شناسه خبر : 6116
دوشنبه 26 مهر 1389 , 16:13
اشتراک گذاری در :

خاطرات طنز رزمندگان دفاع مقدس

جنگ با همه خشونتش مثل هر موقعيت ديگري براي خودش طنز داشت. گاهي ناخواسته و به طور اتفاقي جرياني اتفاق مي‌افتاد ؛ گاهي نيز افرادي براي دادن روحيه نشاط به رزمندگان به خلق اتفاقات طنز مي‌پرداختند. و به قولي اصلا مگر مي‌شود چند نفر دور هم جمع شوند و بساط شوخي و خنده به راه نيفتد؟ خاطراتي كه خواهيد خواند در متن جنگ اتفاق افتاده  و خواندنش خالي از لطف نيست.



جشن پتو
قرار گداشته بوديم هرشب يكي از بچه‌‌هاي چادر رو توي «جشن پتو» بزنيم
يه روز گفتيم: ما چرا خودمون رو ميزنيم؟
واسه همين قرار شد يكي بره بيرون و اولين كسي رو كه ديد بكشونه توي چادر. به همين خاطر يكي از بچه‌‌ها رفت بيرون و بعد از مدتي با يه حاج اقا اومد داخل.
اول جاخورديم. اما خوب ديگه كاريش نمي‌شد كرد. گفت: حاج آقا بچه‌‌ها يه سوال دارن.
گفت: بفرمایيد و ....
يه مدت گذشت داشتم از كنار يه چاد رد مي‌شدم كه يهو يكي صدام زد؛ تا به خودم اومدم، هفت هشتا حاج آقا ريختن سرم و يه جشن پتوي حسابي ...


لگد بر يزيد!
بعد از نوشيدن آب، يكي يكي، ليوان خالي را به سقا مي‌داديم. او اصرار داشت عبارتي بگوئيم كه تا حالا كسي نگفته باشد و براي همه هم جالب باشد. يكي مي‌گفت: «سلام بر حسين (ع)، لعنت بر يزيد»
ديگري مي‌گفت: «سلام بر حسين (ع)، لعنت بر صدام»
اما از همه بامزه ‌تر عبارت: «سلام بر حسين (ع)، لگد بر يزيد» بود كه براي همه بسيار جالب بود.


تكبير
سال 61 پادگان 21 حضرت حمزه؛ آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود منطقه برای دیدار دوستان.
طی سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند، گفتند: «من بند کفش شما بسیجیان هستم.»
یکی از برادران نفهمیدم. خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد.
از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیبانی از این جمله تکبیر گفت. جمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند!


پسرخاله زن عموي باجناق
يك روز سيد حسن حسيني از بچه‌هاي گردان رفته بود ته دره‌اي براي ما يخ بياورد. موقع برگشتن، عراقي‌‌ها پيش پاي او را با خمپاره هدف گرفتن، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبري از سيد نبود، بغض گلوي ما را گرفت بدون شك شهيد شده بود.  آماده مي‌شديم برويم پائين كه حسن بلند شد و لباسهايش را تكاند، پرسيديم: «حسن چه شد؟»
گفت: «با حضرت عزرائيل آشنا در آمديم، پسرخاله زن عموي باجناق خواهرزاده نانواي محلمان بود. خيلي شرمنده شد، فكر نمي‌كرد من باشم والا امكان نداشت بگذارد بيايم. هرطور بود مرا نگه ميداشت!»


شفاعت
خيلي شوخ و با روحيه بود. وقتي مثل بقيه دوستان به او التماس دعا مي‌گفتيم يا از او تقاضاي «شفاعت» مي‌کرديم مي‌گفت: مسئله‌اي نيست دو قطعه عکس سه در چهار و يک برگ فتوکپي شناسنامه بياور ببينم برايت چکار مي‌توانم بکنم.
در ادامه هم توضيح مي‌داد که حتماً گوشهايت پيدا باشد، عينک هم نزده باشي شناسنامه هم بايد عکس‌دار باشد!


صلوات
بچه‌ها با صداي بلند صلوات مي‌فرستادند و او مي‌گفت: «نشد اين صلوات به درد خودتون مي‌خوره» نفرات جلوتر كه اصل حرف‌هاي او را مي‌شنيدند و مي‌خنديدند، چون او مي‌گفت:« براي سماوراي خودتون و خانواده هاتون به قوري چايي دم كنيد»
بچه‌هاي رديفهاي آخر فكر مي‌كردند كه او براي سلامتي آنها صلوات مي‌گيرد و او هم پشت سر هم مي‌گفت: « نشد مگه روزه هستيد» و بچه‌ها بلندتر صلوات مي‌فرستادند. بعد ازكلي صلوات فرستادن تازه به همه گفت كه چه چيزي مي‌گفته و آنها چه چيزي مي‌شنيدند و بعد همه با يك صلوات به استقبال خنده رفتند.


سلامتي راننده
صدا به صدا نمي‌رسيد. همه مهياي رفتن و پيوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولاني، تعداد نيروها زياد و هوا بسيار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در كمال خونسردي آينه را ميزان كرده و به سر و وضعش مي‌رسيد. بچه‌ها پشت سر هم صلوات مي‌فرستادند، براي سلامتي امام، بعضي مسئولين و فرمانده لشگر و ... اما باز هم ماشين راه نيفتاد.
بالاخره سر و صداي بعضي درآمد: «چرا معطلي برادر؟ لابد صلوات مي‌خواهي. اينكه خجالت نداره. چيزي كه زياد است صلوات.»
سپس رو به جمع ادامه داد: «براي سلامتي بنده! گير نكردن دنده، كمتر شدن خنده يك صلوات راننده پسند! بفرستيد.»


