یکشنبه 25 آبان 1404 , 12:02




مصاحبه با مجید باغبان، جانباز اعصاب و روان(قسمت اول)
گاهی هر چهار عضو خانواده، با هم مجروح و بستری بودیم!
بابام شرکت واحد کار میکرد، وضعمون خوب بود. یه خونهی دو طبقه داشتیم. مبل داشتیم، همه چی داشتیم. ماشین داشتیم،... رفتیم به خاطر وطن و ناموسو خاکمونو به خاطر امام. امام خمینی گفت واجب کفاییه. دیگه، رفتیم دیگه....
فاش نیوز - آقای مجید باغبان، جانباز اعصاب و روان، اهل مصاحبه نبود، آن هم فقط به یک دلیل: «یاد آوری سختیهای جنگ حالم را بد میکند.» اما «به خاطر روی گل آقای بهروز ساقی که جانباز نخاعی» است، گفت و گو با «فاش نیوز» را پذیرفت. اگر چه این گفت و گو نیمه کاره ماند! علت نیمه کاره ماندنش نیز بر میگردد به نوع جانبازی آقا مجید و یورش زنبورهای داخل ذهنش! که در این باره نوشتم. او ۱۱ بار مجروح شده که در ۵ مورد همراه با موج گرفتگی است. یعنی در ۵ مورد، به طور همزمان، هم تیر و ترکش خورده هم موج گرفته! و برخی از این موج گرفتگیها آنقدر شدید و آسیب به مغز آنقدر جدی بوده که اطرافیانش به او گفته اند، پس از برخورد، یا بیهوش میشدی یا میخندیدی، یا گریه میکردی یا ناگهان سینه میزدی. گاهی هم ترکیبی از این رفتارها با هم!

معتقد است مادرش از دست آنها از دنیا رفته چون «گاهی تمام چهار عضو خانواده با هم مجروح شده و روی تخت بیمارستان بودیم»! عاشق شهید ابراهیم هادی است. او را «داش ابرام» خطاب میکند. اسمش را که میآورد هم بغض میکند هم میخندد و هم با القاب عجیبی خطاب قرارش میدهد. در این قسمت از گفت و گو، آقا مجید از نحوه عجیب جبهه رفتنش گفت. همینطور از عملیاتهایی که با جعل اسم برادرش مصطفی شرکت کرده. از ۱۷ ترکش داخل بدنش و ۳۰ قرصی که در روز میخورد. این گفت و گو در تاریخ هفتم آبان ۱۴۰۴ و در محل فاش نیوز انجام شده است.
خیلی خوش آمدید آقای باغبان. اگر ممکن است یک معرفی مختصری بکنید خودتان را برای مخاطبان فاش نیوز.
-معرفی در چه موردی؟
مشخصاتتان؛ اینکه بچه کجا هستید؟ چند سالتان است؟ و...
-من مجید باغبان. باغبانی هستیم ولی به ما میگن باغبان. بچهی ته شهباز، خیابون پرورشگاه که الان شده شهدای محمدی. ۵۷ سالمه.
از یکی دو ماه قبل از این که به جبهه بروید برایمان حرف میزنید؟ چه کار میکردید؟
-من تا حالا از جنگ جایی زیاد نگفتم. چون آقای ساقی (مدیر مسئول فاش نیوز) جانباز قطع نخاع هستن، و واقعا تاج سر ما هستن، باشه، میگم. و گرنه خیلی از شبکههای تلویزیون به من گفتن، اصلا نرفتم. چون دوست ندارم. ولی خب آقای ساقی استاد ما هستن. ارباب ما هستن. عرضم به حضورتون که، من مدرسه میرفتم. کلاس سوم راهنمایی بودم. بعد...عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس شد، اخوی بزرگم، حاج مصطفی باغبان که جانباز قطع نخاع هستن، مجروح شد. دیگه شهید آوردنو یه سری مجروح آوردن ما هم تحت تاثیر قرار گرفتیم. من اون موقع بچهی شر محل بودم. تصمیم گرفتیم بریم جبهه. رفیتم گفتن سنت نمیخوره. سیزده سالم بود. ما به جای اینکه کپی شناسنامه رو توش دست ببریم، شناسنامه رو برداشتیم با پاک کن، اونور پاک کن چیز بود دیگه، یه ورش برا خودکار بود یه ورش برا مداد. پاک کردیم، هی نوشتیم کپی گرفتیم، بازم نشد، دوباره دوباره ...پاره شد. جای اسممون پاره شد. اسممون پاره شد و نشون بابامون دادیم، گفت: پسر! حداقل روی کپی این کارو میکردی. هیچی بابامون رفت عوض کرد. میخواستن بهمون زندانی بِدَن، پونصد و یه تومن جریممون کردن. منتهی اون موقع آسید احمد علم الهدی پیش نماز مسجدمون بود، سفارش کردن مارو کاری نکردن. بعد گفتیم چه کار کنیم. دو تا داشام جبهه بودن. حاج مرتضیمون و حاج مصطفی، داش بزرگام.

بعد...مادرم میگفت درس بخون. گفتم: میخوای نرم جبهه.؟! گفت: بسیار خب اگه میخوای بری مشکلی نداره. گفتیم چیکار کنیم؟! شماره پرونده حاج مصطفی رو برداشتم ازش گرفتم. گفت: میخوای چیکار ؟! گفتم: بده کار دارم. ازش گرفتم. ما شبیه هم بودیم. یه عکس خودم رو برداشتم رفتم چیز...پایگاه مالک اشتر گفتم، میخوام اعزام شم. شماره پرونده رو دادم. سرشون شلوغ بود. اون موقع عملیات مسلم بود و نیرو میخواستن. یهو عکسو گرفت و زد روی کارت جنگی. پلاک و کارت جنگی رو اون موقعها توی پایگاهها میدادن. جبهه نمیدادن همون اول. هیچی ما اعزام شدیم. رفتیم بردنمون سفارت آمریکا لانهی جاسوسی. یه چند روز اونجا بودیم. ازونجا رفتیم پادگان امام حسن(ع) ازونجا هم رفتیم جبهه. آخرای عملیات مسلم بود. دیگه تموم شده بود. بعد دیگه ما رفتیم افتادیم گردان حنظله. دو سه ماه گردان حنظله بودیم که، شد والفجر مقدماتی. رفیتم عملیات. مجروح شدیم آمدیم. دوباره باز دوباره موندم...
چهار ماه بعدش سه ماه بعدش شد والفجر یک. اون موقع ما رفتیم گردان حنین. بعد از گردان حنین رفتیم عملیات والفجر یک، «فکه». جفتش فکه بود ولی اون «شرهانی» بود مقدماتی توی همین، با حاج ابرام هادی و اینا. داش ابرام هادی. منطقه باهاشون چیز بودم. اونا گردان کمیل بودن کانال کمیل، ما کانال حنظله بودیم. بعد...یه والفجر یک رفتیم حنین، ابوقریب. همون فکه بود ابوقریب تپهی ۱۴۶. اونجا بودیم. اونجا مجروح شدم بدجوری. خیلی جاهام خورد. بار دوم بیهوش بودم آوردنم بیمارستان الان شده فجر. اون موقع بیمارستان نیرو هوایی بود. خیابون پیروزی. یه چیزی بگم بخندی.
اون موقع حاج مصطفی ما خونه بود. بعد مار و بردن بیمارستان و حالم خیلی بد بود، بچه هم بودم خون هم زیاد ازم رفته بود. بعد....گفت یه شماره تماس بده ما اطلاع بدیم. ما تلفن نداشتیم. همسایه بغلیمون داشت. شماره رو دادم. زنگ که میخورد، اون مشت میزد دیوار، مادرم میرفت. بعد پرستاره به مادرم گفته بود آره! پسرت آقا مصطفی مجروح شده. مادرم میگه: مسخره میکنی. مصطفی الان بغل دستمه خونس. میگه نه خانم. الان جلو منه حالشم زیاد خوب نیست ولی نگران نباش خون ازش رفته و... مادرم به حاج مصطفی میگه. حاج مصطفی هم بهش میگه: مامان، به جای من رفته. آره. بعد دیگه....بعد از اون هم دیگه ....
یعنی شما با اسم برادرتان رفته بودید جنگ...!
-آره با اسم حاج مصطفی باغبان رفتیه بودم. دوتا عملیات با اسم حاج مصطفی باغبان رفته بودم.
آقا مجید! من همیشه در ذهنم این است که از شما بچههای جنگ پیامی بگیرم برای مخاطب نوجوان و جوان. میپرسند برای چه رفتید جنگ؟ اصلا برای چه انقلاب کردید؟ میخواهم از زبان شما به این نوجوانها بگویم چرا رفتید جنگ. به این نوجوان بگویم، شما الان در این سن، تمام دغدغهات بازی های کامپیوتری است، ولی ما در دوران جنگ، نوجوان سیزده ساله داشتیم که، شناسنامهاش را دستکاری میکرد و با اسم برادرش به جبهه میرفت تا با دشمن بجنگند. شمای نوجوان امرو از موش و سوسک میترسی، اما اینها میرفتند جلوی توپ و تانک و ...میخواهم وقتی گفت و گو میکنیم، در ذهنت این هم باشد که مخاطب این حرفها نوجوانان هم هستند. شما وقتی در ابتدای دیدارمان گفتید «مصاحبه نمیکنم» خواستم بگویم «مصاحبه کنید». بگوئید تا این حرفها ثبت بشود و این نوجوان آن را ببیند.

-آخه یه دلیلی داره که من مصاحبه نمیکنم. چون یازده بار مجروح شدهم. پنج بار آن موج گرفتگی شدیده که بیهوش شدم من. یادم که مییاد، اذیتم میکنه. ترومای آن مرا خیلی اذیت میکنه. الان روزی ۳۰ تا قرص میخورم. ۳۰ تا قرص برا تیر و ترکشهام. ۱۷ تا ترکش توی بدنمه، تیر و ترکش. همه جام. از گردن و سرم بگیر تا نوک پام. اون موقع ما مثلا می دیدیم هادی قنبری رفته شهید شده. یا غدیر خسروانی یا فلان. مادرش ناراحته، خواهرش ناراحته، گریه میکردن. مادر خود من. من بابام۱۰۰ ماه جبهه بوده. از قبل از جنگ تا دو سال بعد از جنگ. مسئول سوخت سر پل ذهاب بود. خدا رحمتش کنه. مادرم هم به رحمت خدا رفت. عمرش را داد به شما. اونم از دست ما. هی مصطفی رو آوردن، شوهرش رو آوردن. یه موقعی بود، چهارتاییمون روی تخت بودیم. حالا شما میگی چرا رفتی!؟ خب میدیدیم مادرمون ناراحته، خواهر اون ناراحته، مادر اون ناراحته، این اذیتمون میکرد. دوس داشتیم مثلا بریم جنگ رو تموم کنیم این ناموسمون ناراحت نباشه. بیشتر به خاطر ناموس و خاک و وطنمون بود دیگه وگرنه ما خونه و زندگیمونو داشتیم. بابام شرکت واحد کار میکرد، وضعمون خوب بود. یه خونهی دو طبقه داشتیم. مبل داشتیم، همه چی داشتیم. ماشین داشتیم، اول انقلاب ولی، اصلا بحث اینا نبود. رفتیم به خاطر وطن و ناموسو خاکمونو به خاطر امام. امام خمینی گفت واجب کفاییه. دیگه، رفتیم دیگه.
جوونا الان باید ببینه وطنش بالاخره از هر قشری هم باشه، چپ راست وسط. هرچی. باید اولین چیزش دفاع از وطنش باشه. دفاع از ناموسش باشه. همونجوری که داره توی خیابون، پسر شما با مادرش راه میره، یکی چپ نگاه میکنه میخواد یقشو بگیره، وطن هم عین همون مادره. تازه عزیزتر از مادره. وطن یه مادرِ بزرگ و با عظمته. خب آدم باید دفاع کنه دیگه. جَوون بره بازیشو بکنه، کامپیوترشو بازی بکنه ولی، روی مملکتش عِرق داشته باشه و ما روی مملکتمون عِرق داشتیم که رفتیم. روی ناموسمون و مملکتو خاک و به خاطر پول نبود.

۲ هزارو ۴۰۰ تومن به ما پول میدادن، یهو ۵ تا میشدیم میرفتیم شهر. مثلا از جبهه میآاومدیم شهر. دو روز می موندیم. سه تا پنج تا، پونزده تاکوبیده مثلا میخوردیم و حقوقمون تموم میشد. اصلا پولی نبود این. یه موقعی اصلا نمیگرفیتم حقوقمونو. یهو شیش ماه بعد میرفتیم مثلا پایگاه مالک کار داشتیم میگفت چرا نمییایی حقوقتو بگیری. ده تومن مثلا حقوقت جمع شده. به خاطر اینها نبود. باید ناموس دوست باشم. وطن هم بزرگترین ناموس آدمه. خاکت، خاک آدم. مملکت آدم. بزرگترین ناموسه به نظر من. بعد پدر مادر خواهر و ایناس...
خب! آقای باغبان! شما گفتید، علت این که جای دیگه مصاحبه نمیکنید، این است که اعصابتان به هم میریزد.
-یهو یادم میافته حالم بد میشه.
الان من میخواهم ببینم، میتوانم راجع به آن روزهایی که مجروح شدید حرف بزنیم. چون شما زیاد مجروح شدید. چون ممکن است دچار مشکل اعصاب و روان بشوید. می توانید برایمان از آن روزها بگوئید، یا اذیت میشوید؟
-من اتفاقا دکتر اعصاب و روانم اسمش شعبانیه توی بیمارستان صدر. البته من فکرکنم مثل من، جانبازها یا شهید شدن یا دیگه نیستن. من از سال ۶۳ قرص اعصاب میخوردم. سال ۶۲ موج منو گرفت. موج خمپاره. خورد بغلم من که یادم نیست، بچهها میگفتن. این فیلمای آلمانی نشون میداد قبل از انقلابُ از این نارنجک گوشتکوبیا، مینداختن میرفت بالا طرف! من این طوری رفتم توی هوا اومدم رو خاکریز بلند نشدیم دیگه. یه دفعه بلند میشدم میدیدم اراکم.
یادتان میآید دقیقا چه تاریخی بود؟ کدام عملیات بود؟
-یکیش عملیاتِ... همین والفجر یک بود. هم ترکش خوردم هم موج. اصلا نمیفهمیدم. هذیون میگفتم. بعد بیهوش شدم. بچهها منو با طناب کشیدن عقب. عراقیها تیر خلاص میزدن به مجروحین. چهارده سالم بود اون موقع. بعدُ عملیات خیبر بود. کربلای یک بود. اینها موج هستا. موج و ترکش با هم. ولی اونهایی که موج خاصه؛ کربلای پنج موج گرفت منو خدا رحمت کنه حاج سید ابوالفضل کاظمی که شهید شد اخیرا، معاون یا فرمانده گردان میثم، ایشون تعریف کرده بود برا اَخَویم توی هیئتشون که، مجید موقعی که موج گرفتش، منو موج ده متر بلند کرده بود، یه لودر که اونجا افتاده بود، منو زده بود توی اون جلوی اون لودر. بعد من بلند شده بودم. میگفتن گریه میکردی، سینه میزدی میخندیدی گریه میکردی یهو غش کردی یهو افتادی. بعد...یکیش این بود. بعد «فاو» بود فاو ترکش خورد تو بیضههام. موج شدید گرفت. بعد....کربلای ۸ بود. کربلای ۸ هم موج گرفت هم تیر خورد به دستم. به هومروس دستم. کل استخونای بالای آرنجم خُرد شد. همین الانم درد میکنه. یعنی از بس که این قرصای کورتون...خوردم پوسیده. نمیدونم میگن باید بریم استخونشو در بیاریم آهن بذاریم. شبها نمیخوابم. من ۱۲ ساله شب نخوابیدم تا صبح. درد دارم.....من قرص میخورم من قویترین مُسَکِن دنیا رو بنیاد یواشکی از یه کشوری مییاره میده به من و...

اسم قرصهایی را که میخورید را میتوانی بگویی؟
-روزی چهارتا دپاکین میخورم. چهارتا اتکینسون میخورم. ترامادول ۱۰۰ میخورم. لارگادین میخورم. کلونازپام میخورم. دیگه...کلودیوسی میخورم. دپاکین ۵۰۰ چهار تا میخورمافته حالم . بعد عرضم به حضورتون که، قرص زیاد میخورم. من ۲۵ سال قرص سیتلوپرام میخوردم. روزی چهار تا. سکته قلبی کردم. یه فنر گذاشتن ....دکترم دکتر امیرشعبانی عضو عیئت علمی دانشگاه. واقعا استاده بین روانپزشکا. خیلی بلده. پارسال میگفت یه مقاله خوندم که سیتلوپرام روی قلب تاثیر میگذاره. این قلب تو که اینجوری شدی، اثر اون قرصه. اونو عوض کرد به جاش بهم افکسور داد. افکسور ۷۵ روزی چهارتا میخورم. دیگه چه قرصایی...!؟ برای قلبم هم میخورم. روزی ۳۰ تا قرص میخورم خلاصه.
||جعفر بلوری
لینک پیش خبر: https://fashnews.ir/122085

















