
فاش نیوز - من الان داغدار و یتیم شده ام! پدرم برای مدتی کوتاه وضعیت جسمی اش شبیه جانبازان نخاعی شده بود. هیچ کار نمی توانست بکند. حتی نمی توانست قاشق را درست به دست بگیرد. همیشه یکی به دهانش غذا می گذاشت. لباسش را عوض می کرد. بقیه کارهای شخصی دیگرش را هم باید دیگری انجام می داد. من بخاطر مطالعه مطالب سایت فاش نیوز و مصاحبه های زیبایی که خانم محمدی درباره زندگی جانبازان نخاعی در معرض دید ما می گذارد، کمی یاد گرفته بودم با کسانی که در این وضعیت قرار می گیرند چه باید بکنیم. مثلا در یکی دو ماه اول که تحرک زیاد نداشت، به خانواده گفتم باید یک تشکی بخرند که آقا دچار زخم بستر نشود. خیلی پدرم اذیت شد در این یک سال. خب شرایط زندگی ما هم برای نگهداری یک فرد کم تحرک مناسب نبود.
دو سال پیش هم یکی از عمو زاده های پدرم به این وضع دچار شده بود. یک بار از روی ویلچر لیز خورده بود و افتاده بود زیر چرخ. دخترش هر چه تلاش می کند، نمی تواند به تنهایی او را جا به جا کند. دو نفر از برادرزاده های نوجوانش را می گوید بیایند برای کمک. ولی از دست آنها هم کاری بر نمی آید. دلش می شکند و به خدا متوسل می شود. در همین حین زنگ در به صدا در می آید. چند مرد از بستگان، که برای دیدن عمو زاده پدرم آمده بودند می آیند توی اتاق و کمک می کنند تا حاج عمو را روی تخت بخوابانند.
همین صحنه برای ما نیز اتفاق افتاد. یک روز پدرم از روی تختش لیز خورد و در حال سقوط از روی تخت بود. پدرم فکر می کرد با تقلا می تواند با استفاده از توانایی اش خود را جا به جا کند یا به تنهایی راه برود. ولی این تصوری بیش نبود. این اواخر دیگر حالش خوب نبود. دو نفری باید به او رسیدگی می کردیم.
آن روز من در خانه بودم. در یک عکس یکی از جانبازان نخاعی را دیده بودم که همسرش رفته بود بالای تخت و از زیر بازوهای جانباز گرفته بود تا او را بکشد به سمت متکا. من به خواهرم گفتم شما برو دست هایش را همینجوری بکش بالا. اما نشد. وقتی نشد قلبم به تلاطم افتاد. صدای قلبم را از توی گوشم می شنیدم. اصلا همه بدنم قلب شده بود! من ناگهان در آن لحظه به این فکر کردم که الان کدام همسر جانباز نخاعی در این وضعیت قرار گرفته و دارد تقلا می کند و تلاشش به نتیجه نمی رسد.
در همین حین با صدای خواهرم به خودم آمدم که می گفت تو هم پاهای آقا را بگیر تا سبکتر شود. به خدا به خدا به خدا هر چه سعی می کردم نمی شد. حالا دیگر اشک هایم سرازیر شده بود. خواهرم هم گریه می کرد. مادر سالمند و کم توانم نیز گریه می کرد. پدرم آرام و ساکت به ما می نگریست!
بعد از تقلای زیاد هر جور بود سر پدرم را به روی متکا گذاشتیم. اما خدا شاهد است از آن روز تا حالا که دیگر پدرمان آسمانی شده، یک لحظه نیست که به یاد خانواده جانبازان نباشیم. هر بار که دور هم جمع می شویم، حتما چند دقیقه ای هم درباره جانبازان و مخصوصا جانبازان نخاعی صحبت می کنیم.
خدایا، ما که در این یک سال شاهد صحنه های رنج پدر بودیم، این خانواده جانبازان، بخصوص همسران و دختران جانبازان نخاعی که سال هاست در این شرایط هستند، چه از دل و قلبشان می گذرد؟! خود جانبازان نخاعی چه حسی دارند؟!
من از همین راه دور دست همه شما همسران جانباز و جانبازان نخاعی را می بوسم. دست همسران جانباز نخاعی که با مهربانی، کارهای شخصی جانباز را انجام می دهند، می بوسم.
پروانه های صمیم، مزد شما را فقط حضرت زهرا علیه السلام می تواند بدهد. من فدای قلبهای مهربان و صبور شما بشوم.
روز زن بر شما مبارک عزیزانم!