تاریخ : 1400,جمعه 03 ارديبهشت14:57
کد خبر : 82206 - سرویس خبری : فرهنگ و هنر

چاپ کتابی دیگر از یک جانباز نخاعی


چاپ کتابی دیگر از یک جانباز نخاعی

کتاب جدید جانباز «رمضانعلی کاوسی» باعنوان «بامداد روز شانزدهم» توسط انتشارات شاهد، به زیور چاپ آراسته شد.

جانباز رمضانعلی کاوسی

فاش نیوز - کتاب جدید جانباز «رمضانعلی کاوسی» باعنوان «بامداد روز شانزدهم» توسط انتشارات شاهد، به زیور چاپ آراسته شد.

این کتاب به خاطرات نوجوان 14 ساله ای می‌پردازد که در عملیات محرم، پایش بر اثر اصابت ترکش خمپاره قطع و اسیر دشمن می‌شود.

بعد از تحمل شانزده ماه اسارت، آزاد می‌شود، ادامه‌ی تحصیل می‌دهد، پزشک می‌شود و هم اکنون مشغول معالجه‌ی هموطنان خویش است. 

علاقه‌مندان برای تهیه کتاب به فروشگاه های نشر شاهد مراجعه یا به فروشگاه اینترنتی کتاب گیسوم مراجعه کنند.

****************************************


معرفی کتاب های تألیف شده توسط رمضانعلی کاوسی

 

تیغ­های گل رز حاصل دو سال تحقیق و مصاحبهٔ من با 25 تن از جانبازان و آزادگان استان اصفهان است که سال 1393 توسط انتشارات سوره مهر چاپ و منتشر شد. در این کتاب با سرگذشت جانبازانی که با نخاعی آسیب دیده یا پاهایی قطع شده بر روی صندلی چرخدار تکیه زده و جانبازانی که با دستانی قلم شده و چشمانی نابینا به خاطر دفاع از دین و میهن سلامتی خود را تقدیم کرده­اند، آشنا می­شوید.

این کتاب به روایت خاطراتِ یکی از جانبازان قطع نخاعی می پردازد که التیام زخم­های بسترش فقط یک سال و نیم طول کشیده است. پانسمان زخم­های او هر روز حدود دو ساعت زمان می­برده است. مادرِ این جانباز، به پرستار کمک می کرده تا زخم­های فرزندش را پانسمان کنند.

در این کتاب با خاطرات جانبازی آشنا می­شوید که با فرود خمپاره­ای یک دست و هر دو پایش در خط پدافندی قطع می­شود. در آن لحظات خون و آتش هیچ فریادرسی نبوده. از درد بی کسی او را با ماشین صدا و سیما که برای تهیهٔ گزارش به خط مقدم رفته بوده به عقب جبهه منتقل می­کنند.

تیغ­های گل رز به خاطرات دو تن از جانبازانِ قطع نخاعی می­پردازد که بعد مجروح شدن در چنگال بعثیان از خدا بی خبر نیز اسیر شدند. این دو جانبازِ اسیر با صبر و استقامت خود دشمن بعثی را به تعجب وا می­دارند. فکر می­کنم به جز کسانی که دستی بر آتش دارند، کمتر کسی تاکنون با خود اندیشیده باشد که یک اسیر قطع نخاع در دیار غربت چگونه می­توانسته صبح را به شام برساند. تیغ­های گل رز مجدداً با ویرایش جدید چاپ گردید.

            

پرواز با بال شکسته

کتاب "پرواز با بال شکسته" دومین اثر تألیفی اینجانب است. این کتاب حاصل مصاحبۀ من با همرزمانِ جانبازِ شهید حاج­سیدجمال طباطبایی است که بچه­های جنگ او را آقاجمال صدا می­زدند. از افتخاراتم این است که توانسته­ام تک تک کلمات این کتاب را با عشق به این فرماندهٔ شهید فقط با یک انگشت تایپ کنم.

