

یک شب آش درست کردیم که همین روح الله و مصطفی از در درآمدند. گفتم چی شده؟ دخترم دوید گفت بابام آمد، بعد دید روح الله و مصطفی و عارف است. گفت بابام کجاست؟ گفت زخمی است داخل ماشین، ما زودتر آمدیم.
زندگی خانوادههای افغان که فرزندانشان در نبرد سوریه، ساکت ننشستند و نتوانستند بیحرمتی به حرم آلالله را ببینند و کاری نکنند، پر از داستانهای عجیب و غریب است. گفتگو با خانم «مینا رضوانی» همسر شهید محمدرضا سیفی و فرزندانش که زحمت هماهنگیاش با برادر محرمحسین نوری و بروبچههای گروه فرهنگی جهادی فجر اصفهان بود، از همان اول شما را با خودش همراه میکند.
پیش ازاین در گفتگو با مادر و پدر شهیدان محمدرضا و صفرعلی سیفی، این شهید را از منظر والدینش بررسی کرده بودیم و حالا زندگی متأهلیاش را به بررسی خواهیم نشست. شادی روح همه شهدای مدافع حرم، صلوات...
**: بسم الله الرحمن الرحیم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. السلام علی المهدی و علی آبائه... خوشحال و خرسند هستیم در خدمت خانواده شهید محترم شهید محمدرضا سیفی از شهدای مدافع حرم فاطمیون هستیم. انشالله که روح این عزیز همراه با امامان معصوم محشور باشد. برای آشنایی با این شهید عزیز میخواهیم از گذشته شروع کنیم... خانم سیفی از خودتان شروع کنید؛ اگر میشود خودتان را برایمان معرفی کنید.
همسر شهید: من مینا رضوانی هستم.

**: چند خواهر و برادر هستید؟
همسر شهید: سه تا.
**: به ترتیب بفرمایید
همسر شهید: داداش بزرگم محمدعلی، داداش دومم احمدشاه، فاطمه خواهرم و خودم.
**: شهید محمدرضا سیفی، چند خواهر و برادر دارند؟
همسر شهید: دو تا خواهر دارد و ۵ تا برادر با خودشان.
**: خودشان پسر بزرگ بودند؟
همسر شهید: بله.
**: شما اصالتا ساکن کدام قسمت از افغانستان بودید و چه شد که به ایران آمدید؟
همسر شهید: در غزنی و قره باغ بودیم.
**: چه شد به ایران آمدید؟ کِی آمدید؟
همسر شهید: تقریبا خیلی وقت میشود، من نه ساله بودم که آمدم.
**: دلیلش را میدانید که چرا آمدید؟
همسر شهید: پدرم هم در افغانستان سپاهی بود و هم در ایران؛ هم در ایران کار میکرد هم در افغانستان. چون کارشان شخصی بود، آمد طرف ایران؛ ما هم پاسپورت گرفتیم و آمدیم ایران.
**: از پدرتان برایمان بگویید...
همسر شهید: پدرم در افغانستان سناتور مجلس بود؛ رئیس مجلس افغانستان بود؛ فرمانده بود، در افغانستان خیلی خدمت میکرد، در سپاه ایران هم دوازده سال خدمت کرد. بعد کلا آمدند به ایران.
**: در ایران کجا خدمت کرده بودند؟
همسر شهید: نمیدانم جایگاهش کجا بوده، اما برگههایش هست. داداشم که کوچک و ۱۵ ساله بود هم ایران همراه بابام بود و در جنگ ایران و عراق موجی شده.

**: کدام برادرتان؟
همسر شهید: داوود. موجی جنگ ایران و عراق است. پسرعمه ام هم در جنگ ایران وعراق به شهادت رسید. اسمش خانمحمد بود.
**: شما چیزی یادتان میآید از موقعی که ایران آمدید؟ چطور آمدید؟
همسر شهید: پاسپورت گرفتیم. اول آمدیم اصفهان.
**: فامیل داشتید اینجا؟
همسر شهید: نه، همین طوری آمدیم.
**: چطور شد که پدرتان آمد ایران؟ گفتید که در دولت کار میکرد؟
همسر شهید: بله هم پدرم آمد ایران و هم پسرعمویم آقای محبی که الان در تهران کار میکند، الان هم در فلکه دانشگاه برای کمک رسانی به افغانها کار میکند.
**: از تحصیلاتشان بگویید؟
همسر شهید: بابام بیسواد بود اما فرمانده بود، سناتور مجلس بود، سواد داشت اما نه خیلی بالا. مثل من بود.
**: منظورم این است که جنگهای افغانستان مجبورش کرد بیاید ایران، یا خودش آمد؟
همسر شهید: خودش آمد. چون دو تا شغل داشت هم در افغانستان کار میکرد و هم ایران، بعد که دید در افغانستان شوروی آمد، آمد طرف ایران.
