
فاش نیوز - «مجید باغبان»، در این قسمت از گفتوگو با «فاش نیوز»، وقتی نام حاج ابراهیم همت، ابراهیم هادی، حاج اصغر ارسنجانی، حاج عباس کریمی، حسینعلی یارینسب و سایر دوستان شهیدش را به زبان میآورد، بلااستثناء یک «رحمت الله علیه» از ته دل میگفت و حالش دگرگون میشد. او چگونگی آمدن زنبورها به مغرش را که، یادگار ۵ بار موجی شدنش است هم برایمان تشریح کرد و گفت، به مدت ده دقیقه به طور کامل کنترلش را از دست میدهد، و وقتی به خود میآید میبیند، همه چیز در اطرافش به هم ریخته است و ...مجید باغبان عزیز این را هم گفت که، همسر و دخترش نتوانستند این شرایط را تحمل کنند و او حالا تنهای تنها زندگی میکند.
از توضیحاتی که میدهید، من اینطور متوجه شدم که، شما مرتب مجروح میشدید، موجی میشدید، منتقل میشدید پشت جبهه، درمان میشدید و دوباره بر میگشتید. چهار پنج بار این اتفاق برای شما رخ داده و در مجموع یازده بار مجروح شده اید. درست است؟
- آره!... دیگه پیش اون دکتر نرفتم. خدا رحمتش کنه دکتر بیگدلی. شبا میدید. شب ساعت ۱۲ میدید تا ۴ صبح. نماز میخوند. رئیس دانشگاه قم بود. میرفت قم دوباره شب بر میگشت. مطبش طالقانی بود. عرضم به حضورتون....دکترمون رو عوض کردیم. یه دکتر دیگه شد دکترمون. بعد من تا سال ۷۱، ۷۲ قرص نمیخوردم... ازدواج کردم. وقتی ازدواج کردم ۲۳ سالم بود.

با توجه به شرایطی که داشتید، ازدواج برایتان سخت نبود؟!
- چرا. دارم همینو میگم. ازدواج کردم. زنو اینقدر اذیت کردیم؛ دست خودم نبود دیگه. کسی هم نبود به ما بگه برو دکتر. این تروما بود دیگه. هی داشت رو میشد. چیزای جبهه. همین موج و درد و تیر و ترکش و اینا مضاعف میشد...
یعنی ترکیب آن خاطرات و دردها آزارتان میداد..
- موج اذیت میکنه مغزو...الان یهو عصبی میشم یهو یه زنبور دو زنبور سه زنبور یهو دویست تا زنبود تو کَلهام همینجوری میچرخن و نیش میزنن..نمیفهمم. تا ۱۰ دقیقه نمیفهمم چی میگم، چیکار میکنم حالا... نمیدونم شیشه میشکونم... نمیدونم خیلیا...میشناسن منو...هیچی دیگه. ازدواج کردیم و این بدبخت رو انقدر اذیت کردیم رفت پروندمونو از بنیاد گرفت. گفت موجیه. دادگاه... طلاق گرفت ازم. منم بهش حق میدم...
الان تنهایید؟
- الان تنهام. یه دخترم دارم با مادرش زندگی میکنه. من تنها زندگی میکنم. خیلیام سخته. الان برام سخته. دو سه ساله دردهام زیاد شده، برام سخته....
علت اینکه ترکت کرد همین موج گرفتگی و کنترل از دست دادنها و ...اینها بود؟
- عصبانی میشدم. آره...یکی دو بار کتکش زدم ولی خودش چیز میشد. کوتاه میاومد ولی موقعی که این موج بگیره، ده دقیقه پونزده دقیقه طول داره...ول میکنه. هیچی نمیفهمم. یعنی چاقو دم دستم باشه میکنم توی...
آقا مجید! دخترت به شما سر میزند؟
- دخترم زنگ میزنه آره. زنگ میزنه سر میزنه. زیاد نه. ۲۸ سالشه.
ازدواج کرده؟
- نه.

الان رفقای شما امثال همین آقای ساقی و دوستان دوران جنگت هستند؟! یا رفیق زیاد دارید؟
- من یک میلیون رفیق دارم. از سردار بگیر از بالا بگیر تا پایین. از وزیر بگیر تا پایین. خیلی با کسی چیز ندارم. خودم تنهام. آره! اصلا در بنیاد هم از بالا تا پایین همه از رفیقامن. فقط واسه دارو میرم بنیاد. اون دو قلم دارویی که از خارج مییاد.
یک آدم معمولی تیر میخورد، ترکش میخورد. این مشخص و واضح است. آن کسی که موجی میشود، چه حالتی دارد؟ میخواهم «مجروحیتِ موجی» را برایمان روشن کنید که به فرد چه حالتی دست میدهد.
- گیرهای را میذارن چهار طرف سر...فشار میدن. و سر به شدت همون موقع درد میگیره. ویز ویز میکنه. ازین ستارههای کارتونی دور سر میگرده...اصلا یه حالتی و حالت تهوع. اصلا دیگه نمیفهمم. بیهوش میشم.
من آن موقعی که مجروح شدی را میگویم. یک جانباز نخاعی میگفت وقتی مجروح شد، ترکش که خورد به نخاع، نخاع نمیدانستیم چیست ولی، انگار از وسط نصف شدیم. فکرکردم گلوله تانک خوردم. شما چگونه شدید وقتی موج گرفت؟

- ببین! تیر خورد دستم خرد شد. هومروس دستم. ولی امدادگر اومد. من بدو بیراه میگفتم. داد میزدم. دستم رو بست. ولی (با) موج گرفتگی، تمام دنیا توی سرت خراب میشه. اصلا نمیدونم چجوری بهتون بگم. ما اتفاقا یه کمیسیون داشتیم چهل تا دکتر بودن توی بنیاد. من چهل و پنج درصد بودم، خودشون منو کردن پنجاه درصد. همش {که} دعوا میکردم اینور و اونور، فکر میکردن الکیه. رفیتم اونجا یه خانوم پروفسوری بود گفت: «بگو بینم چیه وضعیتت؟» گفتم: «هیچی.....چهار راه رو حساب کن. چراغا همه سبز...چه حالتی میشه؟!» گفتش که: « خب همه مییان تو هم.» گفتم که: «من اون وسطم....الان.....هرکی یک بوغ بزنه، این زنبورا مییان. دوتا بوق بشه، بیشتر میشه، سه تا بوق بشه، بیشتر میشه. پنج شیش تا بشه، دیگه نمیفهمم. بیس تا سی تا پنجاه تا زنبور میاد تو کلهام. همینجوری میچرخن ویزویز میکنن.دیگه نمیفهمم دست خودم نیست....» گفت: «بهترین توضیح رو دادی..» از ارتش اونجا بود از سپاه بود، تمام دکترها، مسئولین کمیسیون و همه نشسته بودن ...گفت باشه برو بیرون. ما اومدیم دیدیم یه اساماس اومد، که شما درصدتون شده پنجاه درصد. چهل و پنج درصد بودم....دنبال این حرفا نبودیم اصلا درصد و پول و فلان و ...
از چه سالی تا چه سالی در جبهه بودید آقا مجید؟!
- من از بعد از عملیات مسلم بودم. سال ۶۱. برج پنج یا شش میشد تا آخر جنگ. تا بعد از عملیات مرصاد. در مرصاد با آقا سیدابوالفضل کاظمی بودم. حاج رضا یزدی. قاسم کارگر. خیلی بچهها بودن..ابوالفضل آزادی..
شما آن موقع که موجی شده بودید، چگونه میرفتید به خط مقدم با آن همه صدای تیر تانک و ترکش ...؟! این صداها شما را تحریک نمیکرد؟!
- نه. اینا حال بهم میداد اون موقع. اصلا به وجد میاومدم. ولی الان ساکته، یهو یه صدایی بیاد، گازی بترکه...اصلا این ده روز، این جنگ دوزاده روزه، من تا حد مرگ رفتم. این صداها رو می شنیدم، این [موشک] که میخورد، این جبهه توی ذهنم تداعی میشد. مجروحیتهام تداعی می شد. واقعا...قرصهامو کردم سه برابر توی اون دوازده روز. اگه ده روزدیگه طول میکشید این جنگ، من میمُردم. خیلی اذیتم کرد. خیلی. دوست داشتم برم کاری کنم، نمیتونستم که...شیمیایی هم شدم. شیمیایی، هم تو خیبر زدن، هم توی ....کربلای پنج. تو فاو هم زدن. آره.
یعنی شما در هر سه اینها شیمیایی شدید؟
- شیمیایی نه این که بغلمون بخوره. همین بوشو استنشاق کنی، تمومه.
شما این همه مدت که در جنگ بودید، حتما آن رزمندههایی را که برای ما تبدیل به اسطوره و قهرمان شدهاند را دیده اید. مثل همین شهید همت ..میشود در این باره حرف بزنید؟
- بله...حضرت حاج همت، حضرت عباس کریمی رحمتالله علیه..ابراهیم هادی، ابراهیم هادی حالا، چیز بود. حاج همت، عظمتی داشت، جذبهای داشت. بعد عباس کریمی. من نیروی عباس کریمی بودم. پیک بودم. من هرجا بودم توی گردانها پیک بودم.

این که گفتین، همت عظمتی داشت، یعنی چه؟ کمی بیشتر توضیح بدهید.
- ابهت داشت. عاشقش بودم. من همین الانم عشقم همته توی اتاقم عکس همت و عباس کریمی رو زدم. یه بار عملیات خیبر بود، قبل از شهادتش. شهادت حضرت حاج همت. حاج مسلم گفت: «حاج آقا، چرا وقتی خمپاره میخوره، ما میخوابیم شما نمیخوابین رو زمین؟!» حاجی آروم که صحبت میکرد، لهجش اصفهانی بود. کامل میفهمیدی اصفهونیه. اما با لشکر که صحبت میکرد، یه نمه ته اصفهونی داشت. با لهجه اصفهونی گفت:« پسر!....پسرم! من فرمانده لشکرم اگه من بخوابم، همه شما میخوابین دیگه نمیتونین تکون بخورین....این فیلم ایستاده در غبار هست! حاج احمد متوسلیان وایستاده، همه میخوابن فلان. این قوت قلب بود. اکثر فرماندهها اینجوری بودن. من پیک سیدابوالفضل کاظمی، فرمانده گردان میثم، در سال ۶۳ بودم. پیک «ابراهیم کسائیان» گردان میثم بودم. «شهید سید ابراهیم کسائیان» رحمتالله علیه. سه سال پیک «اصغر ارسنجانی» رحمتالله علیه رحمت الله علیه بودم. پیک «حاج رضا یزدی» بودم. عشق من بودن. حاج همت.....نمییاد دیگه مثل اینا نمییاد....
حالا یه خاطرهای از جبهه به شما بگم بخندید؟! ما به جای داشمون اومدیم جبهه.....برای عملیات مقدماتی نیرو زیاد بود، جا توی ساختمونا نبود، ته دو کوهه ما توی چادر بودیم، گردان حنظله. بعد....بارونم اومده بود زیر گِل، دم در، سرد، اونجا شباش خیلی سرد بود. برج شش و هفت بود دیگه. ما یه شب بدون پدر و مادرمون بیرون نخوابیده بودیم. رفتیم اونجا شب اول، دلمون تنگ شد، هوس مادر پدرمونو کردیم. فرداش، آقاُ گریهام گرفت. یه ساعت گریه میکردم، یکی از این بچهها رفت به فرمانده گروهان گفت، فرمانده گروهان بهم گفت: «چرا گریه میکنی و فلان؟» رفت فرمانده گردان اومد. خدا رحمت کنه، رحمتالله علیه رحمت الله علیه، آقای «ایلانلو» فرمانده گردان حنظله بود، «یاری نسب» هم معاونش بود. معلوم نبود، این دوتا اینقدر خاضع بودند، این میگفت این فرمانده است ایشون میگفت اون فرمانده است. بعد دیدم فرمانده گردان گفت که: «برادر! پسرم! برادر! صبر کن. عملیات بشه. به خواستهات میرسی...
آهان فکر کرده بود که تو به دنبال شهادت هستی و برای این گریه میکنی؟!
- آره یه ذره منو ماچ کرد و دست کشید به سر ما رفت به این فرمانده گروهان، استاد عزیزی از این لاتهای باحال بود. هم خونوادهی شهید بود هم از این بچههای جیگردار بود. بچههای اطلاعات و اینا. بهش گفتم: «اون چی گفت بهت؟» گفت: «گفت بذار عملیات شه بعد شهید شی..». گفتم: «چی میگه؟!شهید کدومه دلم برا مادر پدرم تنگ شده. آقا هنوزکه هنوزه حسین زنده است. هنوز مسخره میکنن. میگن دلش برا ننش، برا ننه باباش تنگ شده بود (خنده) هیچی دیگه جوری شد، روز چهارم پنجم، من مجروح شدم نیومدم. همه گردان اومد تهران من نیومدم. انقدر که عاشق جبهه شده بودم.
من الان، خیلی کشورهای دنیا رفتم.آمریکا هم رفتم. هر کی ازم میپرسه بهترین قسمت زندگیت کدومه میگَم، اوقاتی که جبهه بودم. و اعتقاد دارم به این. اعتقاد دارم. الان شما میپرسی چند سالتونه گفتم پنجاه و شیش هفت سال، چهل و هشت سالمه. خدا وکیلی این چند سالی که ما تو جبهه بودیم خدا، حساب نکرد جزو عمرمون. چون رو زمین نبودیم. پنجاه درجه شصت درجه گرما، از زمین بخار بلند میشد، با لباس و پوتین فوتبال بازی میکردیم. الان اگه سی درجه بشه، من میمیرم از گرما، کولر گازی باید روشن باشه. اصلا طاقت ندارم. فقط منم نه، این جوونا همون پسر ۱۷ ساله شما. فکر نمیکنم طاقت گرمای سی درجه رو داشته باشه ولی ما توی شصت درجه به خدا از زمین بخار بلند میشد ما فوتبال بازی میکردیم. میرفتیم می اومدیم اصلا رو زمین نبودیم واقعا. خدا وکیلی رو زمین نبود اصلا.

فکر میکنید، چرا اینطوری بودید؟ علتش معنویات بود؟
- معنویات بود. ببین اصلا به فکر هیچی نبودیم. دنیا رو بهش لگد زده بودیم. آقای بهجت چِش بود آقای بهجت؟! دنیا رو گذاشته بود کنار، شد آقای بهجت. یا حسن زاده آملی. همین حاج همت. حضرت حاج همت، حضرت حاج عباس کریمی. حضرت احمدکاظمی، حضرت علی اصغر ارسنجانی. اینا لگد زدن به دنیا. به قرآن اصغر ارسنجانی می دونست شهید میشه. شب عملیات کربلای ۸ من پیکش بودم. هم، خونهزاد و بچه محل بودیم، هم من پیکش بودم. پیک یعنی موتورسوار میدونی که؟! موتور داشتم. فرمانده جلسه داشت، میبردمش، میخواست به یه گردان سر بزنه میبردم....یه موقعی هم معاون گردان رو میبردیم، توی گروهان میخواست بره کار داشت می بردیمش...پیک یعنی موتور سوار. همه کاره یعنی آچار فرانسه بودم من. آقا برو این کارو کن آقا برو اون کارو کن، تدارکات غذا نمی داد، آقا برو ببین چیه... اکثرا همه این کارارو من می کردم.
پلاکش رو کَند داد به من. حاج اصغر ارسنجانی، رحمت الله علیه رحمت الله علیه....هیچ وقت ندیدم لباس سپاهی بپوشه. از قبل از جنگ میشناختمش. هم با حسنشون رفیق بودم هم با علیرضاشون. هر سه تاشون شهید شدن. علیرضا رفیق فابریک من بود. الان توی این عکس ها هم هست. بعد..دیدم لباس سپاه پوشیده. گفتم «حاج اصغر! تو لباس سپاه نمی پوشیدی...» گفت: حالا پوشیدیم دیگه اینم بگیر، من...برنمیگردم. جنازه من بر نمیگرده. یه نامهام نوشت گفت اینو اگه زنده بودی ببر برسون دست آقای حسینیِ خانواده (علیاکبر موسوی حسینی، استاد برنامه اخلاق در خانواده) حالا کاری نداریم نامه چی بود. منم بردم دادم؛ دیگه وقتی شهید شده بود دیگه...
موضوعی که درباره شهید علی اصغر ارسنجانی گفتید، که لباس سپاه نمیپوشید، آنقدر این لباس فرم سبز سپاه، برای بچههای تقدس داشت، اکثرا افتخار میکردند حتی برخی برای تبرک هم که شده میپوشیدند. آن سپاهیهایی که فازشان خیلی بالا بود، حتی برای اینکه آن ظاهر را هم رعایت کنند، به جای لباس سبز، لباس خاکی معمولی میپوشیدند.

- حاج همت رو من، کم توی لباس سپاه دیدم. اکثرا پلنگی و خاکی و از این لباس کرهایها میپوشید. ولی چرا؛ توی عملیات خیبر که رفت؛ همونجایی که ازش پرسیدند «حاجی تو چرا نمیخوابی، بچهها میخوابن» روی زمین موقع اومدن خمپاره و اینا، اون موقع لباس سپاه تنش بود، هم شلوار هم پیرهن. با رضا دستواره بود. اکبر زجاجی بود و معاون لشکر که اونم شهید شد. (شهر) کاشون رفتیم دفنش کردیم. حاج همت هم بردیم به نمایندگی از بچههای لشکر، ده بیس نفر شدیم رفتیم اصفهان در شهرضا کار تشییعش رو انجام دادیم. رضا دستواره بود خدا رحمتش کنه. رحمتالله علیه شهید شد. دوتا داششم شهید شده بودن و ...آره خلاصه حاج اصغر لباس سپاه تنش کرد. من گفتم آره این بر نمیگرده دیگه. هنوزم برنگشته! گفتم من نمی یام. مادرش به رحمت خدا رفت، پدرش به رحمت خدا رفت. یکی از داشاش به رحمت خدا رفت. جنازش نیومد نیومد من میدونم دیگهام نمی یاد. مطلقا جنازش نمی یاد.
کدوم عملیات بود که رفت؟
- کربلای 8. شلمچه.
لینک پیشخبر: https://fashnews.ir/122085
لینک قسمت اول مصاحبه: https://fashnews.ir/122302
|| جعفر بلوری