این کتاب را انتشارات ستارگان درخشان در سال 1393 چاپ کرده است. خوشبختانه تیراژ 3000 جلدی این کتاب ظرف یکسال به فروش رفته و به چاپ مجدد هم رسید. بیش از 70 خاطره به نقل از همرزمان شهید در این کتاب درج شده است. هرکدام از این خاطره­ها به نحوی صداقت، شجاعت، ایثار و فداکاری آقاجمال را به تصویر می­کشد. 

در قسمتی از این کتاب می­خوانیم، آقاجمال در شهریورماه 1361 در خط پدافندی زید بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح و مدال رفیع جانبازی گردن آویز قامت­اش می گردد. او بعد از زخمی شدن یازده روز بیهوش بوده. وقتی به هوش می­آید، متوجه می­شود طرف راست بدنش از کار افتاده است.

ظاهراً در زمان جنگ، هرکس جانباز 70 درصد می­شد برای همیشه از رفتن به جبهه ناامید می­گردید. با مطالعه ی این کتاب درمی یابیم که آقاجمال یک استثنا بوده است. او بعد از چند ماه، با گذراندن دوران نقاهت، زمانی که توانست با عصا راه برود، آتش غیرت از وجودش شعله ور شد و دوباره عازم جبهه گردید.

حضور آقاجمال در خطّ مقدم جبهه با این وضعیت جسمی باعث قوّت قلب رزمندگان بوده. او به دلیل استعداد و خلاقیتش در ارائه طرح­ها و برنامه­های جنگی از ستون­های اصلی لشکر قمربنی­هاشم(ع) به شمار می­رفته است. او با همین وضعیت جانبازی اش فرماندهی گردان و محور را هم عهده­دار بوده است. آقاجمال در عملیات کربلای 5 جانشین و بازوی راست شهید شاهمرادی فرماندۀ عملیاتی لشکر قمربنی­هاشم(ع) بوده است. سردارْ کریم نصر فرماندهٔ لشکر قمربنی­هاشم(ع) علاقۀ زیادی به آقاجمال داشت. او در مورد آقاجمال در این کتاب می­گوید: «من در طول فرماندهی­ام کسی را ندیدم که با هفتاد درصد جانبازی و کم توان بودن یک طرف بدنش، هم­پای رزمندگان در عملیات­ها شرکت کند. او حتی در مانورها و رزم­های شبانه هم پا­به­پای بچه­ها به پیش می­آمد.»

                

کُفِیشه یک کتاب 136 صفحه ای است که در شهریور 1395 توسط انتشارات ستارگان درخشان به زیور چاپ آراسته گردید. اسم کتاب برگرفته از نام روستایی در حاشیهٔ شرقی رودخانهٔ کارون و در مجاورت شهرک دارخوین است.

در کتاب کفیشه تلاشم بر این بوده که با حفظ امانتداری قسمتی از ایثار و فداکاری رزمندگان شهرضا در عملیات بیت­المقدس را که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، شرح ­دهم. در این کتاب قصد اسطوره سازی نداشته ام؛ اما بر این باورم نقش رزمندگان شهرضا در این عملیات پررنگ و قابل ستایش است.

در کتاب کفیشه با انتخاب روش نویی خاطرات را از زبان برادر محمدرضا رحمتی فرماندهٔ گردان امیرالمؤمنین به عنوان دانای کل عنوان کرده و در اثنای کار به خاطرات بعضی از رزمندگان دیگر پرداخته ام.

در قسمتی از این کتاب می­خوانید، یک روز در اتاق پشتیبانی سپاه شهرضا پشت میزم نشسته بودم. پیرزنی آمد و سلام کرد. یک رویۀ گیوه با خود آورده بود. گفت: «برادر ببخشید، من فقط تونستم همین رویۀ گیوه را که خودم بافته­ام برای جبهه بیارم. بچه­ها توی جبهه گیوه هم می­پوشند؟» هدیه­اش را گرفتم. آن را بوسیدم، روی چشمانم گذاشتم و گفتم: «بله مادرجان. بچه­ها توی جبهه گیوه هم می­پوشند. دستت درد نکنه» در صورتی که می­دانستم گیوه به درد جبهه نمی­خورد، دلش را نشکستم و هدیه­اش را قبول کردم. دوسه هفته بعد دیدم همان پیرزن بیست جفت رویۀ گیوه با خودش آورده و گفت: «برادر این گیوه­ها را با زن­های همسایه بافته­ایم برای رزمنده­ها!»...  