به پسر پيغمبر نديدم!
گاهي حسوديمان مي‌شد از اينكه بعضي اينقدر خوش‌خواب بودند. سرشان را نگذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيده‌اند و تا دلت بخواهد خواب سنگين بودند، توپ بغل گوششان شليك مي‌كردي، پلك نمي‌زدند. ما هم اذيتشان مي‌كرديم. دست خودمان نبود. كافي بود مثلاً لنگه دمپايي يا پوتين‌هايمان سر جايش نباشد، ديگر معطل نمي‌كرديم صاف مي‌رفتيم بالا سر اين جوانان خوش خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از حفظ بودند، هنوز نپرسيده‌ايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت مي‌گفتند: «به پسر پيغمبر نديدم.» و دوباره خُر و پُف‌شان بلند مي‌شد، اما اين همه ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند مي‌شد اين دفعه مي‌نشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب مي‌شنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!»


اللهم ارزقنا ترکشاً ريزاً
استاد سركار گذاشتن بچه‌‌ها بود. روزي از يکي از برادران پرسيد: «شما وقتي با دشمن روبه‌رو مي‌شويد براي آنکه کشته نشويد و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه مي‌گوييد؟»
آن برادر خيلي جدي جواب داد: «البته بيشتر به اخلاص برمي‌گردد والا خود عبادت به تنهايي دردي را دوا نمي‌کند. اولاً بايد وضو داشته باشي، ثانياً رو به قبله و آهسته به نحوي که کسي نفهمد بگويي: اللهم ارزقنا ترکشاً ريزاً بدستنا يا پاينا و لا جاي حساسنا برحمتک يا ارحم‌الراحمين»
طوري اين کلمات را به عربي ادا کرد که او باورش شد و با خود گفت: «اين اگر آيه نباشد حتماً حديث است» اما در آخر که کلمات عربي را به فارسي ترجمه کرد، شک کرد و گفت:«اخوي غريب گير آورده‌اي؟»


نماز تن هايي
نه اينکه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهي همينطوري به قول خودش براي خنده، بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌کرد، ظاهراً يک بار همين کار را با يکي از دوستان طلبه کرد، وقتي صداي اذان بلند شد آن طلبه به او گفت: «نمي‌آيي برويم نماز؟»
پاسخ مي‌دهد: «نه، همينجا مي‌خوانم»
آن بنده خدا هم كمي از فضايل نماز جماعت و مسجد برايش گفت. اما او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته:«ان‌الصلوه تنهاء...» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي.
و او که فکر نمي‌کرد قضيه شوخي باشد يک مکثي کرد به جاي اينکه ترجمه صحيح را به او بگويد، گفت:«گفته، تن‌ها» يعني چند نفري، نه تنها و يک نفري ... و بعد هردو با خنده براي اقامه نماز به حسينيه رفتند.سوال و جواب
خبرنگار آمده بود و يقه يكي از نيروها را چسبيده بود كه مصاحبه كند. از او پرسيد: «براي چه به جبهه آمدي؟»
در حالي كه معلوم بود قصد دارد خبرنگار را سر كار بگذارد، گفت: «‌از سر بدبختي كْرَم (فرزندم)... چه  مي‌دانستم چه خبر است.»
خبرنگار پرسيد:‌ «الان كه از نزديك جنگ را ديديد چه؟»
گفت: «احساس مورشت (لرزيدن) دارم ...»


گربه
يكي از نيروها از نگهباني كه برگشت، پرسيدم: «چه خبر؟»
گفت: «جاتون خالي يه گربه عراقي ديدم.»
گفتم: «از كجا فهميدي گربه عراقيه؟»
گفت: «آخه همينجور كه راه  مي‌رفت جار  مي‌زد: الميو الميو»


اسلام در خطر است
بچه‌هاي گردان دور يك نفر جمع شده بودند و بر تعداد آنها هم اضافه مي‌شد. مشكوك شدم من هم به طرفشان رفتم تا علت را جويا شوم.
ديدم رزمنده‌اي دارد مي‌گويد: «اگر به من پاياني ندهيد بي اجازه به اهواز مي‌روم.»
پرسيدم :‌ «چي شده؟ قضيه چيه؟»
همان رزمنده گفت: «به من گفتند برو جبهه، اسلام در خطر است. آمدم اينجا مي‌بينم جانم در خطر است!!.»


بين راه نگه نمي‌دارم
امام جماعت ما بود. اما مثل اینكه شش ماهه دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می رفت می خواست بدود و نماز میخواند به همین ترتیب. اذان، اقامه را كه می گفتند با عجلوا بالصلوة دوم قامت بسته بود.
قبل از اینكه تكبیر بگوید سرش را بر می گرداند رو به نمازگزاران و می گفت: من نماز تند می خوانم، بجنبید عقب نمانید. راه بیفتم رفته ام، پشت سرم را هم نگاه نمی كنم، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی كنم!!!


پتو
هوا خيلي سرد بود. از بلندگو اعلام كردند جمع شويد جلوي تداركات و پتو بگيريد. فرمانده گردان با صداي بلند گفت: «كي سردشه؟»
همه جواب دادند: «دشمن»
فرمانده گفت: «احسنت، احسنت. معلوم  مي‌شود هيچكدام سردتان نيست. بفرمایيد برويد دنبال كارهايتان. پتويي نداريم كه به شما بدهيم»
داد همه رفت به آسمان. البته شوخي بود.


برانكاد
در اوج باران تير و تركش بعضي از اين نيروها سعي شان بر اين بود تا بگويند قضيه اينقدرها هم سخت نيست و شبها دور هم جمع  مي‌شدند و روي برانكاردها عبارت نويسي مي‌كردند. يكبار كه با يكي از امدادگرها برانكارد لوله شده‌اي را براي حمل مجروح باز كرديم، چشممان به عبارت‌ «حمل بار بيش از 50 كيلو ممنوع» افتاد. از قضا مجروح نيز خوش هيكل بود. يك نگاه به او مي‌كرديم يك نگاه به عبارت داخل برانكارد. نه مي‌توانستيم بخنديم، نه مي‌توانستيم او را از جايش حركت بدهيم. بنده خدا هاج و واج مانده بود كه چه بگويد. بالاخره حركت كرديم و در راه مرتب مي‌خنديديم.