**: مادرتان اهل کجا بودند؟
همسر شهید: اهل افغانستان، مامان و بابام مال یک محله هستند.
**: با آقای محمدرضا سیفی کجا آشنا شدید؟
همسر شهید: ما آشنا نشدیم. خودشان برای خواستگاری آمدند خانهمان. رفت و آمد، رفت و آمد، بعد پدرم من را بهش داد.
**: آنها شما را از کجا میشناختند؟
همسر شهید: کسی دیگر معرفی کرده بود.
**: تحصیلات شهید محمدرضا سیفی جقدر بود؟
همسر شهید: تا سوم راهنمایی خوانده بود؛ سیکل داشت.
**: تحصیلات خودتان چقدر است؟
همسر شهید: من که تا حافظ خوانده بودم.
**: یعنی تحصیلات مدرسه ای ندارید اما کتابهای شعر مثل دیوان حافظ را خواندهاید؟
همسر شهید: بله.
**: خواهرها و برادرهایتان محمدعلی و احمدشاه کجا هستند؟
همسر شهید: محمدعلی و احمد شاه مشهد هستند، خواهرم دولت آباد تهران است.
**: چند ساله بودید که با شهید سیفی ازدواج کردید؟
همسر شهید: ۱۶ ساله بودم.
**: ایشان چند ساله بودند؟
همسر شهید: ۱۸ سالشان بود.
**: چند فرزند دارید؟
همسر شهید: سه تا؛ علی، فاطمه و زهرا.
**: تحصیلات فرزندانتان چقدر است؟
همسر شهید: این سوم راهنمایی خوانده، او تا یازده خوانده، زهرا هم تا هشتم خوانده.
**: شهید سیفی موضوع دفاع از حرم را چطور با شما مطرح کردند؟
همسر شهید: سه سال آنجا بود، بعد آمد به من گفت...
**: بگذارید یک طور دیگری بپرسم، اول شهید محمدرضا سیفی رفتند یا اول برادرشان شهید صفرعلی؟
همسر شهید: اول صفرعلی رفت، او سه سال آنجا بود؛ بعد از سه سال، آقای سیفی گفت که داداشت رفته، تو دیگر نرو؛ گفت من کاری به او ندارم، من میخواهم بروم، دیشب خواب دیدم. گفتم چی خواب دیدی؟ گفت تو این برگه را امضا کن! گفتم چی هست؟ گفت تو امضا کن. وقتی برگه را امضا کردم گفت تو را بازی دادم؛ میخواهم بروم سوریه و رضایتت گرفتم. من گفتم بچهها چی؟ تو بچه داری. گفت من میخواهم بروم سوریه. بعد من به مادرش زنگ زدم و گفتم آقای سیفی میخواهد برود سوریه، گفت خیر است، در پناه خدا بگذار برود، من کاری ندارم؛ به شوخی به خواهرشوهرم گفتم من کاری ندارم.
خلاصه آقای سیفی رفت سوریه سه ماه در سوریه ماند، بعد از سه ماه برگشت و آمد؛ یکی از دوستانش اسمش مهدی خشنودی بود و در پایش تیر خورده بود. در تهران در بیمارستان بقیه الله بود؛ مرخص که شد هیچ کس را نداشت، خانواده اش افغانستان بودند؛ به من گفت که مینا جان! این هیچ کس را ندارد، این بیگناه است، این زخمی شده، بچههای فاطمیون کجا بروند، این را میآورم خانه خودمان.
ما خانه مان کوچک بود؛ گفتم طوری نیست، این بچههای فاطمیون برای دفاع رفتند، بیاور خانه. او و هفت تا بچههای دیگر از فاطمیون را آورد به خانه. مهدی خشنودی بود، روح الله بود، حبیب بود، هفت نفر بودند؛ آورد خانه. بعد که غذا آبگوشتی چیزی درست میکردیم برای خودمان، برای آنها کله پاچه درست میکردیم. آقای سیفی میگفت به این غذا بده که زود پایش خوب شود؛ پای گوسفند برایش میآورد، پای گاو میآورد، دل و جگر برایش میآورد، ماهی میآورد، غذای زخمی جدا بود.
یک ماه تقریبا در خانه ما ماند. بعد آقای سیفی این هفت نفر را برد به مشهد در خانه مادرم؛ بعد رفتند زیارت و این طرف و آن طرف و پس آورد به تهران. گفت حالا که پایش خوب شده میروم کارگاه پسرعمه اش تحویلش میدهم؛ مهدی خشنودی را برد در تهران در کارگاه پسرعمهاش، و خودش آمد به خانه. از خانه رفت کربلا؛ وقتی برگشت گفت میخواهم بروم سوریه. دوباره اعزام شد.
