سعید رضایی
چشمانش سنگین شد، از حضور فرشتهها در میدان جنگ تعجب کرد، تا آن موقع چنین تصویری در جبهه در میان خاک و آتش و خون ندیده بود؛ خیلی لطیف بود و اشعههای نورانی فرشتهها و خنکای نسیم بالهای یشان را وسط ظهر زیر آفتاب احساس میکرد، داشت فرشتهها را تماشا میکرد که یکی از همان فرشتهها را دید که درست کنار پای او در همان گوشه که نشسته بود، فرود آمد.
ببخشید شما آقای مجتبی سرو هستید؟
بله خودم هستم
شما خوب هستید، یعنی آماده اید؟ ما تا دو ساعت دیگه میآییم دنبالتون با هم بریم...
دلهره وجودش را گرفت، یادش آمد این لباس و کوله و تجهیزاتی که با خود دارد برای عملیات است و باید با بچهها به خط بروند یاد فرمانده و بچههای رزمنده دستهشان افتاد داشت در ذهنش عذری میتراشید که فرشته را قانع کند که الان باید برود عملیات.
نمیدانست فرشته از عملیات کربلای 5 چیزی میداند یا نه حسابی احساس استیصال کرد به ذهنش فشار آورد با شنیدن صدای انفجار از خواب پرید، متوجه شد که با کوله و لباس آماده به رزم در همان گوشهای که نشسته بود، خوابش برده بود.
به خوابی که دیده بود، فکر میکرد برای همین وقتی به همسنگرش رسید گفت: با خنده گفت: ما رو حلال کنید، تا دو ساعت دیگه میآن دنبالمون.
***
مجتبی سرو در 11 اسفند 1339 در تهران متولد شد. سالهای دبستان، راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و بعد از گرفتن مدرک دیپلم در یکی از مدارس تهران به عنوان مدرس مشغول به کار شد. علاقهاش به علوم و معارف اسلامی موجب شد تا بهجای دانشگاه حوزه علمیه را برگزیند.او برای ادامه تحصیل به مدرسه آیتالله مجتهدی رفت و به مدت 5 سال به فراگیری علوم دینی در حضور اساتید حوزه پرداخت.
سرو در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی، به شکلهای مختلف به مبارزه با رژیم شاهنشاهی میپرداخت و در تظاهرات و راهپیماییها حضور فعال داشت و همچنین در شعارنویسی و توزیع اعلامیههای امام خمینی(ره) با دوستان مبارزش همکاری میکرد.
او در سالهای پس از انقلاب نیز در بحث با التقاطیها و منحرفین پیشگام بود و علیه آنها کار فرهنگی میکرد.
او با آغاز جنگ تحمیلی، درس و بحث را رها کرد و به جبهه رفت. بعد از مدتی در عملیات میمک از ناحیه کتف و گردن مجروح شد. با وجود انجام چند عمل جراحی، دست راستش معلول شد و تقریباً کارایی خود را از دست داد. اما بعد از آن نیز چهار یا پنج بار به جبهه رفت.
یکی از دوستان نزدیکش تعریف میکند که مجتبی، در بیمارستان بستری بود. برای جراحی دستش چند بار اقدام کرده بودیم ولی فایدهای نداشت. یکبار که دکتر آمد پیشش، خیلی جدی به او گفت: «آقای دکتر! لطفاً به من صریح جواب بدید! اگه جراحی دستم برای انقلاب خرج برمیداره، دستم رو قطع کنید تا خرجی برای انقلاب نداشته باشه! »
در وصیتنامه بهجا مانده از او آمده است:
« «فریاد برمیآوریم کههان ای مردگان متحرک، ما این همه که گفتید هستیم؛ مگر شمایان به بنده مظلوم خدا حسین بن علی(ع) نگفتید که چرا جنگید در آنجایی که باید میجنگید؟ مگر به بنده صالح خدا حسنبنعلی(ع) نگفتید چرا صلح کرد، در آنجایی که باید صلح میکرد؟ واکنون نیز تکرار تاریخ است که عافیتطلبان از امام بریده و به کنج خلوت خزیده زمزمه شیطانی صلح را نجوا میکنند و فریاد وااسلاما
سر میدهند.»
مجتبی سرو سرانجام در 23 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسید.
یکی از همسنگران او تعریف میکند، مجتبی دو ساعت قبل از شهادت به خواب فرو رفت و وقتی بیدار شد پیش ما آمد و در حالی که خیلی خوشحال به نظر میرسید، گفت: خواب دیدم
2 ساعت دیگر شهید میشوم. بعد از 2 ساعت از صحبتی که با هم داشتیم در راه ترکشی به بدن او اصابت کرد و فریاد زد، یامهدی...
آخرین توصیه شهید
«خدایا تو خود شاهدی که ما جنگ در راهت را نه برای آرزوی رسیدن به رضوانت ونه از ترس دوزخت پذیرفتهایم، که ما آرزوی باروری نهال خشکیده اسلامت را در سر داریم و به هوای رسیدن به کویات پر و بال میزنیم!»