طومار
اوضاع تدارکات بد جوري به هم ريخته بود، آه در بساط نداشتيم و پاسخ مسئولان بالاتر هميشه بردباري، اميد به فردا و توکل بود.
فرمانده مقر ما آدم اهل شوخي و مزاحي بود، يک روز گفت: « مي‌خواهم به عنوان گزارش کار سياهه ‌اي از اجناس موجود در تدارکات تهيه کنم و براي مقامات لشگر بفرستم.»
طوماري تهيه شد،‌ همه امضا کرديم، شرح بعضي اقلام چنين بود: «نخود، چهار عدد، لوبيا پنج عدد، روغن نباتي جامد يک گرم، برنج دم سياه فرد اعلا دو مثقال، و به همين ترتيب تا آخر، بعضي از بچه‌‌ها در محل امضا يا اثر انگشت خود گوشه و کنايه‌‌هايي نوشته و طرح و تصويرهاي زيبايي کشيده بودند و طومار به ياد ماندني شد.


خُر و پُف شهيد!
صحبت از شهادت و جدايي بود و اينكه بعضي جنازه‌ها زير آتش مي‌مانند و يا به نحوي شهيد  مي‌شوند كه قابل شناسايي نيستند. هر كس از خود نشانه‌اي مي‌داد تا شناسايي جنازه ممكن باشد. يكي مي‌گفت: «دست راست من اين انگشتري است.»
ديگري مي‌گفت: «من تسبيحم را دور گردنم مي‌اندازم.»
نشانه‌اي كه يكي از بچه‌ها داد براي ما بسيار جالب بود. او مي‌گفت: «من در خواب خُر و پُف  مي‌كنم، پس اگر شهيدي را ديديد كه خُر و پُف مي‌كند، شك نكنيد كه خودم هست.»


مرخصي
خدا نکند کسی ولو از سر ناچاری و اضطرار دو مرتبه پشت سر هم مرخصی مي‌رفت. مگر بچه‌ها ولش می کردند. وقتی پایش می رسد به گردان هر کسی چیزی بارش می کرد.
مثلا از او سوال مي‌كردند: «فلانی پیدات نیست کجایی؟»
دیگری به طعنه جواب می داد: «تو خط تهران - اندیمشک کار می کنه» و گاهی هم می گفتند: «مرخصی آمدی جبهه؟»


حاج صادق
بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه كه تمام شد مثل همیشه بچه‌ها هجوم بردند كه او را ببوسند و حرفی با او بزنند.
حاج صادق كه ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر كنید صبر كنید من یك ذكر را فراموش كردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاك بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید».
همین كار را كردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد كه نشد. یكی یكی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده!


سيلي
حرف‌ها كشيده شد به اينكه اگر ما شهيد بشوم چه مي‌شود و چطور بايد بشود. مثلا يكي كه روزه قضا بر گردنش بود مي‌گفت: «مگه شما همت كند وگرنه من اينقدر پول ندارم كسي را اجير كنم»
بحث حلاليت طلبيدن كه شد يكي گفت: «اتفاقا من هم يك سيلي به گوش كسي زده ام، دلم مي‌خواست مي‌ماندم و كار را با يك سيلي ديگر تمام مي‌كردم!!!»
خلاصه شوخي و جدي قاطي شده بود تا اينكه معاون گردان هم به حرف آمد و گفت: «من اگر شهيد شدم فقط غصه 35 روز مرخصيم را مي‌خورم كه نرفتم...»
هنوز كلامش به آخر نرسيده بود كه يكي پريد وسط و گفت: «قربان دستت بنويس بدهند به من!»


آي شربته...
از تمرينات قبل از عمليات برگشته بوديم و از تشنگي له له مي‌زديم. دم مقر گردان چشممان افتاد به ديگ بزرگي كه جلوي حسينه گذاشته شده بود و يكي از بچه‌ها با آب و تاب داشت ملاقه را به ديگ مي‌زد و مي‌گفت: آي شربته! آي شربته!...
بچه‌ها به طرفش هجوم آوردند، وقتي بهش نزديك شديم ديديم دارد مي‌گويد: آي شهر بَده!... آي شهر بَده!!!
معلوم شد آن قابلمه بزرگ فقط آب دارد و هر كس كه خورده بود ته ليوانش را به سمتش مي‌ريخت. يكي هم شوخي و جدي ملاقه را از دستش گرفت و دنبالش كرد...


شهردار
گاهي مي‌شد كه آهي در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن. شب پنير،‌ صبح پنير، ظهر چند خرما... در چنين شرايطي طبع شوخي بچه‌ها گل مي‌كرد و هر كس چيزي نثار شهر دارِِِِِِِِ ِ آن روز مي‌كرد.
اتفاقا يك روز كه من شهردار بودم و گرسنگي به آنها فشار آورده بود، يكي گفت: «اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن!»
من هم بي درنگ مثل خودشان جواب دادم: «مي رسد دستم وليكن نيست كار... كف دست كه مو ندارد، اگه خودمو مي‌خوريد بار بندازم!»


سنگر يا سنگك؟
هميشه خدا توي تداركات خدمت مي‌كرد. كمي هم گوش هايش سنگين بود. منتظر بود تا كسي درخواستي داشته باشد، فورا برايش تهيه مي‌كرد.
يك روز عصر، كه از سنگر تداركات مي‌آمديم، عراقي‌ها شروع كردن به ريختن آتش روي سر ما. من خودم را سريع انداختم روي زمين و به هر جان كندني بود خودم را رساندم به گودال يك خمپاره. در همين لحظه ديدم كه كه حاجي هنوز سيخ سيخ راه مي‌رفت. فرياد زدم: «حاجي سنگر بگير!» اما او دست چپش را پشت گوشش گرفته بود و مي‌گفت: «چي؟ سنگك؟»
من دوباره فرياد زدم: «سنگك چيه بابا، سنگر، سنگر بگير...!!»
سوت خمپاره‌اي حرفم را قطع كرد، سرم را دزديدم. ولي وقتي باز نگاه كردم ديدم هنوز دارد مي‌گويد: «سنگك؟»
زدم زير خنده. حاجي هميشه همينطور بود از همه كلمات فقط خوردني‌هايش را مي‌فهميد.