**: یک مقدار آهستهتر برویم جلو. گفتید هفت نفر بودند. چه مدت آن هفت نفر در خانه شما ماندند؟
همسر شهید: بله، هفت نفر بودن و یک و نیم ماه ماندند.
**: سخت نبود هفت نفر با اینکه خودتان هم سه تا بچه داشتید، یک و نیم ماه در خانه شما ماندند؟
همسر شهید: نه دیگر، آقای سیفی خیلی مهربان بود. میگفت این برادرم میشود. هفت نفر در خانه ما بودند.
**: اولین باری که میخواستند بروند سوریه، بعد از اینکه رضایت نامه را امضا کردید، چطور رفتند؟
همسر شهید: ساکش را بست و خداحافظی کرد. گفتم کجا میروی؟ گفت پیش آقای جوادی میروم. رفت خانه آقای جوادی، دیدم زنگ زد به ما، گفت ما خانه آقای جوادی هستیم برای بعد از ظهر سمت تهران میرویم. از خانه آقای جوادی رفت سمت تهران. قرآن را زیارت کرد، بچهها را بوس کرد و رفت طرف خانه آقای جوادی.
**: به شما گفته بود میروم سوریه؟
همسر شهید: بله؛ بچهها را بوس کرد، خداحافظی کرد، عکس گرفت با بچههایش.
**: خانم سیفی شما وقتی پدرتان داشت میرفت را به خاطر دارید؟ چند ساله بودید؟
دختر شهید: یا ۱۳ یا چهارده ساله بودم؛
**: بیتابی نکردید؟
دختر شهید: بیتابی که کردم، گریه میکردم، من وخواهرم خیلی بابایی بودیم؛ یک مثالی هست که میگویند پسرها مادری هستند و دخترها پدری. ما هم خیلی گریه میکردیم از دوریاش. چون همیشه خانه بود و هر شب میآمد خانه آنقدر ازش دوری ندیده بودیم، دوری پدر نکشیده بودیم تا آن موقع.
**: وقتی که رفت، در را بست و رفت ناراحت بودید، زنگ نزدید که برگردد؟
دختر شهید: زنگ که زدیم اما هیچ وقت نگفتیم که برگرد.
**: راضی بودید که برود؟
دختر شهید: بله، چون برای هدف بالاتری میرفت.

علی سیفی، فرزند شهید محمدرضا سیفی
**: علی آقا شما چطور؟ وقتی پدرتان رفت را یادتان هست؟
علی: کم یادم هست.
**: ناراحت نبودید آن موقع؟
علی: چرا؛ ناراحت بودم.
**: چی شد که اجازه دادید پدرتان برود؟
علی: من؟ اجازه ندادم. خودش رفت.
**: چه مدت منطقه بودند آقای سیفی؟
علی: روی هم رفته ۵ ماه آنجا بودند.
**: چند بار اعزام داشتند؟
علی: یک بار که رفت و آمد سه ماه، دفعه دوم هم که رفت دو ماه آنجا بود؛ یک ماه مانده بود که برگردد که شهید شد.
**: پس یک ماه آمدند اینجا، چه مدت اینجا بودند؟ همان یک و نیم ماه با آن هفت نفر؟
همسر شهید: بله.
**: بعد برگشتند دوباره سوریه، دو ماه آنجا بودند و بعد به شهادت رسیدند. اعزام دومش را به خاطر دارید؟
علی: تاریخش را؟
**: یادتان هست که موقع رفتن چه کار کردند، چی گفتند؟ شما چه کار کردید؟
علی: فقط گفتند من شاید رفتم، دیگر برنگردم و شهید شوم؛ من گفتم چرا، برمی گردی؛ گفت نه احتمالا آنطور که میدانم برنمیگردم، تو حواست به خانواده به مادرت و به خواهرهایت باشد. گفتم باشد؛ پناه به خدا.
**: از آنجا که شما پسر بزرگ شهید محمدرضا سیفی هستید، توصیه و وصیت وحرفشان به شما چی بود؟
علی: وصیت که خیلی کرد، ولی راستش را بگویم من گوش ندادم!
**: کدام حرفش هنوز توی گوشتان هست؟
علی: خیلی از حرفهایش.
**: کدام را تاکید داشت انجام بدهید؟
علی: دو سه تا را تاکید داشت که حواسم به خواهرهایم باشد؛ اگر نبود به خیر و خوشی شوهرشان بدهیم و بروند؛ این دو تا هم به خیر و خوشی رفتند سر خانه و زندگیشان. چون تک پسر بودم تاکید داشت که مادرم را تنها نگذارم، ولی دیگه ازدواج کردیم و...
**: خانم سیفی! شما از دومین اعزام آقای سیفی بگویید...
همسر شهید: از خواهرها هم خداحافظی کرد؛ فاطمه را صدا زد و گفت یک خودکار بدهید بنویسم، میخواهم بروم.
