
مدتی در بیمارستان بستری بود. یک روز، بهپرستارهایی که آرایشی غلیظ داشتند و حجابشان را هم رعایت نمیکردند، گفت: «نباید با چنین وضعیتی اینجا رفت و آمد کنید؟ اینجا متعلق به مجروحین و خانواده شهداست.»
پرستارها یکصدا و بهتندی جواب داده بودند: «این مسئله به شما مربوط نیست، اصلاً شما چهکارهای؟»
***
فردایش، وقتی پرستارها میخواستند به اتاق وارد شوند، در باز نمیشد! یکیشان درحالی که دستگیره در را به شدت پایین و بالا میداد، بلند گفت: «آقااا... این جاااا بیمارستانه؛ چرا این کارها رو میکنی؟»
مهدی که خیالش راحت بود و میدانست تلاششان بیفایده است؛ خندید. از چند ساعت قبل، با کمک دو، سه نفر دیگر تختش را پشت در گذاشته بود و بهپرستارها اجازه ورود نمیداد. سروصداها بالا گرفت؛ اما مهدی همچنان جوابش همان بود که میگفت.
- ورود ممنوع! مگه اینکه حجابتون رو رعایت کنین.
خاطرهای از شهید مهدی هنرور باوجدان
راوی: طیبه فاضلالحسینی، مادر شهید