التماس دعا
بر خلاف همه اشخاص كه موقع نماز و دعا، اگر مي‌گفتي: «التماس دعا» جواب مي‌شنيدي: «محتاجيم به دعا» به بعضي از بچه‌هاي حاضر جواب كه مي‌گفتي جواب‌هاي ديگري مي‌گفتند.
يكبار به يكي گفتم: «فلاني ما را هم دعا بفرما»
فورا گفت: «شرمنده سرم شلوغه. ولي باشه،‌ چشم. سعي خودمو مي‌كنم. اگه رسيدم رو چشام!»


صدام آش فروشه!...
روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، توي كوچه پسكوچه‌هاي شهر براي خودمان مي‌گشتيم. روي ديوار خانه‌اي عراقي هانوشته بودند: «عاش الصدام»
يكدفعه راننده زد روي ترمز و انگشت گزيد كه اِاِاِ، پس اين مرتيكه صدام آش فروشه!...
كسي كه بغل دستش نشسته بود نگاهي به نوشته روي ديوار كرد و گفت: «آبرومون رو بردي بيسواد!... عاشَ! يعني زنده باد.




آقاي زورو (zorro)
جثه‌ ريزي‌ داشت‌ و مثل‌ همه‌ بسيجي ها خوش‌ سيما بود و خوش‌ مَشرَب‌. فقط‌ يك‌ كمي‌ بيشتر از بقيه‌ شوخي‌ مي‌كرد. نه‌ اينكه‌ مايه‌ تمسخر ديگران‌ شود، كه‌اصلاً اين‌ حرف ها توي‌ جبهه‌ معنا نداشت‌. سعي‌ مي‌كرد دل‌ مؤمنان‌ خدا را شادكند.

از روزي‌ كه‌ آمد، اتفاقات‌ عجيبي‌ در اردوگاه‌ تخريب‌ افتاد. لباس هاي‌ نيروها كه‌ خاكي‌ بود و در كنار ساكهاي شان‌ افتاده بود، شبانه‌ شسته‌ مي‌شد وصبح‌ روي‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشك‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذاي‌ بچه‌ها هر دو، سه‌ تا دسته‌، نيمه‌هاي‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ مي‌شد. هر پوتيني‌ كه‌ شب‌بيرون‌ از چادر مي‌ماند، صبح‌ واكس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوي‌ چادر قرار داشت‌...
او كه‌ از همه‌ كوچكتر و شوختر بود، وقتي‌ اين‌ اتفاقات‌ جالب‌ را مي‌ديد، مي‌خنديد و مي‌گفت‌:" بابا اين‌ كيه‌ كه‌ شب ها زورو بازي‌ در مي‌آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را مي‌شوره‌؟"
و گاهي‌ هم مي‌گفت‌: "آقاي‌ زورو، لطف‌ كنه‌ و امشب‌ لباس هاي‌ منم‌ بشوره‌ وپوتين هام‌ رو هم‌ واكس‌ بزنه‌."

بعد از عمليات‌، وقتي‌ "علي‌ قزلباش‌" شهيد شد، يكي‌ از بچه‌ها با گريه‌ گفت‌:" بچه‌ها يادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروي‌ گردان‌ رو مسخره‌ مي‌كرد؟ زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود كه‌ به‌ كسي‌ نگم‌."


زدم، نزدم!
وسط‌ عمليات‌ خيبر، احمدي‌ خودش‌ را آماده‌ كرد تا هليكوپتري‌ را كه‌ از روبه‌رو مي‌آمد، هدف بگيرد. هليكوپتر كه‌ به‌ خاكريز نزديك‌ شد، احمدي‌ موشك‌ را روي‌ دوش‌ گرفت‌ و پس‌ از نشانه‌گيري‌ آن‌ را شليك‌ كرد. موشك‌ از كنار هليكوپتر رد شد. خوب‌ كه‌ نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ هليكوپتر شروع‌ كرد به‌ شليك‌ موشك‌. احمدي‌ كه‌ دود حاصل‌ از شليك‌ موشك ها را ديد، به‌ خيال‌ اينكه ‌موشك‌ خودش‌ به‌ هليكوپتر اصابت‌ كرده‌، كف‌ دست هايش‌ را به‌ هم‌ ‌كوبيد وتوي‌ خاكريز بالا و پايين‌ ‌پريد و با خوشحالي‌ گفت‌:
ـ زدم‌ زدم‌... زدم‌ زدم‌...

ولي‌ تا موشك هاي‌ هليكوپتر روي‌ خاكريز خورد و منفجر شدند، احمدي‌ كه‌ ديد بدجوري‌ خراب‌ كرده‌، براي‌ اينكه‌ ضايع‌ نشود و خودش‌ را كنترل‌ كند، باهمان‌ حال‌ شادي‌ و خنده‌ و در حالي‌ كه‌ دست‌ مي‌زد ادامه‌ داد:
ـ زدم‌ زدم‌... نزدم‌ نزدم‌... نزدم‌ نزدم‌...
*به نقل از مصطفي‌ عبدالرضا


افضل الساعات
داخل‌ چادر، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند. مي‌گفتند و مي‌خنديدند. هر كسي‌چيزي‌ مي‌گفت‌ و به‌ نحوي‌ بچه‌ها را شاد مي‌كرد. فقط‌ يكي‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌! ساكت‌ گوشه‌اي‌ به‌ كوله‌ پشتي‌ اش‌ تكيه‌ داده‌بود و فكورانه‌ حالتي‌ به‌ خود گرفته‌ بود. گويي‌ در بحر تفكر غرق‌ شده‌ بود! هركس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و او را آماج‌ كنايه‌ها و شوخي‌هاي‌ خود قرار مي‌داد! اما اوبي‌خيال‌ِ آنچه‌ مي‌گفتيم‌، نشسته‌ بود.

