که امیدواری می دادند.

 

فاش نیوز: با مجروحیتتان چگونه کنار آمدید؟

- حقیقتاً من به این موضوع اصلا" فکر نمی کنم. درسم را تا مقطع کارشناسی ارشد رشته حسابداری ادامه دادم. سپس به دعوت یکی از دوستان از سال 73تا84، به یکی ازشرکت های قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا که در امر پروژه های سد سازی فعال بود رفتم. 5سالی شرکت خصوصی خودم را پیش بردم. از سال 89 مجدد به قرارگاه بازگشتم و در یکی از شرکت های قرارگاه که در احداث پالایشگاه نفت ستاره خلیج فارس فعالیت می کرد، به عنوان مسوول مالی مشغول به کارشدم و درحال حاضر هم مشاور آن شرکت هستم و تقریبا" دیگر خودم را بازنشسته کرده ام.

فاش نیوز: چرا این همه حجم کاریتان را گسترش داده اید؟

- به نظر من کار تقدس دارد و 90درصد مشکلات انسان با کار حل می شود. ما اگر بیاموزیم که به معنای واقعی کارکنیم کشور به پیشرفت های زیادی می رسد. من صجبت های پدرم را درخصوص کار ژاپنی ها بسیار شنیده بودم؛ لذا آن را به کار می بستم و اتلاف وقت نداشتم.

 

فاش نیوز: فعالیت قرارگاه خاتم شامل چه فعالیت هایی می شود؟

- ابتدا فعالیتش در ارایه خدمات راه سازی و پروژه های عمرانی خلاصه می شد اما چندسالیست که در پروژه های نفت و گاز نیز وارد شده و دستاوردهای بسیاری هم داشته است.

فاش نیوز: آیا شده تجربیاتتان را در اختیار دیگرانی که بر اثر حوادث نخاعی شده اند، قرار بدهید؟

- بله؛ یکبار که برای تعمیر ماشینم رفته بودم مجبور شدم ماشینم را در تعمیرگاه بگذارم و با تاکسی تلفنی به خانه برگردم. راننده که آمد گفتم صندوق را بزنید تا من ویلچرم را بگذارم. گفت من خودم ویلچری هستم! در راه صحبت و درد دل های ناامیدکننده ای می کرد که «به این مصیبت دچار شده ام» و البته انتظار همدلی داشت. اما جدی به او گفتم انتظار خوب شدن نداشته باش و اینکه واقعیت راباید بپذیری و خودت را با شرایط وفق بدهی.

یکبار هم که برای خرید رفته بودم، آقایی گفت برادرم زمانی قهرمان دوچرخه سواری ایران بود و بر اثر سقوط به چاه آسانسور دچار عارضه نخاعی شده است. ما همه مانند پروانه به دورش می چرخیم اما فایده ای ندارد. ایشان از من خواهش کرد که به دیدار برادرش بروم. رفتم و صحبت کردیم. گفتم شما زمانی قهرمان دوچرخه سواری بودید؛ منبعد اگر بتوانید با شرایط کنار بیایید قهرمانید. ابتدا شوکه شد و حتی یکی از برادرانش بسیار ناراحت شد و کم مانده بود با من درگیر شود؛ اما من واقعیت را به او گفتم. دوسه بارهم بعد از آن که با هم صحبت کردیم دیدم بحمدالله صحبت های من گرچه تلخ، اما تاثیرگذار بوده و گفت که سرکار می رود و زندگی عادی خود را شروع کرده است. به نظر من روحیه دادن بیهوده، مخرب است.

فاش نیوز: آیا اهل ورزش هم هستید؟

- بله؛ من زمانی 105کیلو وزن داشتم که 2سال گذشته بابت فشارکار زیاد و استرس و عدم کنترل، وزن بالایی داشتم. دستانم دچار آرتروز شدیدی شد که درحال از کار افتادن بود؛ این شد که به صورت جدی کار را کنار گذاشتم و ورزش، نرمش و بدنسازی را پی گرفتم.  البته به تازگی به بسکتبال با ویلچر هم علاقمند شده ام.

فاش نیوز: تاثیری هم داشته؟

- اولین تاثیرش کاهش وزن و بعد هم عهد کرده ام که در زندگی به کسی متکی نباشم؛ برای نمونه، خودم ویلچر را داخل اتومبیل می گذارم و برمی دارم و شده که گاها" مسافت 1000کیلومتری را صبح می روم و شب برمی گردم.

 

فاش نیوز: ارتباطتان با دیگر جانبازان چگونه است؟

- تا به حال که فرصت زیادی نداشتم، اما الان وقت بیشتری را با دوستان جانبازم می گذرانم. زمان کار، من از ساعت 4-5 صبح مشغول به کارمی شدم.

فاش نیوز: برخورد مردم با شما به عنوان یک جانباز جنگ چگونه است؟

- ما مردمان خوبی داریم؛ برخوردشان هم با جانبازان خوب است و درکل با محبت هستند. با توجه به این که تمام خریدهای منزل با من است و دایم در ارتباط با مردم هستم، با هرکسی برخورد می کنم به نوعی محبت دارند.

 

فاش نیوز: با تشکر از شما که قبول زحمت کردید، در پایان اگر سخنی دارید، بفرمایید.

- مسئولان باید باور کنند که در سمت هایشان ماندگار نیستند؛ گرچه حاضر هم نیستند که از میزشان جدا شوند و جایشان را به جوان‌ترها بدهند.

والسلام

گفت‌وگو از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 23