**: چی بنویسد؟
همسر شهید: ساعت و تاریخ و اینها را نوشت. زهرا نوشت، بعد پدرش رفت. بعد ما در کوچه آب ریختیم. گفت از پشت کسی آب میریزند که برگردد، ما که بر نمیگردیم. دوباره آمد داخل حیاط، پسرش را بغل کرد، دخترش را بغل کرد، گفت یک عکس بگیر، دوربین را گرفت بالا و عکس گرفت.
روح الله (دوستش) آمد گفت بیا عکس بگیر. روح الله آمد دوباره از بچهها عکس گرفت، بعد دیگر خداحافظی کرد و رفت. دو ماه رد شد که به ما زنگ زد که حواست به بچهها باشد من امشب حمله و عملیات دارم. گفتم کجا؟ گفت اگر تا ساعت ۹ فردا برگشتم به شما زنگ میزنم، اگر برنگشتم به شهادت رسیدهام.
گفت من دیشب خواب دیدهام که یک خانم، صورتش را پوشانده بود اما به شانهام زد و گفت شما انتخاب شدید. من هم بلند شدم. من دیشب خواب دیدم و به شهادت میرسم. داشتیم حرف میزدیم انگار روح از بدن من خارج میشد، یعنی دور میشد که چرا همچین حرفی میزنی! آقای سیفی این حرف را نزن اگر میخواهی حرف بزنی من گوشی را قطع میکنم. گفت نه مینا جان! تو قطع نکن؛ بگذار من حرفم را بزنم. گفت مینا جان! بچهها را حسینی بزرگ کن، دخترها را به داماد خوب شوهر بده، دخترها را نگذار با پسر بگردند، پسر را نگذار با رفیقهای بدش بگردد. پسر را نگذار طرف دود و دم برود، گفتم باشد؛ چشم.
همچین حرف میزد گفت اگر فردا برگشتم زنگ میزنم، اگر زنگ نزدم با خیال راحت مراسم بگیر، خیلی هم مراسم بزرگ نگیر. ما شوخی کردیم باهاش و خندیدیم؛ گفتم من این کار را میکنم. گفت نه تو انشاالله این کار را نمیکنی، بچهها را خوب بزرگ کن.
دیدیم فردایش زنگ نزد، پس فردا زنگ نزد. ما دیگر خیلی کنجکاو شدم به دوستهایش زنگ زدم که آقای سیفی چرا زنگ نمیزند، گوشیش چرا خاموش است؟ بعد از یک هفته بود دوستهاش زنگ زدند که آقای سیفی به شهادت رسیده. من به روح اله گفتم آقای سیفی به شهادت رسیده. خیلی دنبال کارهایش به تهران رفتم، مشهد رفتم، در بیمارستان صدوقی رفتم، اما هیچی معلوم نشد. یکی گفت خمپاره خورده، یکی گفت اسیر شده، آخر دوستهایش که لباسهایش را آوردند گفتند خمپاره خورده، هیچی ازش نمانده بود. از ۱۸ نفر هیچی نمانده بود. خود آقای سیفی جای فرمانده عمار بود و هیچی نمانده بود ازش.
**: خانم سیفی شما از موقع رفتن پدرتان چی یادتان میآید؟
دختر شهید: وقتی از مسافرت کربلایش برگشت؛ بعد از چند وقت... اصلا شاید بهتر باشد اینطور بگویم؛ از سوریه که بابام آمد برایم یک توپ از آن بزرگها گرفت، تبلت گرفت، تبلتش هم هنوز هست، نگهش داشتم؛ خیلی باهاش میرفتیم بیرون چون خیلی وقت بود ندیده بودیمش؛ کلاس چهارم بودم انگار؛ بعد که از کربلا برگشت رفت، موقع رفتنش همه ساعت و اینها را نوشتم؛ ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب، ۲۳/۹/۹۴ رفت از خانه بیرون. از خانه کلا بابام رفت بیرون.
**: موقعی که داشتید مینوشتید ناراحت نبودید که پدرتان میرود؟
دختر شهید: چرا، هم داشتم مینوشتم هم داشتم اشک میریختم.
**: پدرتان گفته بود من دیگر برنمیگردم، این حرف را برای چی میگفت؟
دختر شهید: چون خوابش را دیده بود. گفت که خواب دیدم یک زنی آمده در خوابم گفته موقع شهادتت است، خیلی وقت است اسمت نوشته شده. نمیتوانستیم جلویش را بگیریم، تنها کاری که کردیم گریه بود اما دست ما نبود که بگیریم ببندیمش.
**: رفتارش با شما چطور بود؟
دختر شهید: خیلی خوب، آنقدر خوب که خدا میداند. اصلا اسم من را در خانه زهرا صدا نمیکردند، عروسک بابا، نی نی بابا بودم، ته تغاری خانه بودم.
**: وقتی از سر کار میآمد، خستگی کار باعث نمیشد که رفتارش با شما تغییر کند؟
دختر شهید: اصلا اخلاق تند نداشت، وقتی میآمد از سر کار خیلی شاد و خندان.
**: این هفت نفر مدافع حرمی که مادر گفتند خانه شما بودند، یادتان هست؟
دختر شهید: بله.

**: پدرتان آنها را برای چه آورده بودند به خانهتان؟
دختر شهید: همرزمانش بودند؛ یکیشان زخمی بود؛ خانوادههایشان اینجا نبودند؛ کسی که زخمی بود انگار چند ماهی یا یک سالی است که شهید شده؛ شهید مهدی خشنودی. یکی هم که رفت خارج، اسمش سلمان بود؛ عارف هم همین جا هست، از حبیب و روح الله هم خبری نداریم.
**: این هفت نفر، همهشان کسی نداشتند یا فقط آقای خشنودی تنها بود؟
دختر شهید: خانواده همهشان افغانستان بودند.
**: یعنی همهشان هیچ کس را اینجا نداشتند؟
دختر شهید: نه.
**: مسئولیت آقای سیفی آنجا چه بود؟
دختر شهید: به ما که گفتند فرمانده بوده.
**: فرمانده چی؟
همسر شهید: جای عمار بود.
**: از نحوه شهادتشان کسی چیزی به شما نگفته؟ همرزمانشان که آنجا شاهد صحنه بودند چی برایتان تعریف کردند؟
همسر شهید: فقط گفتند خمپاره خورده.
**: این نحوه اطلاع از شهادتشان را یک مقدار مختصر برایمان گفتید، چطور متوجه شدید که شهید شده؟
همسر شهید: خودش زنگ زد به من همین حرف را زد که من فردا میروم، اگر تا فردا زنگ نزدم به شهادت رسیدهام. تا فردایش که زنگ نزد من فردا و پس فردایش به دوستهایش زنگ زدم. اول به گوشیش زنگ زدم که خاموش بود؛ بعد به دوستهایش زنگ زدم؛ دوستهایش گفتند در هجوم (حمله و عملیات) است، تا یک هفته رد شد. بعد از یک هفته به دوستش روح الله زنگ زدم و گفتم روح الله! آقای سیفی کجاست؟ گفت هجوم است. ما دروغی گفتیم چرا دروغ میگویی؟ عارف گفته به شهادت رسیده... بعد آن دوستش خیلی گریه کرد که خانم سیفی چرا خبر را به شما دادند، آره به شهادت رسیده. بعدش مطمئن شدم. بعد دروغی به عارف زنگ زدم و گفتم آقای سیفی که به شهادت رسیده را کِی میآورند؟ گفت کی چنین چیزی گفته؟ من گفتم روح الل گفته. به دو تایشا با هم دروغ گفته بودم.
عارف هم گریه کرد و گفت نه مامان جان! (به من میگوید مامان جان) اصلا هیچ چیزی از او نمانده! خمپاره بهش خورده!
ما از آنها خبردار شدیم. هنوز هم پیکر آقای سیفی تا به امروز نیامده، خیلی منتظر شدیم؛ مشهد رفتم؛ ۱۰۸ شهید در مشهد بودند که همه گمنام بودند، گفتند در مشهد هستند. ما رفتیم پیکرهمه شهدای مشهد را نگاه کردیم، آقای سیفی نبود. بعد من آمدم به اصفهان به خواهرشوهرم گفتم آقای سیفی آنجا نیست. دوباره بعد چند وقت برادر دوستم زنگ زده بود که پیکر آقای سیفی آمده تهران، دوباره بلند شدم رفتم تهران ولی نبود. هفت ماه طول کشید که حقوقشان برقرار شود و دیگر هیچ خبری ازشان نشد. بعد از ۷ ماه اینقدر تهران و مشهد و همه جا را گشتم، بعد خبرش آمد که به شهادت رسیده. تا ۷ ماه هیچ خبری نبود.
**: یعنی تا ۷ ماه دنبالش میگشتید و سراغش را میگرفتید؟
همسر شهید: بله.
**: از چه کسانی سراغش را میگرفتید؟
همسر شهید: از آقای اکبری، از آقای جوادی، از آقای سلطانی، از آقای درخشنده مشهد و...