يكباره‌ رو به‌ جمع‌ كرد و گفت‌: "بسّه‌ ديگه‌، شوخي‌ بسّه‌! اگه‌ خيلي‌ حال‌ دارين‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدين‌."
همه‌ جا خوردند. از آن‌ آدم‌ ساكت‌ اين‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعيد بود. همه‌ متوجه‌ او شدند.
گفت: "هر كي‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جايزه‌ مي‌دم‌."
بچه‌ها هنوز گيج‌ بودند و به‌ هم‌ نگاه‌ مي‌كردند كه گفت: " آقايون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترين‌ ساعت ها) كدام‌ است‌؟"
پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد. به‌ هم‌ نگاه‌ مي‌كردند. سوال‌ خيلي‌ جدّي‌ بود، يكي‌ از بچه‌ها گفت‌: "قبل‌ از اذان‌، دل‌ نيمه‌ شب‌، براي‌ نماز شب‌"
با لبخندي گفت: "غلطه‌، آي‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودين‌."
ديگري گفت: "مي‌بخشين‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!"
گفت: " بَه‌َ، اينم‌ غلطه‌!"

هر كدام‌ ساعتي‌ خاص‌ را براساس‌ ادراكات‌، اطلاعات‌ و برداشت‌هاي‌خود گفتند. نيم‌ ساعتي‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، هر كسي‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و جواب‌ او همچنان‌ "نه‌" بود.
همه‌ متحير با كمي‌ دلخوري‌ گفتند: "آقا حالگيري‌ مي‌كني‌ها، ما نمي‌دونيم‌."

و او با لبخندي‌ زيبا گفت‌: "از نظر بنده‌ بهترين‌ ساعت ها، ساعتي‌ است‌ كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشد و دست‌ ِ كوارتز و سيتي‌ زن‌ و سيكو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌!"
با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ را براي‌ نماز ظهر آماده‌ كند.
*به نقل از رضا فدافي‌


قاطر چشم سفيد
دو طرف خورجين را پر از گلوله خمپاره كرده، به همراه دو گالن آب بر روي قاطر قرار داديم.
به طرف ارتفاعات صعب العبور مشرف بر شهر "پنجوين" حركت مي كرديم كه ناگهان در حال عبور از "مال رو" كه عبور از آن تنها تخصص خود قاطر ها بود،‌ ديدم قاطر زير بار مهمات خوابيد و حركت نكرد. او را نوازش كردم،‌ دست به سر و صورت او كشيدم،‌ فايده اي نداشت. لگدي نثارش كردم اما اثري نبخشيد و به خود هيچ تكاني نداد.

راه عبور ساير قاطر ها و تداركات را بند آورده بود. كارشناسان امور قاطر ها جمع شدند و طرح مي دادند و اما هيچ كدام فايده اي نداشت تا اينكه متخصص تمام عياري از راه رسيد و گفت:" برويد كنار"
دم قاطر را گرفت و محكم چرخ داد. قاطر از جاي خود بلند شد و به سرعت به طرف بالا حركت كرد.
هنوز در حال تشكر از آن برادر بودم كه قاطر تمام مهمات و گالن هاي آب را به ته دره خالي كرد و به سرعت به راه خود ادامه داد!


سر به سر عراقي ها
هوس كردم با بي سيم عراقي ها را اذيت كنم. گوشي بي سيم را گرفتم، روي فركانس يك عراقي كه از قبل به دست آورده بودم، چند بار صدا زدم: " صفر من واحد. اسمعوني اجب" بعد از چند بار تكرار صدايي جواب داد: "الموت لصدام"
تعجب كردم و خنده بچه ها بالا رفت. از رو نرفتم و گفتم: " بچه ها، انگار اين ها از يگان هاي خودمان هستند، بگذاريد سر به سرشان بگذاريم." به همين خاطر در گوشي بي سيم گفتم: "انت جيش الخميني"
طرف مقابل كه فقط الموت بلد بود گفت: "الموت بر تو و همه اقوامت"

همين كه ديدم هوا پس است،‌ عقب نشيني كرده،‌ گفتم: "بابا ما ايراني هستيم و شما را سر كار گذاشته بوديم." ولي او عكس العمل جدي نشان داد و اينبار گفت: "مرگ بر منافق! بالاخره شما را هم نابود مي كنيم. نوكران صدام، خود فروخته ها..." ديدم اوضاع قمر در عقرب شد، بي سيم را خاموش كرده و ديگر هوس سر به سر گذاشتن عراقي ها نكرديم.


تيربار چي
قد و جثه كوچكي داشت و شجاعت او زبانزد همه بود. تيربارچي بود و هيچ گاه مسئوليتش را ترك نمي كرد.به خاطر قد كوچش در موقع به خط شدن گردان، عقب صف مي ايستاد.
در محوطه عقب ارودگاه «عرب» گودال هايي شبيه قبر درست شده بود كه محل راز و نياز برخي رزمنده ها بود.
يك شب فرمانده گردان حوالي اين محل، براي توجيه بچه ها دستور تجمع نيروهاي گردان را صادر كرد.
با فرمان «از جلو نظام» نفرات اول سريع ايستادند و بقيه پشت سر آنهاعقب كشيدند.
پس از استقرار كامل، صداي خنده بچه هاي عقب صف، كم كم به جلو رسيد. تيربارچي كوتاه قد، براي كشيدن به داخل يكي از آن گودال ها افتاده بود و تنها تيربارش مشهود بود كه به طور افقي روي گودال قرار گرفته بود.


