شناسه خبر : 125596
دوشنبه 08 تير 1405 , 09:10
اشتراک گذاری در :

یک نفر زهرا گلی را از خرابه‌های مدرسه میناب پیدا کند

فاش نیوز - اصفهان بودم که دوستم تماس گرفت و گفت: امیر، کجایی؟ بجنب، بیا که مدرسه را زده‌اند. گفتم: مدرسه کجا؟ گفت: مدرسه شجره طیبه. همین که اسم مدرسه را آورد، انگار دنیا روی سرم خراب شد. فقط می‌گفتم: دختر من آنجاست. بگردید، دختر مرا پیدا کنید.

«از بچگی بهش می‌گفتند: زهرا گلی… همه، کل محله، فامیل و اقوام؛ از بسکه خوش‌اخلاق و خونگرم بود. از آن به بعد دیگه خودمان هم زهرا گلی صداش می‌کردیم. حتی سنگ مزارش هم به همین اسم است.» اینها را امیر انصاری‌فر می‌گوید.

چهار ماه قرار پدر و دختری میان آوار

امیر انصاری فر پدر شهیده زهرا است از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب؛ پدری که ۴ ماه است، هر روز سر یک قرار مشخص خودش را به مدرسه می‌رساند. ساعت‌ها می‌نشیند، به آوار نگاه می‌کند، با زهرا گلی حرف می‌زند. برایش فرق نمی‌کند، هوا گرم است یا سرد، آفتاب است یا بادوباران. تنها چیزی که مهم است این است که زهرا گلی آخرین ساعات زندگی‌اش را آنجا گذرانده است. بعد از آن تازه دست همسر و دختر سه‌ساله‌اش، فاطمه را می‌گیرد و راهی گلزار می‌شود.
فاطمه با هیچ‌کس حرف نمی‌زند. فقط در گلزار بازی می‌کند و می‌گوید: اینجا بوی زهرا گلی میاد. از غروب تا اذان صبح کنار زهرا گلی می‌مانند تا دخترش تنها نباشد. نماز صبح که خواندند تازه به خانه می‌روند تا چند ساعتی استراحت کنند.

آخرین گفت‌وگوی پدر و زهرا گلی قبل از فاجعه میناب

پدر روایتش را از آخرین دیدار با زهرا گلی شروع می‌کند و می‌گوید: شب قبل از فاجعه میناب بود و من باید برای کاری به اصفهان می‌رفتم. کمی سرماخورده و حال‌ندار بودم. زهرا گلی با اصرار به من گفت: حالا که حالت خوب نیست، نباید امشب بروی. گفتم: بابا نمیشه. کارم واجبه حتماً باید برم. زهرا گفت: پس باید حتماً بری دکتر بعد اگه بهتر شدی بری. آن‌قدر اصرار کرد تا مجبور شدم شبانه رفتم درمانگاه. سرم و آمپول زدم و کمی بهتر شدم. برگشتم خانه و به شوخی به زهرا گفتم: حالا من حالم بهتر شده. اجازه هست برم؟ زهرا جواب داد: اگر خوب شدی اجازه هست بری، اشکال نداره. من خداحافظی کردم و راه افتادم ولی فکرش را هم نمی‌کردم که این آخرین باری است که زهرا گلی‌ام را می‌بینم.

«بگردید زهرا گلی مرا پیدا کنید»

ساعت حدود ۹ و نیم صبح بود که رسیدم اصفهان. باخبر شدم که تهران را زدند ولی اصلاً به ذهنم نمی‌رسید که میناب را بزنند. من خادم الشهدا هستم و هر کاری که برای شهدا باشد انجام می‌دهم. به همین خاطر یکی از دوستانم که نمی‌دانست دخترم در مدرسه شجره طیبه است با من تماس گرفت و گفت: امیر، کجایی؟ بجنب، بیا که مدرسه را زده‌اند. گفتم: مدرسه کجا؟ گفت: مدرسه شجره طیبه. همین که اسم مدرسه را آورد، انگار دنیا روی سرم خراب شد. فقط فریاد می‌زدم و می‌گفتم: دختر من آنجاست. بگردید، دختر مرا پیدا کنید.

«بابا، فقط تو می‌تونی زهرا را بیاری»

به برادرم زنگ زدم، به رفیقام. اصلاً نمی‌دانستم چه کنم. همان لحظه حرکت کردم و ساعت ۲ نیمه‌شب رسیدم میناب. فقط خدا می‌داند که من چطور رانندگی می‌کردم، چند بار از جاده خارج شدم، چند بار بنزین تمام کردم و التماس می‌کردم که بدون نوبت اجازه بدهند که بنزین بزنم تا خودم را به خانه رساندم. همه اقوام و فامیل در حیاط خانه نشسته بودند.
همسرم التماس می‌کرد که زهرا را پیدا کن و از مدرسه بیار. از در خانه که خواستم بیرون بروم، دختر سه‌ساله‌ام فاطمه بهم گفت: بابایی میگن زهرا تو کلاس گیرکرده و در کلاس بسته شده. کسی نمی‌تونه بیارش بیرون. بابا تو می‌تونی. تو رو خدا زهرا رو بیار. گفتم: باشه بابایی. مدرسه تا خانه ما فقط ۵۰۰ متر فاصله داشت. من از عمق فاجعه خبر نداشتم.

بتن‌ها را بلند می‌کردم، شاید دخترم زیر یکی از آن‌ها باشد

وقتی وارد کوچه مدرسه شدم و آن خرابه‌ای را که آنجا شکل‌گرفته بود دیدم، همان خرابه شامی بود که فقط درباره‌اش شنیده بودیم؛ اما آنجا خرابه شام را با چشم خودمان دیدیم. ما صحنه‌های اربا اربای بچه‌ها را دیدیم. در حدی که همان لحظه‌ای که رسیدم، مدام صدا می‌زدم: زهرا گلی، بابا، کجایی؟ من آمدم، جواب بده. اما دیگر جوابی از زهرا نشنیدیم. صدایش نیامد. مدام بتن‌ها را بلند می‌کردم و می‌گفتم: خدایا، کدام‌یک از این بتن‌ها و آهن‌ها روی دختر من افتاده است.

دخترم را از روی گوشواره‌هایش شناسایی کردیم

زهرا گلی را حدود بیست و هشت ساعت بعد از حادثه از روی گوشواره‌هایش شناسایی کردیم. برادرم به همراه یکی از اقوام داخل سردخانه پیکر را شناسایی کردند. زهرا ترکش‌خورده بود، سروصورتش آسیب‌دیده و سوخته بود و… برای ما هر روز، هر ساعت، نبودن زهرا سخت است. ولی سخت‌ترین روزها، روز تولد زهرا گلی، روز دختر و شب شام غریبان بود. آخر، شب شام غریبان، هفت سال بود که من و زهرا شمع می‌گرفتیم دستمان و هیئت می‌رفتیم. زهرا خادم الحسین بود. محرم امسال برای ما خیلی سخت بود که زهرا نبود تا آنجا خادمی کند.

آخرین هدیه‌ای که بر پیشانی زهرا گلی ماند

امسال در ایام فاطمیه، شهید گمنامی را به مدرسه زهرا بردیم. شب قبلش زهرا به من گفت: بابا، یک شاخه گل برای من می‌گیری.می‌خواهم آن را فردا هدیه بدهم به شهید گمنام.صبح آن شاخه گل را برایش بردم. زهرا به من گفت: حالا که من گل هدیه می‌دهم به شهید، از شهید هم یک هدیه می‌خواهم؛ یک سربند «یا فاطمه زهرا» که روی تابوت شهید است، اگر امکان دارد، آن را به من بده.با مسئول آنجا صحبت کردم و گفتم: دختر من یک سربند می‌خواهد. گفت: هیچ مشکلی ندارد.خودم سربند «یا فاطمه زهرا» را به پیشانی زهرا گلی بستم. الان عکس‌هایی که از زهرا منتشر شده در همه آن‌ها همین سربند «یا فاطمه زهرا» روی پیشانی‌اش است. این سربند، هدیه شهید گمنام بود و در همان عکس هم برای یادگار ماند.

اگر زهرا شهید نمی‌شد، دنیا حقیقت را نمی‌فهمید

اوایل، وقتی خیلی دلتنگ زهرا بودم، ناراحت می‌شدم و می‌گفتم: چرا دختر من؟ چرا الان نیست که اینجا بازی کند؟ چرا نیست که او را به مشهد ببرم یا با خودم به بازار ببرم؟ولی الان فقط می‌گویم که افتخار می‌کنم خون دخترم در این مسیر ریخته شد.خون دخترم باعث شد خیلی‌ها بیدار شوند. اگر این اتفاق نمی‌افتاد، شاید هیچ‌وقت هیچ‌کس در دنیا نمی‌فهمید چه اتفاقی در ایران افتاده است.
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi