تاریخ : 1404,یکشنبه 10 فروردين15:30
کد خبر : 117201 - سرویس خبری : شهدا

ادامه ماجرای کسی که کارتن‌خواب‌های خوش‌غیرت به دادش رسیدند!


ادامه ماجرای کسی که کارتن‌خواب‌های خوش‌غیرت به دادش رسیدند!

من تجارب دردناک خود را در سطل زباله نینداختم. آنها را هم برگرداندم به دلم. آدم از تجارب خود فرار نمی‌کند. تجارب، زمینه موفقیت مرا فراهم کرده بودند. از یک سوراخ شاید دو بار گزیده شدم؛ اما سه بار نشد....

 فاش نیوز - من همانم که «کارتن‌خواب‌های خوش‌غیرت» به من کمک کردند. دو روز مانده بود به سال‌تحویل. حسینیه شهدایی من نیاز به خانه‌تکانی نداشت. کلاً آدم مرتب و منظم هستم. هر روز را عید می‌دانم و از روز قبل خانه را برای طلوع آفتاب روز بعد تمیز و مرتب می‌کنم. اما فرصت خوبی داشتم برای خانه‌تکانی دلم. کار سختی بود.

چه سخت است پاکیزه کردن همه‌چیز

از زدودن خاطره‌های کهنه گرفته

تا شستن گردوغبار دل‌تنگی ...

روی طاقچه تنهایی

اما من دست روی زانوی دردمندم گذاشتم و با یک یا علی از اعماق وجودم، شروع به‌کار کردم.

مشوق اصلی‌ام «کارول اس. پیرسون» بود. می‌گفت: قهرمان، پاشو سفر زندگی‌ات را برای یک سال برنامه‌ریزی کن. با این دل سنگین نمی‌تونی یک قدم هم برداری. این بابا پژوهشگر، استاد دانشگاه و نویسنده‌ است که در زمینه‌ی ادیان، اساطیر و کهن‌الگوها پژوهش می‌کند. او در کتاب‌های خود به مخاطبانش آموزش می‌دهد که چگونه از این آموزه‌های باستانی در زندگی‌امروزی خود بهره ببرند. از میان بهترین کتاب‌های او می‌توانم به «بیداری قهرمان درون» اشاره کنم. در معرفی کتاب بیداری قهرمان درون، آمده است: «این کتاب به تلاش هر انسان به‌عنوان قهرمان زندگی خویش در مواجهه با جهان پیرامون خود می‌پردازد. این مواجهه‌ی قهرمانانه با جهان با به‌کار‌گیری کهن‌الگوهایی که راهنمای درونی انسان در طی‌کردن سفر درونی هستند، باعث زنده‌تر، کامل‌تر و مؤثرتر شدن فرد در دنیا می‌شود. گرچه این تلاش مملو از خطرات و مشکلات است؛ اما پاداش‌های بزرگی را نصیب انسان می‌کند».

القصه، دلم را چندبار تکان دادم. تکه‌های سیاه‌وسفید و قرمزی ریخت جلوی پایم. خاطره‌هایم از عمر ۵۵ ساله‌ام بودند.

فوری خاطره‌های خون‌رنگ را جمع کردم. روی چشم گذاشتم. بوسیدم. دستمالی معطر به گلاب قمصر کاشان به سر و روی‌شان کشیدم. با دقت قلاب کردم سر جایشان. جان تازه‌ای در رگ‌هایم دوید. آنها خاطرات من از دوران پیروزی انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و سال‌ها تحقیق و پژوهش من درباره شهدای استانمان بودند. حتی خاطراتی در بینشان بود از سرداران شهید دیگر استان‌ها؛ مثل شهید کاوه، شهید همت، شهید خرازی و شهید کاظمی...

من شهدای مدافع حرم و شهدای سلامت و شهدای امنیت را هم می‌شناختم ...

بچه‌های خوب جبهه، جبهه‌ها یادش به‌خیر

در دل سنگر مناجات و دعا یادش به‌خیر

روزهای خوب همدردی و اخلاص و صفا

آن رفیقان صدیق و باوفا یادش به‌خیر

هر بار که خیره می‌شدم به افق و دست از کار می‌کشیدم، پیرسون، مرا با جمله «قهرمان تندتر» تشویق می‌کرد. سه نفر آمده بودند به تماشای ما. از ته دل به من و او می‌خندیدند. دوستان خارجی‌ام بودند؛ کمبل، کریستوفر و یونگ.

موضوع سفر قهرمان را اولین بار یک اسطوره‌شناس، به نام «جوزف کمبل» مطرح کرد. بعدها «کریستوفر وکلر» از آن برای نقد آثار ادبی بکار برد. گوستاو یونگ، یک روانشناس معتقد به خدا و مذهب بود. او شرط داشتن زندگی خوب را در خودشکوفایی ناخودآگاه می‌دانست(کتاب کارل گوستاو یونگ؛ واژه‌ها و نگاره‌ها، ص۱۷).

و اما در این ماجراها خودشکوفایی من حرف نداشت. همین‌که رسیده بودم به «فاش نیوز»، یعنی مسیر را درست آمده بودم. فاش نیوزی شدنم، در طبقه خاطرات سفید بود. آن را با چند خاطره سفید دیگر مثل درس خواندنم، دانشگاه رفتن، استخدام، روزهای خوشم با دوستان بامعرفت، خاطراتم با مرحوم ابوی و والده مکرمه(عمرش دراز باد)، از روی زمین برداشتم و گردوغبارشان را زدودم. آنها را هم نصب کردم روی دیوار دلم. بعضی‌ها را یادم رفته بود. نقشه‌های شاد کشیدم برای ملاقات با آنهایی که با آنان خاطرات سفید داشتم و زنده‌اند.

من هنــــوزم توی فکر خاطـــــراتی مهربونم

فکر بازی با دوتا دوست تو حیاط خـــــونه‌مونم

حالا بین چارتا دیوار که اونو خــــــونه می‌دونیم

قصه‌های شهر عشقو واسه بچه‌ها می‌خونیم

پشت دیــــوارای خـــــونه پر گرگه مهـــربونه

صـــــــد تا اتفاق تاریک تو کمین هر جـــــوونه

همـــــه قهر و بی‌تحمل تو رقابتن واسه نون

آرزوی لیلی‌هامــــون آشتی کــــردنه با مجنون

گم شدن تو بازیای تلـــخ جنگ و شیشه و خون

نه بهارشـــــــون بهاره نه زمستـــونا زمستون(مهدی طاهری)

هنوز پیرسون و دوستانش مرا برای خانه‌تکانی دلم ترغیب و تشویق می‌کردند. اما رفته‌رفته گره افتاد بر ابروهایشان. با چشم‌های تنگ و ریز نگاهم می‌کردند. چون روی زمین فقط تکه‌های سیاه مانده بود. نگران واکنش من بودند.

 آن تکه‌های سوخته و جزغاله، خاطراتی بودند از مسائلی که زندگی مرا سوزانده بود. اما سطح سیاهی هر خاطره با خاطره دیگر فرق داشت. مثلاً روی سیاهی بعضی از خاطرات، نقطه‌ای نورانی هم می‌درخشید. این خاطرات مال روزهای سخت‌تر بودند. روزهایی که می‌سوختم و فقط قرآن کریم را پناه خود می‌دیدم. در آن نقطه‌های نورانی آیات قرآن کریم را می‌دیدم. همان آیاتی که با خواندش آرام شده بودم.

لَن تَنَالُواٱلبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَۚ

فقط وقتی به مقام خوبان می‌رسید که از چیزهای دوست‌داشتنی‌تان در راه خدا هزینه کنید.(سوره آل‌عمران/ آیه ۹۲)

وَٱعتَصِمُوا بِحَبلِ‌ٱللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا

و همگى به ریسمان خدا [قرآن و هر وسیله وحدت‌بخش الهى]، چنگ زنید و پراکنده نشوید.(سوره آل‌عمران/ آیه ۱۰۳)

وَتَعَاوَنُوا عَلَى‌ٱلبِرِّ وَٱلتَّقوَىٰ

وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى‌ٱلإِثمِ وَٱلعُدوَانِ

یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و تقوا یاری کنید و بر گناه و تجاوز یاری ندهید.(سوره مائده/ آیه ۲)

وَإِذَا قُلتُم فَٱعدِلُوا وَلَو کَانَ ذَاقُربَىٰ

وقتی نظر خود را مى‌گویید، عدالت و انصاف را رعایت کنید، هرچند درباره‌ی نزدیکانتان باشد.(سوره انعام/ آیه ۱۵۲)

خُذِٱلعَفوَ وَأمُر بِٱلعُرفِ وَأَعرِض عَنِ‌ٱلجَـٰهِلِینَ

پیامبر! در برخورد با مردم از حقوق شخصی‌ات بگذر و امر به معروف کن و به نادان‌ها بی‌اعتنا باش.(سوره اعراف/ آیه ۱۹۹)

وَلَا تَنَـٰزَعُوا فَتَفشَلُوا وَتَذهَبَ رِیحُکُم

(در شرایط جنگی مطیع محض خدا و رسول باشید) و باهم جروبحث نکنید که روحیه‌تان را می‌بازید و نیرویتان تحلیل می‌رود!(سوره انفال/ آیه ۴۶)