دفترچه مداحی شهید محمدرضا سیفی
**: جواب آنها چه بود؟
همسر شهید: فقط میگفتند هستش، میآورندش؛ فقط میگفتند شهید شده و میآورندش. اما تا امروز پیکرش را نیاوردهاند. یک شب خیلی بیقراری میکردم؛ خواب دیدم خواهرشوهرم جلوی خانه مان است و داخل جوب راه میرود، بعد سه نفر از مردم هم هستند، مردهای ایرانی بودند، آن طرف ۵، ۶ تا از فاطمیون هم بودند، میگویند خانه آقای سیفی کجاست؟ من گفتم خانه آقای سیفی اینجاست. مادرش داخل جوب راه میرفت، بیقرار بود. به مادر سیفی گفتند بیا بالا پیکر بچهات آمده. به خواهرشوهرم گفتم بیا با شما کار دارند. این خواهرشوهرم از داخل جوب بلند شد آمد بالا گفت چی شده؟ گفتند حاج خانم بچهات شهید شده حالا پیکرش میآید، درِ خانهتان را باز کنید. ما درِ خانه را باز کردیم، رفتیم داخل خانه، دیدیم سه تا بچه و ۵، ۶ تا بچه فاطمیون که پشت سرش آمدند، پیکر آقای سیفی را روی شانه آوردند خانه؛ انگار خواب نبود؛ واقعی بود که آقای سیفی را اینطور گذاشتند. بعشد ما خیلی گریه میکردیم، جیغ میزدیم؛ دیدیم یک عکس ابوالفضل قاب کرده روی پاهایش هست، اینطور علامت کرد، خود آقای سیفی علامت کرد اینطوری، ما گریه کردیم و گفتیم آقای سیفی چرا ما را تنها گذاشتی؟ من بچهها را چه کار کنم؛ علامت داد و زیپ را خودش بست. بعد از خواب پریدم، دیدم در خانه همچین خوابی دیدم. دیگر کلا دیدم صبر کردم از گریه کردن، بر همه چیز صبر کردم.
**: نحوه خبر دادن اینکه شهید سیفی شهید شده به فرزندانتان چطور بود؟
همسر شهید: تا ۷ ماه اصلا به اینها نگفتم، میگفتند مامان! بابا کجاست؟ میگفتم الان زنگ زده، یا صبح زنگ زده، یا مدرسه بودید زنگ زده، بهشان خبر ندادم تا ۷ ماه طول کشید؛ دیگر خیلی بیقراری میکردند که مامان چرا بابا نمیآید؟ چرا زنگ نمیزند؟ بعد به پسرم گفتم مامان جان! بابات زخمی شده. گفت خوب که هست؟ گفتم زخمی شده و پایش تیر خورده. دخترها خیلی گریه میکردند که مامان! چرا بابا زخمی شده، چرا نمیآید؟
یک شب آش درست کردیم که همین روح الله و مصطفی از در درآمدند. گفتم چی شده؟ دخترم دوید گفت بابام آمد، بعد دید روح الله و مصطفی و عارف است. گفت بابام کجاست؟ گفت زخمی است داخل ماشین، بعد میآید، ما زودتر آمدیم. این دختر خیز کرد از داخل سفره بروید از داخل خانه، وقتی بابایم را نیاوردید بروید از خانه ما! چرا بابام را زخمی کردید؟ خیلی گریه کرد.
زهرا گفت چرا بابام را نیاوردید؟ چرا بابام را زخمی کردید؟! بعد روح الله و عارف گفتند بابات بعداً میآید چون زخمی است داخل ماشین است، یواش یواش میآید. گفت نه، شما بروید از خانه، بابام را نیاوردید چرا کیفش را آوردید؟ دوستهایش کیفش را آوردند، لباسهایش را، عینک و ساعتش و همه چیزش را، ولی خودش را نیاوردند. بعد دیگر نشستند، خیلی گریه کردند و ساکش را تحویل دادند و رفتند. دیگه بچهها خبردار شدند، تا امروز انتظار میکشند که پیکرش بیاید.
**: مزار ایشان در قطعه مفقود الاثرها در اصفهان است. در مورد آن قطعه هم توضیح میدهید...
علی: یک سنگ یادبود گذاشتهاند؛ دو سال است میرویم سر خاکش و گریه میکنیم که داخلش جنازه نیست. هر کسی که میرود فاتحه میخواند به یک امیدی است، میرود فاتحه میخواند از آن شهید کمک میخواهد، اما ما دو سال رفتیم؛ دو سال است سنگ یادبود هست، دو سال رفتیم سر قبری گریه کردیم و در سرمان زدیم که هیچی داخلش نیست!
همسر شهید: آقای سیفی خیلی حاجت میدهد، ما خودمان وقتی برای بچهمان زن گرفتیم خیلی به بنبست رسیده بودیم، هر وقت حاجت از آقای سیفی بخواهیم به ما میدهد.
**: وقتی آقای سیفی رفتند بچههایتان همه مجرد بودند؟ خودتان تنهایی برای بچههایتان همسر انتخاب کردید؟
همسر شهید: بله.

