تاریخ : 1401,یکشنبه 24 مهر12:55
کد خبر : 94069 - سرویس خبری : زنگ خاطره

یک شهید، یک خاطره؛ من یک پاسدارم



من یک پاسدارم


مریم عرفانیان

آقابزرگ دیگر خیلی پیر شده بود، همیشه می‌گفت دوست دارم فرزندِ محمدرضا را ببینم. یک روز او را کنار کشید گفت:
- «بابا جان، اگه ازدواج کنی آرزو به دل از دنیا نمی‌روم.»
سید رضا گفت:
- «عمر ما پاسداران سه ماه است.»
آن قدر اصرار کردیم که بالاخره راضی به ازدواج شد.
***
هنگام رفتن به خواستگاری گفت:
- «باید تمام شرایط را با همسر آینده‌ام در میان بگذارم... »
شرایطش را نمی‌دانستیم ولی قبول کردیم.
او به دختری که برایش خواستگاری رفته بودیم گفت:
- «می‌دانید که من یک پاسدارم و عمر پاسدار سه ماه است؛ امکان دارد وقتی به منطقه رفتم دست و پایم قطع شود یا نابینا شوم و آن وقت شما باید دستم را بگیرید...»
همگی از حرف‌هایش تعجب کرده بودیم که ادامه داد:
- «با تمام این مسائل هنوز راضی به این وصلت هستید؟»
فکر نمی‌کردیم که خانمش به این راحتی همه‌ حرف‌های او را قبول کند.
خاطره‌ای از شهید محمدرضا دلبری
راوی: خواهر شهید