انتظار از قاطر
اولين باري بود كه قاطر سوار مي شدم. از طرفي داشتم مقداري تجهيزات را به خط مقدم مي بردم. جاده «مال رو»** كه به خط مقدم منتهي مي شد، درست در مسير تيررس دشمن قرار گرفته بود.
در حالي كه سوار بر قاطر بودم تركش ها زوزه كشان از بيخ گوشم رد مي شدند. جالب اين بود كه انتظار داشتم با انفجار هر گلوله خمپاره، قاطر هم بايد روي زمين درازكش شود. غافل از اينكه اين امر محال بود و قاطر زبان بسته بي اعتنا به انفجار ها همچنان به جلو مي رفت.
به ناچار براي اينكه به دام يكي از تركش ها گرفتار نشوم از روي قاطر به پايين پريدم.
**راهي كه از آن چارپايان عبور مي كنند.


نزد عرفا، ايثار شرك است
سه ساعت از ظهر گذشته بود و هنوز ماشين غذا نيامده بود. گرسنگي بيداد مي كرد.
بالاخره غذا رسيد. همه دور قابلمه غذا جمع شده بودند و تنها يك رزمنده هنوز مشغول عبادت بود و نيامده بود. صدايش كردند نيامد.
يكي از بچه ها گفت: «اشكالي ندارد،‌نيايد. غذايش را بدهيد من بخورم.»
با شنيدن اين حرف، آن برادر عبادتش را قطع كرد و در يك چشم به هم زدن، ظرف غذا را از جلوي ما برداشت و گفت: «نزد عرفا، ايثار شرك است!!»



عراقي سرپران

اولين عملياتي بود كه شركت مي‌كردم. بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن، در دل شب عراقي‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سيم مخصوص از جا بكنند، دچار وهم و ترس شده بودم.
ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي مي‌خزيد جلو مي‌رفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي‌زند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم توي پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم.
لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهان مان گفت: «ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خورده‌اي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه بيمارستان شده.»
از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام.


به احترام پدرم

نزديك عمليات بود و موهاي سرم بلند شده بود بايد كوتاهش مي‌كردم مانده بودم معطل توي آن برهوت كه سلماني از كجا پيدا كنم. تا اينكه خبردار شدم كه يكي از پيرمردهاي گردان يك ماشين سلماني دارد و صلواتي مو‌ها را اصلاح مي‌كند.
رفتم سراغش ديدم كسي زير دستش نيست طمع كردم و جلدي با چرب زباني قربان صدقه اش رفتم و نشستم زير دستش. اما كاش نمي‌نشستم. چشم تان روز بد نبيند با هر حركت ماشين بي اختيار از زور درد از جا مي‌پريدم.

ماشين نگو تراكتور بگو. به جاي بريدن موها، غلفتي از ريشه و پياز مي‌كندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا مي‌پريدم با چشمان پر از اشك سلام مي‌كردم. پيرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفري شد و گفت: «تو چت شده سلام مي‌كني؟ يكبار سلام مي‌كنند.»
گفتم: «راستش به پدرم سلام مي‌كنم.»

پيرمرد دست از كار كشيد و با حيرت گفت: «چي؟ به پدرت سلام مي‌كني؟ كو پدرت؟»
اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشين تان موهايم را مي‌كنيد، پدرم جلوي چشمم مي‌آيد و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام مي‌كنم!»
پيرمرد اول چيزي نگفت. اما بعد پس گردني جانانه‌اي خرجم كرد و گفت: «بشكنه اين دست كه نمك نداره...»
مجبوري نشستم وسيصد، چهارصد بار ديگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.


مي روم حليم بخرم

آن قدر كوچك بودم كه حتي كسي به حرفم نمي‌خنديد. هر چي به بابا و ننه ام مي‌گفتم مي‌خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمي‌گذاشتند. حتي در بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشته ام خنديدند. مثل سريش چسبيدم به پدرم كه حتما بايد بروم جبهه، آخر سر كفري شد و فرياد زد: «به بچه كه رو بدهي سوارت مي‌شود. آخه تو نيم وجبي مي‌خواهي بروي جبهه چه گِلي به سرت بگيري.»

دست آخر كه ديد من مثل كنه به او چسبيده ام رو كرد به طويله مان و فرياد زد: «آهاي نورعلي! بيا اين را ببر صحرا و تا مي‌خورد كتكش بزن! و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش در بيايد.»
قربان خدا بروم كه يك برادر غول پيكر بهم داده بود كه فقط جان مي‌داد براي كتك زدن. يك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روز صدايش در نيامد. نورعلي دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدر كتكم زد كه مثل نرمتنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حركت كنم!
به خاطر اينكه ده ما مدرسه راهنمايي نداشت، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنمايي بود آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازي كردم تا اينكه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزي كه قرار بود اعزام شويم صبح زود به برادر كوچكم گفتم: «من مي‌روم حليم بخرم و زودي بر مي‌گردم.»

قابلمه را برداشتم و دم در خانه آن را زمين گذاشتم و يا علي مدد! رفتم كه رفتم.
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالي كه اين مدت از ترس حتي يك نامه براي خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه.  در زدم. برادر كوچكترم در را باز كرد و وقتي حليم را ديد با طعنه گفت: چه زود حليم خريدي و برگشتي!»
خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد: «نورعلي! بيا كه احمد آمده» با شنيدن اسم نور علي چنان فرار كردم كه كفشم دم در خانه جا ماند. !


