تاریخ : 1401,یکشنبه 26 تير14:16
کد خبر : 91564 - سرویس خبری : زنگ خاطره

مثل یک مرد



مریم عرفانیان
ده، یازده ‌ساله بودم و خیلی دوست داشتم با پدرم به جبهه بروم. آخرین باری که به مرخصی آمد، قول داد که من را هم با خودش ببرد. موقعی که راهی شد، خیلی عجیب بود! به خواسته پدر، مثل هر دفعه، هیچ‌کس او را تا راه‌آهن بدرقه نکرد! اما من و مادرم به راه‌آهن رفتیم. هیچ‌وقت به دنبالش گریه نمی‌کردم، ولی این بار انگار به من الهام شده بود، که برگشتی در کار نیست. قطار با سر و صدای زیادی به راه افتاد؛ پدر دستش را از پنجره بیرون آورد و با ما خداحافظی ‌کرد. دیگر تحمل نداشتم و هراسان به دنبال قطار دویدم.
می‌دویدم، می‌دویدم و هق‌هق گریه‌هایم بلند بود. تا کمر خودش را از پنجره بیرون آورد و با چشمانی اشک‌آلود گفت: «مثل یک مرد باش پسرم! نمی‌خوام صدام صدای گریه‌ت رو بشنوه...»
***
در مراسم تشییع جنازه پدر؛ هیچ‌کس صدای گریه‌ام را نشنید.
خاطره‌ای از شهید محمدعلی خدادادی‌
راوی: حسین خدادادی، پسر شهید

منبع : کیهان