دوشنبه 10 آذر 1404 , 13:17




مصاحبه با آصف اکبری، از رزمندگان فاطمیون(قسمت دوم)
وقتی گلوله آرپیجی جانم را نجات داد
-من صبح خیلی زود بلند میشدم که بروم سوریه چون دختر کوچکم که در آن ایام هفت هشت ساله بود، نمیگذاشت. در را به رویم میبست، گریه میکرد. هوشیار هم شده بود. در را میبست و میگفت نمیگذارم بروی و...
فاش نیوز- در این قسمت، آقای «آصف اکبری» کمی از عملیاتهایی برایمان حرف زد که در سوریه و در کنار بچههای حزبالله لبنان و زینبیون پاکستان و حیدریون عراق شرکت کرده است .وقتی آقا آصف از جزئیات برخی درگیریها در سوریه میگفت، ناخودآگاه یاد صحنههای فیلمهای هالیوودی میافتادم با این تفاوت که این بار، فیلم نیست و صحنهها عین واقعیت است. به نظرم آمد که آقای اکبری از آن رزمندههای تر و فرض و باهوشی بوده که همین هوش در کنار توکلی که به خدا دارد، خیلی جاها از او دستگیری کرده و جانش را نجات داده است. او در طول شش سالی که با تکفیریها جنگیده، هم گلوله خورده و هم ترکش. در قسمت اول این گفتوگو، آقای اکبری گفت طی تماسی به آنها گفته شد، در منطقهای حساس در خاک سوریه، تکفیریها زمینگیر شدهاند و آنها میتوانند به منطقه بازگشته و شهدا و مجروحین احتمالیشان را به عقب ببرند؛ اما وقتی وارد محوطه میشوند، غافلگیر شده و سخت گرفتار تکفیریهایی میشوند که در چند خانه پنهان شده بودند. دوستانش یکییکی و هنگام خروج از «پیامپی» گلوله میخورند و شهید میشوند و او نیز میخواهد از خودرو پیاده شود؛ ولی احتمال زندهماندنش پنجاهپنجاه است؛ اما چارهای ندارد و باید از خودرو خارج شود؛ چون ممکن است هر آن یکی از تکفیریها ازراهرسیده و از بالای دریچه ورودی «پیامپی» نارنجکی چیزی به داخل خودرو بیندازد. ادامه اظهارات آقای اکبری پیش روی شماست:

- از دستگیرهٔ در گرفتم، همینطوری خودم را بلند کردم به پهلو انداختم. حتی یک تیر هم به سمت من نیامد. سریع پریدم. «ابو طاها» که مسئول آموزش بود هم پرید. یعنی آنقدر تیر میآمد، دوروبر «پیامپی» و زیر «پیامپی» میخورد و کمانه میکرد. دو سه تا تیربار داشتند ما را میزدند. بعد سید جلال که آمد، نمیدانم لباسش گیر کرد یا چه شد، با سرآمد روی زمین. ما وقتی که خودمان را میانداختیم بیرون، ۴ تا شهید روی زمین بود. این سید جلال افتاد گفت: «من مجروح شدم». من سریع رفتم کنار او بعد رفتیم جلوی «پیامپی» آنجایی که زنجیرها را میچرخاند. چون آنقدر تیر میآمد و از زیر کمانه میکرد، (با خودم گفتم) بچهها را ببرم آنجا تا این ۳ نفری که مانده بودیم مجروح نشویم. من داشتم زخم او را میبستم. گلوله خورده بود... همینطور که داشتم میبستم رفتم دستمالی را از گردنش باز کردم تا جلوی خونریزیاش را بگیرم.
«ابو طاها» هم یک سلاح گرفته بود دستش (تا مبادا) یکمرتبه دشمن بالای سرمان بیاید و بایستد. این زخم را من بستم، میخواستم بغلش کنم. یک تیر آمد خورد زیر «پیامپی» کمانه کرد آمد مستقیم خورد به شکمش. این گلوله رفت داخل و بیرون هم نیامد. این بندهٔ خدا افتاد. من دیدم دیگر نمیشود کاری کرد. بعد گفتم: «ابو طاها، اینطوری شده.» ابو طاها گفت: «خب حالا چهکار کنیم؟ هر کسی میتواند برود دیگر معطل سید جلال نمانید.» من گفتم: «نمیشود. اینها را هم میبریم.» جواب داد: «تو میخواهی چطور اینها را با خود ببری؟!» همینطور مشغول بحث بودیم که... شاید بگویم ما ۹۹ درصد امید برگشتن نداشتیم. همان موقع یک گلوله «آرپیجی» آمد و جلوی «پیامپی» خورد. خاک بلند شد. من هم رفتم داخل همین گردوخاک که شاید بتوانم خودم را نجات دهم. حدود ۲۰ الی ۳۰ متر که رفتم، باد این گردوخاک را برد و من ماندم این وسط (بدون پناه).
میخواهم بگویم همه چیز دست آن بالایی است (خدا). اوست که وقت رفتن را مشخص میکند. همینطور به سمت من تیر میآمد. من هم وسط بیابان فقط میدویدم. رفتم رسیدم به یک جایی که گِل بود. جای لاستیک روی آن بود. خودم را چسباندم به آن گِلها. سلاحم را هم گذاشتم یک طرف که تیر نخورم. بیسیم هم گردنم بود. بیسیم زدم به مسئول عملیات تیپ. گفتم اگر شما بتوانید این خانهها (ای را که تکفیریها در آن مستقر هستند) بزنید، ما میتوانیم برگردیم. گفت: «باشد تو الان کجایی؟!» گفتم: فلانجا هستم. گفت: «ابو طاها کجاست؟». گفتم: پشت «پیامپی». سید جلال هم مجروح است. بعد اینها دو تا ۱۰۶ آوردند و با آنها این خانه را میزدند و این باعث میشد گردوخاک زیادی بلند شود. تا اولین ۱۰۶ خورد من سلاحم را گرفتم و بلند شدم. دیگر جلوی دید ما را بستند. یک مقدار رفتم بعد با خودم گفتم: «زشت است من بروم و آنها بمانند.» برگشتم. برگشتم با ابو طاها دوتاییمان، سید را هم گرفتیم و آوردیم. شاید حدود ۳۰۰ متر آمده بودیم که از آن بالا وجببهوجب این زخمی را میکشیدیم و میآوردیم.

آقا آصف! برای بینندگان و خوانندگان «فاش نیوز» بگو «زینبیون» مال کجا بودند، «فاطمیون» مال کجا بودند؟ همینطور «انصار». من اینها را میدانم منتهی شاید برخی مردم این را ندانند.
- زینبیون مال پاکستان است. خیلی هم بچههای خوبی هستند. هم شجاعاند هم معتقد. فاطمیون مال افغانستان است و انصار هم ایرانی هستند.
آیا شما بهعنوان فاطمیون، با اینها در ارتباط بودید؟ یعنی با هم عملیات مشترک داشتید یا نه شما در یک تیپ بودید و عملیات میکردید و مثلاً زینبیون در یک تیپ دیگر و فقط فرماندهان شما با هم در ارتباط بودند؟
-ما خیلی عملیات مشترک داشتیم با هم. با بچههای زینبیون، بچههای انصار و کنار هم میجنگیدیم. همینطور با بچههای حزبالله لبنان.
آیا هنوز با آنها ارتباط داری؟ روابط دوستانه و...؟
- آره. خیلی.
یادت هست فاطمیون چقدر شهید داده است؟ همینطور تیپهای دیگر مثل زینبیون و...
- زینبیون را دقیق نمیدانم؛ ولی فاطمیون ۲۶۰۰ شهید تقدیم کرده است.

