05 مرداد 1405 / ۱۱ صفر ۱۴۴۸
شناسه خبر : 126090
دوشنبه 05 مرداد 1405 , 10:30
دوشنبه 05 مرداد 1405 , 10:30


«ملت مبعوث» از منظر قرآن کریم
هاشم اسدی
سپر مقابله با جنگ شناختی
حمیرا حسینی یگانه
آمریکا؛ سه فرار نظامی در ۱۹ روز
سعدالله زارعی
خون جاری در میناب، سند رسوایی مدعیان حقوق بشر
حمیدرضا مرادی
آمریکا مجددا درخواست آتشبس کرد!
هاشم اسدی
اتحاد هژمونیک غرب علیه موجودیت ایران
میلاد رضایی
«گربهگاه» هرمز؛ گرهگاه انرژی جهان در پیچ تاریخ
علیرضا رجائی
یک قاب عکس از جولانی
سید محمدعماد اعرابی
وحدت، مؤلّفه اربعین تمدنی
حمید احمدی
نانوشتههای کارنامه زعامت پیشوای شهید انقلاب
محمدرضا زائری
هزار نکته باریکتر ز مو
سیدمهدی حسینی


بابا همینجا بود، منو بغل کرد و رفت
فاش نیوز - آشنایی ما کاملاً سنتی و با واسطه بود، اما جرقه آن در همان سفر راهیان نور زده شد. همانجا یک نفر که معرف بود، شماره تماس من رو گرفت و من رو به خانواده شهید ناصر بیات معرفی کرد. هنوز ۲۰ روز هم از برگشتنمان از سفر نگذشته بود که خانواده شهید بیات در خانهمان را برای خواستگاری زدند.

خبرگزاری فارس از زنجان، «روزی تو خواهی آمد از کوچههای باران، تا از دلم بشویی غمهای روزگاران…» صدای محمد اصفهانی از آن سوی خط میآمد، آهنگ پیشواز تلفن همراهش بود، برای هماهنگی یک گفتوگو تماس گرفته بودم، شاید برای بسیاری، ترانه آقای اصفهانی یک آهنگ باشد، اما برای «سمیرا بابایی»، همسر شهید «ناصر بیات» یکی از ۱۴ شهید عملیات خنثی سازی بمبهای ناشی از جنگرمضان، این ترانه خلاصه دلتنگی و زندگی با خاطرات مردی است که نامش هنوز در خانه و دل او جاری است.
در آغاز گفتوگو، خودش را اینگونه معرفی کرد:
«سمیرا بابایی هستم، همسر شهید ناصر بیات.»
از او خواستم کمی به سالهای گذشته برگردد و از نخستین آشناییاش با شهید ناصر بیات بگوید، از اینکه داستان زندگی مشترکشان چگونه و از کجا آغاز شد.
عهدی در حسینیه حنظله
برایم اینطور روایت میکند: «دانشجو بودم و دانشگاه برای اعزام کاروان راهیان نور ثبتنام میکرد. من هم اسممو نوشتم و پنجم اسفند سال ۱۳۸۸ برای اولین بار راهی مناطق عملیاتی جنوب شدم. اولین تجربهام از راهیان نور بود. معمولاً کسانی که برای نخستین بار میروند، فقط زائر هستند، اما لطف شهدا شامل حالم شد، همان سفر اول توفیق پیدا کردم که خادمالشهدا شوم. وقتی به حسینیه شهدای حنظله، همان حسینیه معروف تخریبچیها در دوکوهه رسیدم، دلم رو به شهدا سپردم و با آنها عهد بستم. از ته دل فقط یک خواسته داشتم، اینکه همسری از جنس خودشان، مردی که در مسیر شهدا قدم بردارد، قسمتم شود و عاقبتبهخیریام رو هم از خود شهدا خواستم. اون روز اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که جواب آن دعا، آنقدر زود و آنقدر دقیق، سر راهم قرار بگیرد.
خانم بابایی با چنان ذوق و شوقی از نحوه آشناییاش با شهید ناصر بیات و جزئیات آن میگوید که انگار نه سالها از آن روزها گذشته و نه غبار زمان چیزی از شیرینی آن خاطرات را کم کرده است.

