
شهید گمنام - خورشید که پوشیه از رو کنار میزند و گیسوان طلاییاش از لای روسری زرد رنگش بیرون میافتد... با چشمان براقش به اطراف نگاهی میاندازد و با شیطنت، مشتی پولک آبی از آن بالا بر روی زمین میپاشد.

پولکهای باران که زمین را نمناک کرد، لبخندی میزند و باز هم مشتمشت پولکهای باران را بر سر زمین سرد و خشک و زمستان دیده میپاشد... گیسوان طلایی را از روی گونههایش کنار میزند و چشمی میچرخاند که ببیند تمام کوه و دشتها را خوب شست و شو داده یا نه... جایی نمانده باشد که باران نخورده باشد و خیس نشده باشد.

دلش که از سیراب شدن تمامی زمین و سبزهها خنک شد... پولکپاشی را تمام میکند و روسری زرد رنگش را درمیآورد و گیسوان طلاییاش را در دل آسمان پریشان میکند.... میچرخد و دلربایی میکند و با برق نگاهش، دل سبزهها و ریشهها و شاخهها را میبرد و با تلالو انوارش، سبزهها و شکوفهها را به روییدن دعوت میکند.

خورشید بهار، دیوانه است... مست میتابد و دل میبرد از هر چه ریشهی خشکیدهی زمستانی و شاخهی بیشکوفه و دانهی بیانگیزه... عشق میدهد و مهر میتاباند تا وقتی که خوب زمین را عاشق کرد... خودش گوشهای از آسمان، بر روی سکویی از ابری سفید بنشیند و موهای نورانیاش را بریزد دورش و سر برآوردن سبزهها و جوانه زدن شاخهها و تاب خوردن چکاوکها و دور چرخیدن پروانهها و نغمهسرایی بلبلها و زمزمهی رودخانهها و چشمهها را در روشنی آسمان تماشا کند.

بهار، پیوند دل و دیوانگی... سبزی و دشت... آسمان و باران... عاشقی و شیفتگی... دلدادگی و بلبل... شاخهها و جوانه... ساحل دریا و قدم زدن... درختان و برگهای سبز روشن و ....ست.
بهار درهم آمیختن تلالو طلایی نور خورشید با آبی زلال آسمان است و هزار چشمِ تماشایِ زیباییهای این فصل زیبا... و عید و شادی و تازگی و تمیزی و حضور با همدیگر و ظهور سبزیها و تازگیها و شادیها و امیدها...

حال و هوایی که عوض میشود و روحی که تازه میشود و دلی که امیدوار به روزهایی تازه و سراسر عشق و خوشبختی، امیدواری و لبخند و شادکامی و رضایت...

بهار از همان ابتدای زندگی هر آدمی، عروس فصلها بوده و با آمدنش انگار که آدمی منتظر سر رسیدن یک عروس زیبا با دامنی پر از گل و گلبهیست که دامنکشان از در خانه و شهر سر برسد و همهی چشمها را با زیباییهایش خیره کند.

هر چند امسال، سالی متفاوت برای ما بود و برای برخی از ما هم متفاوتتر... ! و یک سال بهویژه در فصلهای سردِ از سر گذرانده، به دلیل دست و پنجه نرم کردن با محدودیتهای بیماری کرونا، بسیار رفت و آمدها کمتر و دلها تنگتر از همیشهی زمستانها...

اما با فرا رسیدن و نزدیک شدن صدای پای فروردین ماه... با وجود تمامی محدودیتها، انگار باز هم جانی تازه در دل مردم دمیده شده و شهر به جنب و جوش افتاده...
هر چند صورتهای گلگون از حال و هوای بهاری، با ماسک پوشیده شده ... ولی شور و عشق و شادی آمدن بهار و خانهتکانی و چیدن سفرهی هفت سین، از وجود آدمها در خیابانها و شهر و... فوران میکند و کبوترهایی که یک سال به شکلی نفسگیر در قفس زمستان و کرونا و... گرفتار بودند، انگار پر رهایی گرفتهاند و دلشان برای دید و بازدیدهای قدیمی و همیشگی تنگ شده و صورتها خندانتر از زمستان است.

محدودیتهای سال گذشتهی بیماری منحوس کرونا برای همه سخت بود اما برای برخی بسیار سختتر... برای جانبازان و خانوادههایشان... شاید آدمهای عادی از کوچهها با ماسک رد شدند و ندیدند اما... در گوشه گوشهی برخی خانهها، جانبازان مجبور شدند یک سال در خانه بمانند و حتی روی خورشید و آسمان و برف و باران را نببینند!....