                 

کتاب راز نهان در فروردین 1396 توسط انتشارات ستارگان درخشان به زیور چاپ آراسته شد. این کتاب 360 صفحه ای خاطرات شش نفر از جانبازان و آزادگان استان اصفهان را روایت می کند. در این کتاب شما با خاطرات رزمندهٔ جانبازی آشنا می­شوید که بارها در عملیات­های مختلف شرکت کرده و در غم از دست دادن دوستان همسنگرش، بُغض در گلویش گلوله شده یا مجبور شده های های گریه کند. این کتاب به خاطرات سه نفر از جانبازانی هم می­پردازد که حین عملیات بر اثر اصابت تیر یا ترکش، قطع نخاع شده اند و سالهاست بر صندلی صبوری تکیه زده­اند. مطالعهٔ روزهای جانبازی این عزیزان و فداکاری همسرانشان در پرستاری از ایشان درس فداکاری و زندگی عاشقانه و عارفانه را به خواننده القا می­کند. مرور خاطرات آزادگان در این کتاب هم سرگذشت بزرگ­مردانی را روایت می­کند که با استقامت خود در دیار غربت صبوری را به تعجب واداشتند! یکی از این عزیزان 28 ماه مفقودالاثر و در بی خبری مطلق بوده است. در ایران به زعم این­که شهید شده مراسم ختم هم برایش گرفته بودند و...

 

کتاب «سهم من از عاشقی» کتابی 380 صفحه­ای و خودنوشت است که اسفند ماه 1396 توسط انتشارات سورهٔ مهر به زیور چاپ آراسته گردید. اینجانب سه سال پیاپی با عشق برای تدوین این کتاب زحمت کشیدم. حاصل کارم را نیز با عشق تقدیم کتاب دوستان و علاقمندان به تاریخ شفاهی دفاع مقدس کشورم می­کنم. این کتاب به شرح خاطرات دوران کودکی، تحصیل، کار، اتفاقات جبهه و شب عملیات، چگونگی مجروح شدن و گذران روزهای جانبازی اینجانب می­پردازد. هدفم این بود که با نوشتن خاطراتم، حداقل حکایتِ جنگیدن و مجروح‌شدنِ یکی از فرزندان این آب و خاک را برای آیندگان به‌یادگار بگذارم. من خاطراتم را نگاشتم تا دانش مردم کشورم دربارۀ جانبازان به برخورداری از سهمیۀ دانشگاه و شاید نام یک کوچه یا خیابان خلاصه نشود. نوشتم تا آیندگان بدانند برای بعضی از رزمندگانِ این آب و خاکْ جنگ در سال 1367 تمام نشد و هنوز هم ادامه دارد. با مطالعهٔ کتاب سهم من از عاشقی فصل جدیدی از مشکلاتی که یک جانباز با آن دست­وپنجه نرم می­کند آگاه خواهید شد. البته بعضی از مشکلات چنان طاقت­فرساست که گاهی قلم نیز از نوشتن آن به­ دلیل نارسایی واژه­ها عاجز است و مجبور است دم فرو بندد.

«بامداد روز شانزدهم» عنوان کتاب بعدی من است که 19 بهمن 1399 توسط انتشارات شاهد منتشر شد. این کتاب 400 صفحه ای به خاطرات نوجوان چهارده ساله ای به اسم فرامرز صادقی می پردازد که بعد از گذراندن دورۀ آموزش نظامی داوطلبانه و بدون اذن والدین به جبهه می رود. پای راستش در عملیات محرم از زیر زانو قطع و به اسارت دشمن در می آید. بعد از تحمل 16 ماه اسارت، آزاد می شود، ادامۀ تحصیل می دهد، پزشک می شود و اکنون مشغول طبابت هموطنان خود است