پدر و مادر شهیدان سیفی
**: میشود کمی توضیح بدهید.
همسر شهید: هر چه خواستگار آمد خودم یک مقدار تحقیق کردم که آدمهای خوب هستند یا نه؛ اگر خوب بودند با بچهها مشورت میکردیم و میگفتم مامان این آدم خوبی است، قبول میکنی؟ اختیارشان دست خودشان بود، اما من تحقیق میکردم. بچهها هم هر چه ما میگفتیم قبول میکردند. آمدند خواستگاری، هر که خوب بود، تحقیق کردیم، خودم بهش اجازه دادم حرفهایشان را بزنند، حرفهایشان را زدند و دیگر به توافق رسیدند و دختر بزرگم را شوهر دادیم.
بعدش پسرم گفت مامان نوبت من است برایم زن بگیری؛ گفتم تا خواهرهایت را شوهر ندادهام تو را زن نمیدهم. بگذار اول خواهرهایت را شوهر بدهیم بعد برای تو انتخاب میکنیم. برای دختر کوچکم خیلی رفتند و آمدند؛ خیلی از هر جا میآمدند، دوباره یکی دیدیم خانوادهاش خوب است، درباره خودِ پسر تحقیق کردیم، خانوادهااش خوب بودند، دختر کوچکم را شوهر دادیم. بعد نوبت خودش آمد. تولد خواهرم بود، فامیلها بودند، آن دختر هم بود، آنجا رفتیم جشن تولد و همه جمع شده پسرم گفت مامان این دختر انگار خوب است، به درد من و شما میخورد. بیاید با شما زندگی کند. رفتیم خواستگاریاش، دختر جواب بله را داد و فوری برایش مراسم گرفتیم و عروسی کردند.
**: سخت نبود بدون آقای سیفی؟
همسر شهید: چرا؛ هر لحظه خواستگاری بچههام بدون او سخت بود. پسرم آمد که کمر دخترها را ببندد، خیلی گریه کردیم، هم دخترم گریه کرد، هم پسرم، که چرا بابام نباشد کمرم را ببندد. وقتی برای عروسم رفتم چادر انداختم گفت مامان چرا بابایم نباشد چادر بیندازد؟! همه بچههایم خیلی آرزو داشتند که پدرشان بالای سرشان باشند، اما قسمت نبود.
**: کدام خاطره ای ازشان برایتان بیشتر در ذهنتان متجلی میشود؟
همسر شهید: درباره آقای سیفی هر چه بگویم کم است. یک خواهر دارم بچه ندارد. آقای سیفی میآمد به خانهام و میگفت آن خواهرت بچه ندارد، وقتی خواهرت آمد به خانه، امیرعلی را، فاطمه و زهرا را صدا نکن، پسرم پسرم نکن، چون خواهرت بچه ندارد؛ خیلی جگرش نازک است، خیلی قلبش کوچک است، جلوی خواهرت نگو پسرم و دخترم، چون تو کوچک خانهای. از داداشهایم و خواهرهایم زودتر مثلا برای بچههایم سرنوشت درست کردم، میگفت جلوی او نگویی پسرم و اینها. شوهرم خیلی حواسش بود به این چیزهای کوچک. اگر خواهرم دو روز خانه ما نمیآمد زنگ میزد میگفت کجایی فاطمه؟ میگفت خانه ام، میگفت پاشو بیا خانه ما، میگفت مینا چیزی گفته؟ میگفت نه پاشو بیا تاکسی دم در است، تاکسی از در خانه خواهرم تا در خانه میآورد، کرایه اش را میداد، خیلی مهربان بود، هر چه از مهربانی شوهرم بگویم کم است.
مثلا اول محرم میشد تا آخر محرم مداحیخوانی میکرد، کار میکرد، چایی میداد، خودش نذری میداد، گوسفند تحویل میداد، خیلی کارهایش خوب بود، همیشه کار خیر انجام میداد.
یک خانمی شوهر نداشت، سه تا بچه داشت، خرج خانه را که برای ما میآورد، ۱۵۰ تومان به او تقدیم میکرد، میگفت میناجان! این زن، شوهر ندارد، سه تا بچه دارد، فکرهای بد نکنی، گناه دارد، دور از جان، بچه ما فردا یتیم نشود. ۱۵۰ تومان خرج خانه آن زن را میداد. میگفت فکر بد نکنی بنده خدا شوهر ندارد. خیلی در کار خیر بود.

**: چند تا نوه دارید؟
همسر شهید: دو تا نوه دارم؛ سومی در راه است.
**: بچههایتان الان چند ساله هستند؟
همسر شهید: امیرعلی ۲۳، فاطمه ۲۰ ساله و زهرا ۱۶ ساله است.
**: ۱۶ ساله است و یک بچه هم دارد؟
همسر شهید: بله. بچه زهرا در راه است. در همین هفته انشاالله میآید. این دخترم [فاطمه] یک بچه دارد، دختر کوچکم ۱۶ ساله است و یک بچه دارد.