فَٱستَقِم کَمَآ أُمِرتَ وَ مَن تَابَ مَعَکَ

پس همان‌طور که مأموریت یافته‌ای، ثابت‌قدم باش. کسانی هم که با تو رو به سوی خدا آورده‌اند، ثابت‌قدم باشند.(سوره هود/ آیه ۱۱۲)

إِنَّ‌ٱللَّهَ یَأمُرُ بِٱلعَدلِ وَٱلإِحسَـٰنِ وَإِیتَآىِٕ ذِی‌ٱلقُربَىٰ

خدا از سرِ مهربانی و مصلحت فرمان می‌دهد، به برقراری عدالت در جامعه، به خیرخواهی برای مردم و به بخشش به قوم‌وخویش.(سوره نحل/ آیه ۹۰)

خاطرات سیاه را در دورترین حفره‌های دلم گذاشتم و روی درش نوشتم: «تجارب».

من تجارب دردناک خود را در سطل زباله نینداختم. آنها را هم برگرداندم به دلم. آدم از تجارب خود فرار نمی‌کند. تجارب، زمینه موفقیت مرا فراهم کرده بودند. از یک سوراخ شاید دو بار گزیده شدم؛ اما سه بار نشد.

 خاطرات بد، سیاه، تلخ، جگرسوز و دردناک را اگر خوب مدیریت کنیم، منشأ اثر خواهند بود. بیشتر تجارب سخت من، بر اثر شرم بی‌جایم بود. آنجا که از بازگو کردن نیازهای خود واهمه داشتم. هرچقدر این شرم بر وجود من غلبه کرده بود، سختی‌های زندگی من شدیدتر شده بود و رنگ خاطراتم سیاه بود؛ مثل قیر و ایضاً حال دلم(کتاب زندگی تاب‌آورانه؛ اثر برنه براون).

 خانه‌تکانی دلم تمام شد. کمر راست کردم. چیزی از دلم بیرون نریختم. خاطرات، هویت و شخصیت من بودند. این خانه‌تکانی آنجا ارزش داشت که غلبه سیاهی‌ها بر خاطرات خون‌رنگ و سفید را محدود کردم و اسمشان را گذاشتم تجارب. هر چه منفی‌نگری‌ها را کمتر کنیم، حال دلمان بهتر می‌شود. همان روز بهار دلم را زودتر از آمدن بهار و طراوت طبیعت حس کردم.

در حضور خارها هم می‌شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک‌ها پر از احساس بود

 با طلوع بهار ۱۴۰۴ با خودم عهد کردم، باقی‌مانده عمرم را درست زندگی کنم. چه خوب می‌شود که بتوانم زندگی نزیسته‌ام را زندگی کنم. بهار ۱۴۰۴، مصادف شده با بهار قرآن. نور علی نور شده است.

گر سینه شود تنگ خدا با ما هست

گر پای شود لنگ خدا با ما هست

دل را به حریم عشق بسپار و برو

فرسنگ به فرسنگ خدا با ما هست

با این فکرها هوای دلم آفتابی‌تر شد. نور پاک به خاک دلم تابید. گل‌های دانایی در خاک دلم رشد کرد. من در آغازین روزهای سال ۱۴۰۴، «سفر قهرمانانه» خود را خوب شروع کرده‌ام. درست که پیترسون، کمبل و یونگ را خوشحال کردم اما برای من خشنودی خدا از همه‌چیز بالاتر است.

این‌همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

اگر به چند گل روییده در دلم خوب رسیدگی کنم، می‌توانند به زندگی‌ام طراوتی بدهم:

۱. از تمرکز روی افراد تمامیت‌خواه دوری کنم.

۲. از اعتماد کردن بیش‌ازحد به دیگران، حتی به نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ام پرهیز کنم.

۳. ارزش دوستانی را که در این چند سال پای من ماندند و تنهایم نگذاشتند بیشتر بدانم.

۴. احساسات خودم را کنترل کنم و نگذارم اطرافیان مرا با تور باج‌گیری عاطفی شکار کنند.

۵. از مشکلات نترسم و روی راه حل مسئله تمرکز کنم.

۶. از افراد متظاهر و دروغ‌گو دوری کنم.

۷. مهم‌تر اینکه در مقابل ظالم منفعل نباشم.

۸. از کسی که زبانش تلخ است، کنترل‌گر است، مدام می‌نالد و حرف‌گوش‌کن نیست، دوری کنم.

||امضا محفوظ