مواظب ضد هوايي‌ها باش

رو به قبله كه قرار مي‌گرفت مثل اينكه روي باند پرواز نشسته و با گفتن تكبير، ديگر هيچ شك نداشت كه از روي زمين بلند شده. خصوصا در قنوت كه مثل ابر بهار گريه مي‌كرد، درست مثل بچه‌هاي پدر، مادر از دست داده. راستي راستي آدم حس مي‌كرد كه از آن نماز هاست كه دو ركعتش را خيلي‌ها نمي‌توانند بجا بياورند. نمازش كه تمام مي‌شد محاصره اش مي‌كرديم.
يكي از بچه‌ها مي‌گفت: «عرش رفتي مواظب ضد هوايي‌ها باش.»
ديگري مي‌گفت: «اينقد ميري بالا يه دفعه پرت نشي پايين، بيفتي رو سر ما.» و او لام تا كام چيزي نمي‌گفت و گاهي كه ما دست وردار نبوديم فقط لبخندي مي‌زد و بلند مي‌شد مي‌رفت سراغ بقيه كار هايش.


غيبت

مراسم صبحگاهی بود. روحانی گردان راجع به واجبات و محرمات صحبت می‌كرد. با بچه‌ها خیلی صمیمی‌ بود. برای همین هم در كلاس درس و یا مراسم متكلم وحده نبود و بقیه مخاطب. مثل معلم و كلاس های اول و دوم دبستان غالباً مطلب را ناتمام می‌گذاشت و بچه‌ها آن را خودشان تمام می‌كردند. مثلاً وقتی می‌خواست عبارت «الغیبه اشد من الزنا» را قرائت كند می‌گفت: «دوستان می‌دانند كه الغیبه اشد...؟» بعد بچه‌ها با هم با صدای بلند می‌گفتند: «من الكارهای بد بد.»


خدایا مار و بكش

آن شب یكی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه  كرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.»
نوبت دومی بود، همه هم سعی می كردند مطالب شان بكر و نو باشد، تأملی كرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بكش…»
دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار و هم بكش!»
بچه‌ها بیش تر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه این بار بیش تر صبر كرد، بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سركار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش نزند!»


والكثافة من الشیطان

روحانی گردانمان بود. روشش این بود كه بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل می‌كرد و درباره ی آن توضیح می‌داد. پیدا بود این اولین باری است كه به صورت تبلیغی رزمی به جبهه آمده است والا شاید بی‌گدار به آب نمی زد و هوس نمی كرد بچه‌ها را امتحان كند؛ آن هم بچه های این گردان را كه تبعیدگاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافة من الایمان و …؟» تا بچه‌ها در عین ناباوری اش بگویند: «حاج آقا والكثافة من الشیطان».
فكر می كرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج می‌مانند و او با قیافه حكیمانه‌ای می‌گوید: «ای بی‌سوادها بقیه ندارد. حدیث همین است».
با این وصف حاجی كم نیاورد و گفت: «حالا اگر گفتید این حدیث مال كیه؟»
بچه‌ها فی الفور گفتند: «نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اكبر سیاه»


بني‌صدر! واي به حالت!

پدر و مادر مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه  شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس‌هاي «صغري» خواهرم را روي لباس‌هايم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه‌ي آوردن آب از چشمه زدم بيرون، پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد داد زد: «صغرا كجا ؟»
براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم.
يك بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد. از پشت تلفن به من گفت: «بني صدر! واي به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»


اين‌طوري لو رفت

دو تا از بچه‌هاي گردان، غولي را همراه خودشان آورده بودند و‌هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم: «اين كيه؟»
گفتند: «عراقي»
گفتم: «چطوري اسيرش كرديد؟» مي‌خنديدند.
گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي‌ها آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود!»
اينطوري لو رفته بود. بچه‌ها هنوز مي‌خنديدند.


منو به زور جبهه آوردن

آوازه اش در مخ کار گرفتن صفر کيلومتر‌ها به گوش ما رسيده بود.
بنده خدايي تازه به جبهه آمده بود و فکر مي‌کرد هر كدام از ما براي خودمان يک پا عارف و زاهد و دست از جان کشيده ايم.
راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل از خانواده کنده بوديم اما هيچکدام از ما اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي‌دانستيم که اين امر براي او که خبرنگار يکي از روزنامه‌هاي کشور است باورنکردني است.

شنيده بوديم که خيلي‌ها حاضر به مصاحبه نشده‌اند و دارد به سراغ ما مي‌آيد. نشستيم و فکرهايمان رايک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي‌نشينيم و به سوالات او پاسخ مي‌دهيم.
از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او «يعقوب بحثي» بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.

پرسيد: «برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟»
گفت: «والله شما که غريبه نيستيد، از بي خرجي مونده بوديم. اين زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي‌رويم جبهه و مي‌گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!»
نفر دوم «احمد کاتيوشا» بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: «عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي‌ترسم! تو محله مان هر وقت بچه‌هاي محل با هم يکي به دو مي‌کردند من فشارم پايين مي‌آمد و غش مي‌کردم. حالا از شما عاجزانه مي‌خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!»

خبرنگار که تند تند مي‌نوشت متوجه خنده‌هاي بي صداي بچه‌ها نشد.
«مش علي» که سن و سالي داشت، گفت: «روم نمي‌شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت، گردن کلفت که نگه نمي‌دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي‌بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي‌زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي‌گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو مي‌برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي‌نوشت. نوبت من شد.
گفتم: «از شما چه پنهون من مي‌خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي‌گذارد من آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.
بغل دستي ام گفت: «راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي‌خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي‌کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»
ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خنده مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.


آبگوشت

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.
زير حمله هوايي دشمن مشغول خوردن آبگوشت بوديم. آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم.
برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت: لطفا غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!
با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!

*به نقل از علی اکبر رییسی





هوالباقي

هرچه مي‌گفتي چيزي ديگر جواب مي‌داد. غير ممكن بود مثل همه صريح و ساده و همه فهم حرف بزند. بعد از عمليات بود، سراغ يكي از دوستان را از او گرفتم چون احتمال مي‌دادم كه مجروح شده باشد، گفتم: «راستي فلاني كجاست؟»
گفت بردنش «هوالشافي.» شستم خبردار شد كه چيزيش شده و بردنش بيمارستان.
بعد پرسيدم: «حال و روزش چطوره؟»
گفت: «هوالباقي.»
مي‌خواست بگويد كه وضعش خيلي وخيم است و مانده بودم بخندم يا گريه كنم.


