پنجشنبه 05 فروردين 1395 , 13:08




من زلیخا شده ام!
شهید گمنام- دردهای سینه ام را جز خدا دیگر که می داند؟!
در زمان جنگ به دنیا آمدم و جنگ را با چشم خود ندیده ام. فقط یادم می آید که پدرم و عموهایم در سال های کودکی ام خانه نبودند و می گفتند رفته اند جبهه... آن موقع ها بازار فیلم های جنگی نه البته فیلم های جنگی امروزه! داغ بود. فیلم های روایتگر جبهه، زندگی رزمنده ها، اسارت و آزاده ها و زندگی شهدا و ... و من در همان حال کودکی، با علاقه و دقت زیادی این فیلم ها را نگاه می کردم.
رزمنده های فیلم ها قهرمان های زندگی من بودند و آنها را چون فرشته هایی می دیدم که از جایگاه و ارزش بالایی برخوردارند. لحظه های شهادتشان در فیلم، مثل ابر بهاری اشک می ریختم و تا همین الان که یک جوانم، فیلم و یاد و نام و عکس و همه چیزشان منقلبم می کند!
نوجوان که بودم، کتابی داشتم بنام " گل های سرخ کاغذی" که هنوز هم کتابی با آن شیوایی و صمیمیت و زیبایی به دلم ننشسته است. رمان کوتاهی از زندگی چند پسر نوجوان که یکی از آنها پدرش رزمنده است و اسیر می شود. این کتاب هنوز هم مورد علاقه ام است.
به اوایل جوانی که پا گذاشتم، اولین کتابی که از شهدا با روحم پیوند خورد" پرواز تا بینهایت" بود. کتاب خاطرات خلبان شهید بابایی... اولین قهرمانی که از نزدیک تر او را شناختم و اولین شهیدی که عاشقم کرد.
... سال های بعد با خواندن در مورد شهدا و شناختن بیشتر آنها، رفتن به مزار شهدا و سفر به خاک های معجزه گر جنوب، شعله این عشق در درونم شعله ورتر شد و اللهم اجعلنا مع الشهداء فی الدنیا و الاخره و حسن اولئک رفیقا " شد دعای قنوت و سجودم.
... همه اینها از سر لطفی بود که تو ای خدا! به من کردی و با این عشق آشنایم کردی... اما... همه این توصیفات زیبا یک اما ی بزرگ دارد...
19 سالم که بود، بر مزار شهید گمنام 20 ساله ای می رفتم و به او می گفتم دعا کن من هم تا به سن تو نرسیده ام، شهید شوم اما ... شهید 24 ساله گمنام دیگری در جوار او دفن بود که تا وقتی 23 سالم بود، التماس کنان پای مزار او می رفتم و با گریه می گفتم همه شما پاک و جوان بودید و رفتید... دعا کنید من هم تا پاک و جوانم بیایم... اما...
خوانده بودم که شهید همت 28 ساله بود که شهید شد... سال های بعد با عکس حاج ابراهیم حرف می زدم و دلشکسته می گفتم حاجی! دعا کن به تو نرسم... اما رسیدم...
خیلی تلاش کردم در مقابل دنیا و وابستگی هایش مقاومت کنم تا مثل شهدا به دنیا وابسته نباشم و نشوم اما... روز به روز دارم در باتلاق این دنیا بیشتر فرو می روم و هنوز ...
حرفم این است... خدایا! ایستاده ای چه چیزی را تماشا می کنی؟ ... می دانم که شهادت لیاقت می خواهد و به هر کسی داده نمی شود اما خدایا! من مشتاقم! مشتاق!
سال هاست که دل به دل شهیدانت داده ام و خیلی از رنگ های دنیایی برایم به اندازه یک سفر جنوب یا یک زیارت مزار شهدا رنگ نداشته است!
خدایا! زلیخا هم لایق یوسف پیامبرت نبود! اما شور و عشقش او را رساند! ...می دانم شاید هنوز زجر زلیخا را نکشیده ام برای رسیدن به یوسف شهادت، اما تو را به خداییت قسم! نایست و دنیایی شدنم را تماشا کن! اینقدر نایست تا مرگ به سراغم بیاید! مرا دریاب. من کار دست خودم می دهم. اگر مرا به خودم واگذاری، خودم خوب می دانم شهادت که هیچ! مرگ باعزت هم نصیب چون من حقیر و بی لیاقتی نخواهد شد...
اما من از دو چیز طلبکارم. از مهربانی و بخشندگی تو و از سال ها اشتیاق خودم... اگر نمی خواستی شهادت را نصیبم کنی، چرا در این مسیر قرارم دادی؟! چرا عاشقم کردی؟! چرا شهدا را به من شناساندی و حسرت شبیه بودن به آنها را در دلم انداختی؟... حسرتی که اگر به جایی نرسد، چه فایده دارد؟!
خودم می دانم حقیرم و گناهکار... چرا هر روز بی لیاقتی ام را به رخم می کشی؟! ... چرا منی که سال هاست دلخوشم به عشق ناب شهدایت، اینگونه باید از خودم خجالت زده باشم؟!
