تاریخ : 1390,شنبه 15 مرداد17:23
کد خبر : 9569 - سرویس خبری : اخبار

نگاهي به سريال «نابرده رنج»



علیرضا قبادی -اميدوار بوديم كارگردان با طرح قصه گنج و وارد كردن آن به هياهوي جنگ درصدد به تصوير در آوردن اين جمله مقام معظم رهبري باشد كه فرمودند: «جنگ ما همان گنج بود.»

 

مجموعه تلويزيوني «نابرده رنج» توانست در ميان مجموعه هاي رنگارنگ تلويزيون مخاطبان خودش را پيدا كند. پرواضح است كه براي ساخت چنين مجموعه اي مبالغ هنگفتي توسط سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي هزينه شده است تا مخاطبانش را سرگرم كند كه با چاشني طنزي هم كه دارد اسباب فرح خاطرشان را فراهم مي كرد. اتفاقا از حيث طنازي، اين مجموعه در قياس با مجموعه ساختمان پزشكان بسيار فخيم تر و موفق تر بود. طنزش نه با لودگي ها و اطوارهاي زننده بازيگرانش بلكه با اتكا به ديالوگ نويسي خوب نويسندگان و بازي جذاب بازيگرانش توانست مخاطبانش را سرگرم كند. اما براي اين سرگرمي از دستمايه بزرگي همچون دوران دفاع مقدس استفاده شده است. اين به خودي خود محل ايراد نيست. وقتي در اواسط دهه هفتاد ، فيلم «ليلي با من است» كه اولين فيلم طنز دفاع مقدس است ساخته شد كم كم پاي نگاه هاي متفاوت به اين حوزه باز شد.