**: دارید مادربزرگ میشوید...
همسر شهید: بله؛ پیر شدیم
**: از کارهای فرهنگی که انجام میدادید هم برایمان بگویید.
همسر شهید: کارهای فرهنگی خیلی انجام دادم، خیلی با نفرات سپاه کار انجام دادم، کار کردم، دو بار هم ملاقات ویژه با سردار سلیمانی داشتم، با آقای رئیسی سه بار ملاقات داشتم. در مشهد و در هتل رضوی با زن آقای رئیسی ملاقات داشتیم. برای کار فرهنگی میخواستندمجوز بدهند ولی هنوز قسمت نشده مجوز بدهند.
**: کار فرهنگی در چه حوزه ای میخواهید انجام دهید؟
همسر شهید: گروهبندی کارهای فرهنگی ما زیاد است. خیلی گروهمان زیاد و بزرگ است.
**: قبل از شهادت آقای سیفی هم کار فرهنگی انجام میدادید؟
همسر شهید: نه، آن موقع در قسمت دکترها کار میکردم.
**: در بیمارستان کار میکردید؟
همسر شهید: در قسمت دکترها در قسمت آشپزی کار میکردم.
**: ایشان مخالفتی نداشتند با اینکه بیرون کار میکنید؟
همسر شهید: نه؛ شوهرم نمیگذاشت، خودم میرفتم، چون آن دکتر دوستم بود، دکتر کتی، دکتر جعفری و دکتر وسیع دوستهایم هستند، آنها خیلی اصرار کردند، که مثلا خانمت ناراحتی قلبی دارد (من ناراحتی قلبی داشتم) گفتند باید خانمت بیاید بیرون. خود دکتر به من گفت باید بیرون کار کنی. دیگه من پیش دکترها کار میکردم.
آقای سیفی راضی نبود بروم، چون دکتر خودش گفت ناراحتی قلبی دارم باید بیرون باشم، بهش زنگ زد، بعد اجازه داد. بعد دکتر که رفتم، کار فرهنگی را شروع کردم.
**: بچههایتان را هم درگیر کار فرهنگی کردید یا نه؟
همسر شهید: این پسرم دیگه گروه داشتند خودشان با حاج آقا حضرتی گروه بندی داشتند شبهای جمعه به خانه هر کسی میرفتند، سینه زنی میکردند، تقریبا یک سال میشود آقای حضرتی رفته نجف آباد دیگه کار را ول کردند، درگیر زن و بچه شد.
**: دخترهایتان چطور؟
همسر شهید: نه، اینها خانهدار هستند، اختیارشان دست شوهرهایشان است. البتهدر گروهبندی فاطمیون هستند.
**: وضعیت شناسنامهتان چطور است؟
همسر شهید: من و زهرا شناسنامه ایرانیمان را گرفتیم، پسرم ودختر بزرگم ماندهاند.
**: چرا؟
همسر شهید: چون گفتند تا حالا آماده نشده؛ به خاطر کرونا دفترها جابه جا شده، قاطی شده.
**: کسی به خانه شما سر میزند؟
همسر شهید: از وقتی کرونا آمده نه، ما خودمان میرویم سر میزنیم، آنها به ما سر نمیزنند!
**: اگر الان شهید از در بیایند داخل، شما حرفتان به ایشان چیست؟
دختر شهید: هیچی، بغلش میکنیم، غش میکنیم، گریه میکنیم، میخندیم.
**: شده به این لحظه فکر کنید؟ حسش میکنید؟
دختر شهید: بله.
**: اگر عرصه بهتان تنگ شود یا برایتان یا مشکلی پیش بیاید جه میکنید؟
دختر شهید: یک خاطره مینویسم برایش، گریه میکنم، و روزی میشود که خاطرهها را میکَنم و میاندازم دور؛ نگهشان نمیدارم.
**: آن لحظه ای که مشکل برایتان پیش آمده وجود بابا را حس میکنید؟
دختر شهید: بله، حتی وقتی بچه ام را به دنیا آوردم خیلی بابایم را حس کردم.
**: شما چطور؟
دختر شهید: خب هر دختری آرزو دارد که پدرش باشد، چه در مراسم خواستگاری، چه مراسم عروسی، حتی لحظه شیرینی که مادر میشود دوست دارد پدرش کنارش باشد، اما این اتفاق نیفتاد.
**: وقتی ناراحتی یامشکلی برایتان پیش میآید که نمیتوانید حتی به مامان بگویید، باهاشان حرف میزنید؟
دختر شهید: اول با باب الحوائج در میان میگذارم، ولی از بابایم هم میخواهم؛ از بابام چیزی نشده که بخواهم و بهم ندهد.
**: شهدا زنده هستند...
*میثم رشیدی مهرآبادی