اگر می خواستی دنیایی شوم، چرا نگذاشتی مثل خیلی ها از همان اول پول و رسیدن به مقام و رسیدن به بهترین دستاوردهای مادی و دنیایی و ... بالاترین هدفم باشد نه شهادت؟!... چرا نگذاشتی مثل هم نسل های خودم دنبال گوشی و آهنگ و فیلم و دوست بازی ... بروم؟! ... پس امیدم را ناامید نکن... با من کار داشتی مگر نه؟!
هرچه بیشتر در این دنیا می مانم، فریب ها و رنگ ها، دلبستگی و وابستگی های سببی و نسبی و لذت ها و ... بیشتر غرقم می کند! هر روز بیشتر بوی بد وابستگی به دنیا را از خودم استشمام می کنم و از عطر و بوی شهدا فاصله می گیرم... مشغله های دنیایی روزبه روز چون طنابی به دست و پایم می پیچند و بال رهایی ام را می بندند!... خدایا! می خواهم سوالی بپرسم: ایستاده ای چه چیز را تماشا می کنی؟!
خدایا! من هر چقدر هم آلوده و روسیاه و گناهکار و ذلیل و... زلیخای یوسف شهادتم... زلیخای بودن در کنار شهدای تو... مرا به یوسفت برسان...
شهید گمنام این پاراگرافه داغونم کرد ؟
شهید گمنام اما من از خودم خجالت نمی کشم . دیدن بعضی کم لطفی ها تو فاش نیوز یه کم ناراحتم می کنه ولی بعدش خنده ای می گیره منو که نگو !
چون احساس گنهکاری و رو سیاهی ندارم ؟ متحیرم از صبرم که چقدر اجازه می دم دیگران اینطور بی محابا با من برخورد کنن ...
می دونی دوست من... یه کم پرداختن به موضوع امتحانات خدا تو نوشته و دیدگاهت کمرنگه ؟ چرا ؟
بابا خدا داره دل ما رو ورز می ده ... اما این دلیل نمیشه که اجازه بدیم دیگران با چوب بزن تو سرمون و بگن ما اومدیم خدا رو کمک کنیم که تو رو در آسیاب روزگار ... بقیشو نمی دونم چی بنویسم !
فقط می دونم حتما یه دلیلی داره که خدا درصد رنج کشیدن یکی رو زیادتر می کنه ؟
و بعد میگه اگه مردی وایستا و ادعای عاشق شهدا داشتنو داشته باش !
خدا دیگه باید بیشتر از صبر ایوب به ما بدی ؟
جبهه همه جایش صفا بود من جانبازم و در 17 سالگی جانباز شدم به شرافتم سوگند که هیچ غلو نگفته ام و جبهه خود بهشت بود ولی چقدر درد داشت دوستی که روز و شب با هم بوده ایم ناگهان آسمانی می شد و دردی داشت بی توصیف .
خوب شروع کرده ای اگر فیلم جنگی هنوز می بینی همه را نگاه نکن که بعضی از آنان با این فرهنگ آشنا نیستند و علامت سئوال را در بیننده قرار می دهد که خودشان جوابش را نمی دانند.
کتاب: بابانظر ، را بخوان تا از روحیات واقعی بچه های جنگ مطلع بشی ، بنده آنرا توصیه می کنم.
فیلم های حاتمی کیا بی همتاست حتی یک عقربه کج نمی زند .
مثلا" فیلم آژانس شیشه ای را 10 بار نگاه کن ببین در بین دیالگوها چه دنیا حرف ، سئوال و جواب خوابیده من که کل فیلم را ار بر هستم بالای 15 بار نگاه کردم و هر بار چیز غریبی را در هیاهوی آن پیدا می کردم.
عزیزم زندگی پاک فقط شهادت نیست بلکه می توانی مانند شهدای عزیزمان زندگی کنی و آنان را الگو کنی.
هرچند که دیگر کشور ما فرماندهی لشکر را به جوان 22 ساله و فرماندهی سپاه را به یک جوان 27 ساله نمی دهد و این یک دوگانگی در فضای نظامی گری ما بوجود آورده ،البته بگویم فرماندهان کنونی هم در زمان جنگ در معیت رزمندگان بودند و حالا کوله باری نفیس از زمان جنگ به همراه دارند ، اما بهتر است به جوانان میدان بیشتری دهند تا حسن باقری ها بعنوان یک نابغه و اعجوبه در پیکر جامعه فرصت حضور پیدا کنند که گنجی است بی همتا و این شهید خیلی زود از میان ما رفت.
فرزندم هر چه به فضای جنگ و دفاع مقدس ما بیشتر نزدیک شوی و سلوک شهدا را کشف کنی ، آنگاه به ساحل آرامش میرسی و بیقراری کمتری حس می کنی.
ببین ، نگو خدا منو شهید کن بلکه بگو خدایا ما را چون شهیت همت ، شهید خرازی ، شهید زین الدین برای کشورم پر افتخار نشان بده .
عزیزم امیدوارم خودت با وسعت درک و بینش خود به شناخت روحیات شهدای بهشتی آشنا بگردی و آنرا به دیگران هم توصیه کنی.تو را به خدای بزرگ می سپارم.

