اما «نابرده رنج» صرفا به گنج و جنگ مي پردازد و كاري با مفاهيم عميق و معنوي دفاع مقدس ندارد. «نابرده رنج» محصول يك نگاه سطحي و عوامانه به حماسه ماندگار ملي ست. چه مي شد اگر ماجراي اين فيلم سال 1944 در فرانسه اتفاق مي افتاد و نبرد نورماندي را در جنگ دوم جهاني به تصوير مي كشيد. اين خنثي بودن و بي توجهي نگاه كارگردان در ارزش هاي دفاع مقدس، اين مجموعه را تبديل به يك فيلم فارسي بي بو و خاصيت كرد. اصلا انگار اين جريان فيلم فارسي با رگ و خونمان در آميخته است كه هيچ حاضر نيستيم دست از آن برداريم و مدام مثل آن گربه معروف هميشه با چهار چنگول همين عشق و عاشقي هاي سطحي و كوچه بازاري به زمين مي آييم.
آدم هاي قصه، تك بعدي و بي ريشه اند. جابر، شخصيت مثبت داستان است كه با يك برخورد كوتاه خياباني با خواهر متهم فراري چنان عاشق و دلداده اش مي شود كه خودش را به آب و آتش مي زند تا به او نزديك شود. و بعد راه مي افتد تا كردستان مي رود تا اسد را به زندان باز گرداند.
اسد و عماد از زندان مي گريزند، تا پايشان به جبهه مي رسد و آن وقت مي افتند دنبال گنج.
اميدوار بوديم كارگردان با طرح قصه گنج و وارد كردن آن به هياهوي جنگ درصدد به تصوير در آوردن اين جمله مقام معظم رهبري باشد كه فرمودند: «جنگ ما همان گنج بود.»
اما گويا سازندگان اين مجموعه راه را به اشتباه رفته اند يا عدم شناختشان از فضاي جنگ و روحيات رزمندگان باعث اين بيراهه روي شده باشد. واسطه هايي كه براي اسد تراشيده مي شوند تا سير تحول او را نشان دهند راه به تركستان مي برند و نه به «عند ربهم يرزقون».
اسد هر اتفاقي را نشانه اي مي داند از سوي خدا كه او را به سوي گنج هدايت مي كند. چون يك گمشده آبا و اجدادي است و به او چه مربوط است كه دشمن دارد مملكتش را هورت مي كشد و عماد هم نگران حرف هاي معنوي رفيقش است كه كار دستش ندهد كه البته نگارنده هنوز نسبت ولع كشف گنج را در بحبوحه جنگ با معنويت درنمي يابد. كارگردان مي خواهد به مخاطب بقبولاند كه مثلاً اسد تغيير كرده، تطهير شده است و حالا لايق شهادت است، اما اين تغيير و تطور اسد از آن نوع تحول ها نيست كه بخواهد سرانجامش به شهادت ختم شود. اين نوع مرد شدن ها عموماً سر از سفره عقد درمي آورد. انگار گنج، يك عشق مجازي است كه قرار است او را به عشق حقيقي يعني ارتباطش با كژال رهنمون شود. با اين تفاوت كه اينجا كوچه پس كوچه هاي شهر نيست، دشت و دمن است كه اتفاقاً عده اي هم دارند آنجا جنگ بازي مي كنند و حالا يك خانم دكتر خودش را از همدان رسانده است پاوه كه در ميان آن همه آدم بشود ليلي، مجنون بازي هاي اسد پنبه.
تخيل خوب است اما ولنگاري خيال جذاب نيست. كشانيدن روابط دختر و پسر با چاشني عاشقي تا خط اول جبهه هاي جنگ حق عليه باطل تقلاي بيهوده اي است براي لجن پراكني به ساحت مقدس پاك ترين و عارفانه ترين ايام سپري شده معاصر. در آن روزگار و در آن نقطه آسماني از كره خاكي بساط عيش عارفانه آن قدر فراهم بود كه ديگر دلفريبان نباتي از رنگ و رو افتاده بودند. بهتر نبود به جاي وارد كردن شخصيت كژال به داستان براي تحت تأثير قرار دادن اسد از صحنه هاي ريز و درشت ميان ساير رزمندگان و از شجاعت هايشان، احوال معنويشان و حتي گپ زدن ها و بگو بخندهايشان به عنوان عوامل تأثيرگذار استفاده مي شد؟! اسد هم به مرور تغيير مي كرد تا آخرين صحنه جنگيدنش واقعي تر به نظر بيايد. اسد و كژال مست عاشقي، زلف به عشق يكديگر گره مي زنند و اسلحه مي كشند و مي زنند به دل دشمن و بعد به شهادت(!) مي رسند.عماد هم كه كسي را پيدا نكرده كه عاشقش شود يك دستش را از دست مي دهد و باز مي گردد تا سال ها بعد به وصال مرضيه، بيوه عروس نشده جابر برسد. عماد كه حالا جانبازي است كه با يك ماشين بزك شده قديمي مسافركشي مي كند، شخصيت عماد و مرضيه عصبي، افسرده و وامانده در تاريخ نشان داده مي شود كه هيچ نسبتي با دنياي امروز ندارند و بي اينكه مشخص شود چه رابطه اي با هم دارند هر پنجشنبه به قبرستان مي روند تا غبار قبر اسد و جابر را بشويند و گپي بزنند و... براي اينكه عماد تبديل به چنين شخصيتي شود چه دليلي فرض شده است؟ آيا اين افسردگي و دلمردگي در جهت همان نوع از تغيير و تحولي است كه در اسد ايجاد شد؟! يا به خاطر از دست دادن دوستي مثل اسد به اين روز افتاده است؟! چه مي شد اگر نشان داده مي شد كه عماد حالا بعد از اين سال ها دارد آرام زندگي اش را مي كند و سر و ساماني دارد كه حاصل شهادت رزمندگان همراهش است (از به كار بردن كلمه همرزمان اجتناب مي كنم) و يا اين طور نشان داده مي شد كه عماد نشسته است جاي جابر و در اداره آگاهي مشغول خدمت است!!!
بايد باور كنيم كه هنوز هم اين كشور بر مدار غيرت همان سلحشوران ديروز مي چرخد و منزوي كردنشان محال آمد محال...!
تهيه كنندگان و كارگرداناني كه در حوزه دفاع مقدس كار مي كنند بايد آن دوران را با جان و دلشان حس كنند و با يك حساسيت آگاهانه و دلسوزانه و غيرتمندانه و نه متعصبانه شروع به كار كنند. در عين حال كاش مسئولين صداوسيما هم در كيفيت مفهومي آثار توليدي دقت بيشتري به عمل آورند.

به نقل از کیهان