
فاش نیوز - من در سال ۱۳۶۱ و در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت دشمن بعثی درآمدم. دوران اسارتم در اردوگاه موصل دو و سه سپری شد. یکی از فعالیتهای ما در این دوران انجام فرایض دینی به نحو احسن و مورد رضای خدا بود. از جمله اعمال، روزه گرفتن را نام میبرم. در طول سال روزههای بسیاری میگرفتیم.
روزههای قضا، مستحب، و روزهی ماه رمضان که جای خود داشت. بر این عقیده بودیم که روزهی روزهای دوشنبه و پنج شنبه مستحب است و این دو روز را حتما روزه میگرفتیم.
ماه رمضان سال 1362 در تابستانی سوزان آغاز شد. هیچ وسیلهی خنک کنندهای نداشتیم. آب به اندازهی کافی در اختیار ما قرار نمیگرفت. با این حال اکثریت بچهها روزه گرفتند.
در همان روزهای گرم و طاقت فرسا، بعثیها نیز آزار و اذیتشان را زیادتر میکردند. زمانی که آنها میآمدند و آمار عصر را میگرفتند، بدون هیچ عذر و بهانهای هرچه وسیله داشتیم اعم از پتو، تاید، شکر و... را روی هم میریختند. همه چیز درهم و برهم می شد. آنها با سر و صدای زیاد وسایلمان را با لوازم شخصی بقیه اسرا قاطی میکردند تا هم با ایجاد رعب و وحشت روحیهی بچهها را ضعیف کنند و هم در آن گرمای شدید برای بچههای روزهدار کاری مضاعف بتراشند...

هجوم که میآوردند، هرچه آب در آسایشگاه داشتیم را روی زمین می ریختند. حتی قطره ای آب هم برایمان باقی نمیگذاشتند... نه برای خوردن و نه برای سرویس بهداشتی...
ما توی آسایشگاهمان دو کوزه سفالی به اسم حبانه داشتیم که در آنها آب می ریختیم. آبش فقط برای آشامیدن بود. بعثیها آب آنها را نیز خالی می کردند. پتوها و لباسهایمان خیس و نمناک میشدند.
چند ساعت طول می کشید تا به وضع آشفته مان سر و سامان بدهیم.
بعد چند نفر آستین بالا می زدند تا چند جرعه آب برای افطار مهیا کنند. از حبانه ها قطره قطره آب می ریخت روی زمین. ما به وسیله کمی بتن دور آنها را دیواری خیلی کوتاه کشیده بودیم تا آب زیر پای بچه ها نیاید.
آب قطره قطره توی آن حوضچه جمع میشد. به مرور زمان آب بوی ماندگی و لجن به خود می گرفت و نوعی کرم در آن رطوبت رشد می کرد. ما هر چند روز یک بار باید آنجا را تمیز میکردیم...
بعد از رفتن سربازان بعثی، به وسیلهی سرنگ آمپول ابتدا آب حوضچه را در ظرفی جمع میکردیم و زمانی که دیگر با سرنگ قادر به جمع آوری آن نبودیم با تکه ای ابر باقیمانده آب را به ظرف انتقال میدادیم.

گاهی چند کرم هم به درون ظرفی که با آب لجن آلود پر کرده بودیم، راه می یافت. ظرف را در گوشه ای میگذاشتیم. لجن ته نشین میشد. آن آب را درون ظرف دیگری میریختیم و چندین بار این کار را تکرار مینمودیم تا زمانی که رنگ آب بهتر و از اضافات خالص میشد. آن آب را بین گروهها تقسیم میکردیم و به هر گروهِ ۱۰ الی ۱۲ نفره، به اندازهی نصف پارچ آب میرسید.
اسرایی که روزه نبودند به خاطر اینکه مقدار بیشتری آب به روزه داران برسد سهم خود را به آنها میدادند؛ به هر نفر یک چهارم یک لیوان معمولی آب میرسید. هر چند آب آنقدر بوی بدی میداد که مجبور بودیم جلو دماغ هایمان را بگیریم تا بتوانیم آن را بخوریم. آن مقدار آب بد طعم عطش و تشنگی ما را در آن تابستان گرم رفع نمیکرد...
اما اسرا با ایمانی استوار و روحیهای قوی این شرایط را تحمل کردند و برای آیندگان از خود حماسهای ماندگار در مقابل متجاوزان بعثی ثبت نمودند!
راوی: آزاده و جانباز؛ سیفالله شادمان از شوشتر
تنظیم: جعفری