صدام، جارو برقیه

صبح روز عملیات والفجر10 در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود 100اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند. مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب مي دادند.

فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و مي خنديد. منم شيطونيم گل كرد و براي نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی»
اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید!
او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.


آفتابه مهاجم

بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.
برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا. باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید.
*به نقل از غلامرضا دعایی


محاسن بغل دستي

ايام رجب المرجب بود و هر روز دعاي «يا من ارجوه لکل خير»  را مي خوانديم. حاج آقا قبل از مراسم براي آن دسته از دوستان که مثل ما توجيه نبودند، توضيح مي داد که وقتي به عبارت "يا ذوالجلال و الاکرام "رسيديد، که در ادامه آن جمله "حرّم شيبتي علي النار " مي آيد، با دست چپ محاسن خود را بگيريد و انگشت سبابه دست ديگر را به چپ و راست تکان دهيد.
هنوز حرف حاجي تمام نشده ، يک بچه هاي تخس بسيجي از انتهاي مجلس برخاست و گفت: اگر کسي محاسن نداشت ،چه کار کند؟
برادر روحاني هم که اصولا در جواب نمي ماند گفت: محاسن بغل دستي اش را بگيرد .چاره اي نيست، فعلا دوتايي استفاده کنند تا بعد!


خدايا مرسي منو آفريدي

قبل از غروب آفتاب رسيديم مهران.خسته و کوفته با همان سر و وضع آشفته خودمان را به بهداري رسانديم. آنجا صحنه اي را ديدم که هرگز يادم نمي رود. جلو در اورژانس، يكي از اون بچه هاي شوخ كه بهش بمب روحيه هم مي گفتند، نشسته بود و دست ها رو بالا برده بود و مي گفت: «خدايا ! از اينکه منو  آفريدي، مرسي! دستت درد نکند، شرمنده ام کردي!»


گال

تو منطقه بیماری « گال » راه افتاده بود. آنهایی که اين بيماري را گرفته بودند، قرنطینه کرده بودند.
شب بود. خسته بودم. هوا هم خیلی سرد بود. بچه ها همه توی سنگر خوابیده بودند. جا هم نبود. با خودم فکر کردم چطوري براي خودم جايي دست و پا كنم. رفتم وسط بچه ها دراز کشیدم و شروع کردم به خاراندن. بچه ها به خيال اينكه منم «گال» دارم همه از ترس رفتند بیرون. من هم راحت تا صبح خوابیدم.
*به نقل از غلامرضا دعایی


صلوات

رسم بر اين بود كه مربي و معلم سر كلاس آموزش اول خودش را معرفي مي‌كرد. يك روحاني تازه وارد به نام «محمدي» همين كار را مي‌كرد. اما تا فاميلش رو مي گفت، همه يكصدا صلوات مي‌فرستادند. دوباره مي‌خواست توضيح بدهد كه نام خانوادگي‌ام ... كه صلوات بلندتري مي‌فرستادند.
بچه ها حسابي سركارش گذاشته بودند و او گمان مي‌كرد كه برادران منظور او را متوجه نمي‌شوند و اين بهانه‌اي براي شوخ طبعي و كسب ثواب الهي مي‌شد.


تركش ريزي، آمبولانس تيزي...

وقتي عمليات نمي‌شد و جابجايي صورت نمي‌گرفت نيروها از بيكاري حوصله‌شان كم مي‌شد،‌ نه تير و تركشي نه شهيد و مجروحي و نه سرو صدايي، منطقه يكنواخت و آرام بود آن موقع بود كه صداي همه درمي‌آمد و بعضي‌ها براي روحيه دادن به رزمنده ها، دست به سوي آسمان بلند كرده و مي‌گفتند: «اللهم ارزقنا تركش ريزي، آمبولانس تيزي، بيمارستان تميزي، و غذاها و كمپوتهاي لذيذي...»
... و همينطور قافيه سر هم مي كرد و بقيه آمين مي‌گفتند.


پنچري

راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یك روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یكی از لاستیكها پنچر شد. رفتم واحد بهداری و به یكی از برادران واحد گفتم: پنچرگيري این نزدیكی ها نیست؟
مكثی كرد و گفت: چرا چرا.
پرسیدم: كجا؟

جواب داد: لاستیك را باز كن ببر آن طرف خاكریز (منظورش محل استقرار نیروهای عراقی بود) به یك دو راهی می رسی، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر پنچرگيري پسرخالمه! برو آنجا بگو منو فلانی فرستاده، اگر احیانا قبول نكرد با همان لاستیك بكوب به مغز سرش ملاحظه منو هم نكن.


تو كه مهدي رو كشتي ...

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!»
از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می

اینستاگرام
بسیار زیبا بودند
عالی است
بسیار سایت عالی است اما این خاطرات طنزاز کیست؟
خیلی جالب بودند
نویسنده اش را لطف کنید بنویسید
عالی هستند
جالب بودن
سلام و عرض ادب
از مطاللبی که گذاشتید بی نهایت متشکرم...
فقط یک سوال:آیا این مطالب از زبان خود رزمندگان بیان شده یا مثلا نقل قولی است؟امکان دارد صد در صد درست نباشد؟
سلام خیلی خیلی عالی بودند استفاده کردیم
ممنونم و خداقوت
زیبا بود همه اش را خواندم مرسی
سلام خییلی عالی بود دل و روده برام نماند از بس خنیدیدم خدا شهدا و امام شهدا رو رحمت کنه
خیلی باحال بود دل درد گرفتم از خنده
من میخوام از این خاطرات فیلم بسازم
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi