تاریخ : 1400,سه شنبه 24 فروردين14:50
کد خبر : 81975 - سرویس خبری : مسائل و مشکلات ایثارگران

عفونتی که هنوز از جنگ می جوشد!


عفونتی که هنوز از جنگ می جوشد!

قربان ارماک

قربان ارماک - هنوز بوی باروت و بوی قرمه سبزی و بوی سیر گازهای شیمیایی از ریه‌ام بیرون می‌آید. هنوز فراموش نکردم که صبح یا شب هنگامی که می‌خواستیم برویم به جزیره مجنون، باید با همرزمانم وداع می‌کردم. چون زمان برگشت که می آمدیم به سنگرهایمان، از 100 نفری که صبح رفته بودیم حداقل 10 نفری بین ما نبودند. بچه‌ها حسن چی شده؟ شهید شده. مرتضی جبرییل چی شد؟ مجروح شد، بردن اهواز. داود خلیل هم نیست. شیمیایی شده، بردن اهواز. منصور راننده لودر چی شد. تیر مستقیم خورد. خدا کنه زنده بماند. اکبر راننده کمپرسی هم نیست.

ای بابا خسته کردی مارو. خدارو شکر کن خودت امروز زنده هستی. زود باش نمازت را بخون و اگر میل داری چند لقمه شام بخوریم که صبح بعد از نماز صبح بریم که بوی حمله می‌اد. 2 ماه و 10 روز اینطوری گذشت ...

فرمانده یک شب آمد سنگر بچه‌ها، گفت: خدا خیرتون بده. ببخشید 45 روز شما شد انقدر. شرایط ایجاب می‌کرد که باشیم که قرار بود حمله بشه ولی متاسفانه حمله از طرف منافقین لو رفته. صبح بیائید دفتر و تسویه حساب بگیرید و به امید خدا بروید شهرتان و یا روستای‌تان. آنها که آنجا بودیم صبح رفتیم فرماندهی، یک ورقه تقدیرنامه و مبلغ 200 تومان‌ پول نقد جهت هزینه سفر و یک هفته مرخصی، که بعد از یک هفته به محل خدمتمان خود را معرفی کنیم‌..

  من (قربان ارماک زای) هستم از استان گلستان جانباز 20 درصد. من سنگر ساز بی سنگر بودم. حدود 19 ماه سابقه حضور در جبهه داشتم. اکثراً از نیروهای ویژه عملیات بودیم. ۳ بار مجروح شدم. یک بار در جزیره مجنون و ۲بار در حلبچه. ۳ تا صورت سانحه دارم، یگان من تائید کرده، خود بنیاد هم تائید کرده. یکی از ۳ صورت سانحه مربوط به جراحت پای چپم است که زمانی که داشتیم نهار می‌خوردیم، مقابل پل فلزی رودخانه سیروان، هواپیمای عراقی آمد شروع کرد بمباران ما. همه سراسیمه پای برهنه فرار کردیم داخل سنگرها. ناگفته نماند هم بمب ترکش دار زد و هم بمباران شیمیایی کرد. من هنگام فرار یک تیزی رفت داخل پای چپم همانند یک میخ که رفته باشد داخل پا. 

صدای یکی از بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها داخل سنگر‌ها نروید که شیمیایی زده بروید روی کوه. ناگفته نماند ما مشغول ساخت پل بودیم. به‌هرحال هر کس یه جایی فرار کرد. بعد از ۴۰ دقیقه‌ای دانه دانه بچه‌ها آمدن بیرون. اکثر ماها ماسک داشتیم ولی چون بمباران غافلگیرا‌نه بود، فرصت زدن ماسک برای همه نشد. سر سفره نهار بودیم. بیرون از سنگر چون هوا مساعد بود. بعد  30یا 40 دقیقه یواش یواش هرکسی از یه جایی آمد بیرون. یکی از درد ترکش داد میزد. یکی نمی‌توانست نفس  بکشد.

من یک لحظه متوجه شدم دارد از پایم خون می‌اد. مسئول بهداشت‌ و درمان آمد و نگاه کرد و گفت: قربان ترکش خوردی؟ گفتم نه ترکش نیست احتمالاً میل‌گرد یا یه چیزی نوک تیز رفته توی پایم ولی بیرون آمده داخلش چیزی نیست.

مسئول بهداشت‌ و درمان گفت: میروی بیمارستان؟ گفتم نه نیازی نیست. او هم تایید کرد و گفت: همین پانسمان کفایت می‌کند. سرتان را درد نیاورم. بعد از ۴۵روز که دوباره عمر ما بدنیا بود آمدیم شهرمان مشغول به خدمت شدیم در محل کارمان. بعد از گذشت حدود ۱۱ ماه از همان جایی که زخمی شدم، زخمم کمی عفونت کرد اول بی‌خیال بودم. دوباره دیدم عفونت می‌اد. رفتم دکتر و آن هم مقداری آنتی‌بیوتیک‌ داد و آمدم خانه بعد از چند مدت دوباره عفونت کرد. رفتم دکتر او دوباره دارو داد. این کار چندین بار تکرار شد تا برای چندمین بار رفتم دکتر. بنظرم آقای دکتر گلچهره بود.

خدا رحمتش کند همان سال‌ها فوت کرد. این بار که رفتم پزشک، دکتر مشکوک شد گفت فلانی این چه عفونتی است که بعد از چند ماه دوباره از پایت بیرون می‌آید؟ برو تهران. اینجا امکانات کمه و آنچه که در تهران است، اینجا نیست. شما که جانبازی، درمانتان رایگان است.

 ما رفتیم تهران، بیمارستان ساسان یستری شدیم. بعد از یک ماه مرخص شدم و آمدم گرگان. ناگفته نماند آزمایش گرفتن بعد از 15روز جواب آزمایشگاه دانشگاه بهداشت آمد و دکترم جناب دکتر طاهری خدا حفظش کنه گفت فلانی همچین عفونت خوبی هم نیست. عفونت است بنام ماشینی نوکاردیا. که یک عفونتی است که در منطقه جنگی به وجود می‌آید. ایشان دارو داد و مرخص شدم. گفت ۲ماه دیگه بیا. آمدیم خانه دوباره بعد از چند مدت عفونت، این کار چندین بار تکرار و در رفت و آمد به تهران بعد از ۳سال بستری آنتی‌بیوتیک جواب نداد و کمیسیون پزشکی دستور قطع پا را از بالای زانو داد. من راضی نشدم و تقاضای اعزام به خارج را کردم.

من را همراه 9نفر دیگر بردند بیمارستان بقیه الله. چون قرار شد پرفسور سمیعی ویک پرفسور دیگر بنام مور. آز آلمان بیایند و از این 10نفر هرکس در ایران مداوا نمیشه برود آلمان. آقایون پزشکان متخصص آمدن و جناب پرفسور مور متخصص ارتوپدی بود. ایشان آمد و پرونده مرا دید و گفت همکاران ایرانی من. منظورشان دکترای ارتوپدی ایران بود. گفت علمشان از خیلی دکتراهای دنیا بالاتر است. چون شما ۸سال جنگ داشتید و کمی آمار جاده‌ای شما بیشتر است و برای شما تمام این کارها شده و به خوبی هم شده ولی عفونت پای شما در برابر آنتی‌بیوتیک مقاوم شده. بهترین کار همان دستور پزشکان متخصص ارتوپدی ایران است و شما نیازی نیست بری آلمان چون آنجا هم همین کارها را می کنند. شما همین جا رضایت بده، پایت را قطع کنند.  

ببخشید سرتان را درد آوردم آقا من راضی به قطع نشدم. حالا کمی عفونت کمتر شده مثلاً هر۵ماه عفونت میاد به مدت 10روز دوباره خوب میشه و دوباره همین. بماند من بعد از داستان طولانی که برای شما گفتم تقاضای کمیسیون پزشکی کردم و رفتم به کمیسیون. باتوجه که نظرهای کمیسیون پزشکی بیمارستان ساسان را داشتم و عفونت هم مشخص بود و به جز در منطقه جنگی هیچ جای دیگری چنین عفونتی نیست. 

کمیسیون پزشکی بنیاد گفت شما مدرک بستری همان روز را بیار. توضیح دادم که چه گذشت و یگانه اعزام کننده من و کمیسیون خود ماده 3 مرا تایید کرده. امروز بمباران را هم گفتم. آقا بی نتیجه همان ۲۰درصد شیمیایی از قبل دوباره همان تأیید شد و اگر نه قطع پا 35درصد است. به گوششان نرفت که نرفت. البته خود منم مقصرم. چون به جز خدا هیچ پارتی دیگر ندارم.