رزمندگان قهرمان این سرزمین که 8 سال، هفتسین دلدادگی خود را با ساعت مچی شکسته و سیم خاردار و سبزهی بیابان چیدند و 8 سینِ سروری و سالاری و سرسپردگی را با سربندهای سرخ و سبز و سفید رقم زدند تا بهارهای ما... بهار باشد و بماند!... بدون ناامنی... بدون تجاوز و بدون استثمار!....

و حال که این دلیرمردان پا به سن گذاشتهاند، با انواع مجروحیتها و بیماریها بیش از بقیهی مردم، میزبان مهمان ناخوانده و ناخواستهی کرونا شدند و چه بسیار جانبازان شیمیایی که در این یک سال اخیر به شهدا پیوستند و در جمع سفرهی هفت سین خانوادهشان نیستند...
کسانی که بیماری زمینهای دارند، بیشتر در معرض خطر بودند و جانبازان و خانوادههایشان چه کشیدند در این یک سال!... و چقدر بیماری و چقدر به شهادت رسیدن و فراق ... و چقدر محدودیت!... قفسی بیشتر از همیشهی مجروحیتهای تن!... قفسی که دیگر نه تردد نه ورزش نه دیدار دوستان نه جمعی نه رفت و آمدی نه دل باز شدنی!... و جز خدا که میداند چه گذشت بر دلهای تنگ در قفس حبسشدهی این بزرگواران و اهل و عیالشان!....

بهار آمد و جوانهها سلامشان را دادند اما عمر بسیاری از پدران و مادران شهدا خزان شد و بر زمین ریخت... و چقدر مادر و پدر شهید که تنها شست وشو دهنده مزار پسر بودند و با کرونای امسال از دست رفتند!....
وامصیبتا که کرونا امسال زمستان تر از زمستان شد و ... واحسرتا از عاشقانی که پر کشیدند....
و به جز این عزیزان سفر کرده به آغوش شهدا.... کرونا امسال داغ دیگری هم بر سینهها گذاشت و شهدای سلامت را به جمع شهدای ما اضافه کرد!... چقدر پزشک و پرستار از جانگذشته، از دست رفت و مرضی رضای الهی قرار گرفت و چه مادرها و پدرها و همسرها عزادار شد....
بهاری باشد روح تمام پرستوهایی که پر کشیدند برای رسیدن ما به بهاری زیباتر....

خورشید که گیسو میافشاند... دل دیگر تاب ماندن نمیآورد و میخواهد پا را تا شکوفههای تازهی درختان و سبزی خوشرنگ دشتها و کوهها بکشاند... و دل برخی هم میپرد تا گنبدی طلا در آن دوردست... که قلب همه در آنجا جا مانده!...

امسال بهارمان، رنگ و بوی گلهای بهشت را با خود دارد و رنگ دیگریست... بهارمان با قدمهای ماه زیبای شعبان همقدم شده و شروعش با میلاد عشق تمام قلبها، امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) همراه شده و هنوز دو قدم جلوتر نرفته از بهار... باید میلاد سرور و تاج سرمان، گل زیبا و بهاری نرگس، حضرت حجتابنالحسن (عج) را جشن بگیریم...

امسال سر سفرههای هفت سین، جز دعای دم تحویل سال، دعای منجی عالم نیز با ماست و شادی بهار امسالمان افزون است هرچند چهرهی بسیاری از مردان و زنان قهرمان و ایثارگرمان، قاب گشته و بر سر سفرهی هفتسین خانهها نیستند و جای خالیشان مایهی دلتنگی ست.

امید که جای تمامی پدران و مادران شهدا، جانبازان مظلوم و غریبمان و شهدای سلامت در بهشت فردوس سبز و متعالی باشد و خدا به دل صبور خانوادههایشان صبر عطا کند و بهارشان را به مهر و عشق خود عطرآگین کند...
و امید که مردمم بحق اهل بیت صاحب ماه عزیز شعبان، با حضور بهار روح و جانی تازه بگیرند و سالی زیبا را آغاز کنند.

امسال که بهار رسید و از کاروانهای راهیان نور جا ماندیم... امید که تحت دعای شهدا باشیم و با نگاه آنها دلمان عطر شهادت بگیرد ...
و حَسن اولئک رفیقا...
یهدی الی الشهاده...