میخواهم کمی از فضای جبهه و جنگ خارج و از سختیهایی که در ایران متحمل شدهای بپرسم. چون تا حدودی مشکلات و دردهای دوستان افغانستانی خودم را لااقل میدانم. در دانشگاه دوست افغانستانی داشتم و رنجهایش را از نزدیک شنیدهام. شما فرمودید سال ۹۳ رفتید سوریه برای دفاع از حرم و تا سال ۹۶ مستقیماً درگیر جنگ بودید و تا سال ۴۰۱ نیز آنجا ماندید. بعد برگشتید تهران و شهرری سرخانه و زندگیتان. در این مدت، حاجخانم از چهار فرزند شما بهتنهایی نگهداری میکرد. در دورانی که در سوریه میجنگیدید به خانواده سر میزدید؟
- اگر کار در آنجا خیلی سخت بود... مخصوصاً سالهای آخر چون مسئولیت هم داشتم، و گردان دستم بود، هر ۴ ماه ۱۵ روز میآمدم به خانواده سر میزدم.
حتماً همسرتان که الان اینجا کنار شما نشسته، دلنگران بوده و مدام میگفته نرو. بچهها هم در آن ایام کوچک بودند و دلتنگتان میشدند. شما وقتی میخواستید برگردید به جبهه، چگونه از خانواده و بچههایتان دل میکَندید؟ چون من خودم هم دختر کوچک دارم و میدانم موقعی که پدر میخواهد حتی سرکار برود، چقدر این دختربچهها بیتابی میکنند. برای خودم هم سخت است از این بچه دل بکَنَم. شما موقعی که میخواستی از دخترت، پسرت، همسرت دل بکنی و بیایی به جبهههای جنگ، برایتان سخت نبود؟!
- من صبح زود بلند میشدم که همه خواب بودند. چون دختر کوچکم که در آن ایام هفتهشتساله بود، نمیگذاشت. در را میبست، گریه میکرد. هوشیار هم شده بود. در را میبست و میگفت نمیگذارم بروی؛ بنابراین، صبح زود که خواب بود میرفتم.
شما بعد از اینکه رفتید و مدافع حرم شدید، خداوکیلی زندگیتان سختتر شد یا راحتتر شد؟
- والله از نظر... من خودم، خیلی راحتم. چون خیلی چیزها را فهمیدم و شناختم. رفتم سوریه، حرم را دیدم، جنگ را دیدم. این جنگ واقعاً جنگ بین حق و باطل بود.
آقا آصف! منظورم زندگی شخصیات بود. ببینید شما قبل از آغاز این گفتوگو گفتی، به افغانستان سر زدی و نگران بودی از سوی طالبان دستگیر شوی چون طالبان رابطه خوبی با بچههای فاطمیون ندارد. این یعنی نمیتوانی راحت به کشورت رفتوآمد کنی. پس زندگی تو بعد از رفتن به سوریه و جنگیدن با تکفیریها در افغانستان سختتر شده است. در ایران چطور؟ زندگیات سختتر شده یا راحتتر؟
- (بعد از کمی سکوت و تردید و مشورت با همسرش)... من در ایران از بابت اینکه... من دیگر خیالم راحت است که رفتم و جهادی کردم؛ آنجا بودهام. ذهن خودم خیلی آسوده است.

یعنی به لحاظ وجدانی و روانی راضی هستی. ولی وقتی برگشتی دیدی کارت را، کارگاهت را، کارگرانت را ازدستدادهای...
- عیبی ندارد. میارزید. همین که ذهنم آرام است، همان جهادی که کردم راضیام... یک چیزی الان یادم آمد از جنگ. ما از جمع فرماندهان بزرگ - الان فیلم و عکسش هم در گوشیام است - آمدیم پیش نماینده مقام معظم رهبری در دمشق، آمدیم طی ۱۲ روز اردوی جهادی بود. پشت ایشان نماز جماعت هم خواندیم. من گفتم از بچههای فاطمیونم. آمد آنجا، یکی از بچهها خیلی شوخ بود. گفت: «حاجآقا خوش به حالتان، شبها بلند میشوید و نماز میخوانید. ما همهاش حرم حضرت زینبیم. ما که میآییم یک زیارتی میکنیم بعد میرویم شهرستانها مثلاً میرویم به ادلب و دیرالزور و المیادین، ابو کمال. خوش به حال شما که همیشه کنار حرم خضرت زینب هستید.» حاجآقا برگشت به او گفت: «دو رکعت نماز صبحی را که شما در سنگر خواندید، با همهٔ نمازهای خودم عوض میکنم. ثواب آن دو رکعت نماز شما در سنگر، از ثواب نمازهایی که من در حرم خواندم خیلی بیشتر است.»
شما متولد افغانستان هستید؟
- بله
کدام شهر؟
- ولایت مَیدان. ولایت یعنی استان.
شما در چه سالی آمدید ایران؟
- من سال ۷۹ آمدم. متأهل بودم که آمدم. یک دختر دوماهه داشتم.
ادامه دارد...
لینک قسمت اول: https://fashnews.ir/122485

