خواستگار تخریبچی
برایم تعریف میکند: آشنایی ما کاملاً سنتی و با واسطه بود، اما جرقه آن در همان سفر راهیان نور زده شد. همانجا یک نفر که معرف بود، شماره تماس من رو گرفت و منو به خانواده شهید ناصر بیات معرفی کرد. هنوز ۲۰ روز هم از برگشتنمان از سفر نگذشته بود که خانواده شهید بیات در خانهمان را برای خواستگاری زدند.
خانم بابایی هنوز اولین دیدارشان را با جزئیات به خاطر دارد، میگوید شهید بیات به محض ورود به خانهمان، «بسمالله الرحمن الرحیم» گفت و بعد خودش را اینگونه معرفی کرد: «من همرزم شهدا هستم و تخریبچیام. همین یک جمله برای خانم بابایی کافی بود تا مطمئن شود دعایی که در حسینیه تخریبچیها کرده بود، بیپاسخ نمانده است. میگوید همان لحظه فهمیدم خدا جواب خواستهام را داده است.

هممسیر در زندگی، همعهد با شهدا
برایم از روزهای آشنایی با همسرش میگوید، از مردی که به گفته خودش، دقیقاً همان کسی بود که سالها از خدا خواسته بود. میگوید: مثل هر دختری، برای انتخاب همسرم معیارهایی داشتم، ایمان، مقید بودن به نماز، رعایت حلال و حرام، اخلاق خوب و شخصیت اجتماعی مناسب. وقتی شهید بیات رو دیدم، حس کردم همه آن چیزهایی که سالها در دعاهایم از خدا خواسته بودم، یکجا در وجود او جمع شده است. همون جلسه اول هم حس کردم هر دومون توی یک مسیر داریم قدم برمیداریم. دغدغههامون، حرفهامون و حتی نگاهمون به زندگی خیلی شبیه هم بود. بعداً فهمیدم شهید بیات به کسی که واسطه آشناییمون شده بود، گفته بود فقط دختری رو به من معرفی کن که توی مسیر شهدا باشه. چون من تکدختر خانواده بودم، پدر و مادرم حساسیت بیشتری داشتند. بعد از اولین دیدار با شهید بیات، پدر از من پرسیدند: «نظرت دربارهاش چیه؟» من هم گفتم: «نظر شما چیه؟» پدرم گفت: «از نظر من جوان معقولی است.» گفتم: «چطور مگه بابا؟» گفت: «همین که پاشو گذاشت داخل خانه، گفت بسمالله الرحمن الرحیم، خدایا به تو توکل میکنم. همین برای من کافی بود.»

ریحانه، هانیه و فاطمه؛ یادگارهای زندگی با شهید
از خانم بابایی میپرسم: «کی عقد کردین؟» میگوید: همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد، انگار قرار بود قصه زندگی ما بدون هیچ فاصلهای جلو بره. ۲۷ اسفند سال ۱۳۸۸ سفره عقدمان پهن شد. چند ماه بعد هم، دوم مرداد سال ۱۳۸۹ جشن زندگی مشترکمون رو گرفتیم.
می گویم؛ و ثمره این زندگی مشترک چیه؟
«ثمره زندگی ما سه دختره، ریحانه ۱۴ ساله، هانیه ۱۱ ساله و فاطمه هم ۴ سالشه.
میپرسم: «رابطه شهید بیات با دخترهاش چطور بود؟»
لبخندی میزند و میگوید: «خب پدرها معمولاً با دخترهاشون یک رابطه خاصی دارن، اما بین آقا ناصر و فاطمه، دختر کوچیکمون، یک حس متفاوتی بود. انگار علاقه و وابستگی عجیبی بینشون وجود داشت. فاطمه هم خیلی پدرش رو دوست داشت.خانم بابایی از تولد فاطمه به عنوان یکی از اتفاقهای خاص زندگیشان یاد میکند و میگوید: «فاطمه روز پاسدار به دنیا اومد و باباش هم نسبت بهش یک حس ویژهای داشت. همیشه میگفت این بچه برای من یک حال و هوای دیگهای داره.
از او میپرسم: «وقتی فاطمه سراغ پدرش رو میگیره، چی بهش میگید؟»
میگوید: «اتفاقاً خودش قشنگتر از من درباره باباش حرف میزنه. اگر ازش بپرسم بابا کجاست، با همون زبان کودکانه خودش میگه: بابا رفته پیش خدا»
آخرین ماموریت شهید بیات
میپرسم: «شهید بیات چقدر شما رو در جریان کارها و مأموریتهاش قرار میداد؟»
«من در جریان کلی کارهاش بودم، میدونستم چه کاری انجام میده و کجا میره، اما هیچوقت وارد جزئیات نمیشد. آقا ناصر هیچوقت درباره ریز کارها صحبت نمیکرد، شاید به خاطر اینکه نگران من بود یا نمیخواست ذهنم درگیر و نگران بشه. بهخصوص در آخرین مأموریتی که رفت، خیلی از اتفاقات و جزئیات رو نمیدونستم. بیشتر که سوال پیچش میکردم و میخواستم بفهمم دقیقاً چه کارهایی انجام میده، سعی میکرد موضوع رو ساده نشون بده. میگفت: «کاری انجام نمیدیم، اونجا یک حسینیه هست، بیشتر میریم همونجا استراحت میکنیم.» اما بعدتر که تصاویر اون روزها منتشر شد، تازه فهمیدم ماجرا خیلی فرق داشت. از اون استراحتهایی که میگفت خبری نبود، پشت اون سکوت و سادگی، تلاشها و مأموریتهایی بود که هیچوقت ازشون برای من حرف نزده بود.
ترس ازدست دادنش رو داشتم
خانم بابایی از علاقه همسرش به کارش میگوید: آقا ناصر با اینکه سختیهای کارش رو میدونست، اما همیشه با علاقه از خواب بیدار میشد و دوست داشت زودتر بره سر کار. واقعاً کارش رو دوست داشت و با تمام وجود پای کاری که انجام میداد ایستاده بود. از روزهایی میگوید که هر مأموریت شهید بیات برایش با نگرانی و دلشوره همراه بود: هر بار که میرفت، ته دلم ترس از دست دادنش رو داشتم. مخصوصاً وقتی تلفنش آنتن نمیداد، خیلی حالم بد میشد. اونقدر نگران میشدم که به همه زنگ میزدم و دنبال خبر ازش میگشتم.

نگرانیهام کار دست خودم داد
میدونستم با چه کسانی به مأموریت میره، برای همین با خانواده همکارهاش تماس میگرفتم و میپرسیدم: «از همسرتون خبری دارید؟» شاید با این کار خودم هم اونها رو نگران میکردم، اما واقعاً دست خودم نبود، تا وقتی مطمئن نمیشدم حالشون خوبه، دلم آروم نمیگرفت.
خانم بابایی ادامه میدهد: بعد از شهادت آقا ناصر، خانواده همکارهاش به من میگفتند: «همین نگرانیهایی که همیشه داشتی، آخرش کار دستت داد»، میگفتند ما اصلاً به اندازه تو استرس نداشتیم. تو که زنگ میزدی و میپرسیدی از همسرتون خبری دارید یا نه، تازه ما هم متوجه میشدیم که چرا دیر کردهاند و شروع میکردیم به نگرانی. انگار دلشوره و نگرانی تو به ما هم منتقل میشد.
از دلبستگی عمیقش به همسرش میگوید: ما حداقل روزی یک بار باید با هم حرف میزدیم، ارتباطمون هیچوقت قطع نمیشد. واقعاً نمیدونم چطور بگم، ناصر از جنس آدمهای این دنیا نبود. یک آدم بهشتی بود که اومد، مدتی کنار ما زندگی کرد و بعد رفت.
برای خودش زندگی نمیکرد
خیلی با آدمهای اطرافش فرق داشت. این رو فقط من که همسرش هستم نمیگم، اگر از بقیه هم بپرسید، همین حرف رو میزنن. شهید بیات واقعاً شهیدگونه زندگی کرد. دنبال چیزی برای خودش در این دنیا نبود و هر کاری که انجام میداد، برای رضای خدا و کمک به دیگران بود.
کمی مکث میکند، نفسی میگیرد و ادامه میدهد: اگر جایی چیزی میدیدم و خوشم میاومد، سریع پیاده میشد و میرفت برام تهیه میکرد. حتی اگر بچهها چیزی میخواستن، نمیگفت حالا بعداً میخریم یا از مغازه بعدی میگیریم، همون لحظه پیاده میشد و میرفت و همون چیزی که چشم بچهها رو گرفته بود، براشون میخرید.
آخرین دیدار
از خانم بابایی درباره آخرین دیدار و آخرین گفتوگویی که با شهید ناصر بیات داشته میپرسم.
چند لحظه سکوت میکند و به آخرین پنجشنبه زندگی مشترکشان برمیگردد. میگوید: آخرین بار همون پنجشنبهشب دیدمش. توی گوشیاش یک بازی نصبکرده بود که معمولاً وقتی خونه بود با فاطمه بازی میکرد. همیشه حدود نیم ساعت باهاش بازی میکرد، اما اون شب بازیشون خیلی بیشتر طول کشید. برام جالب بود که چطور خسته نشده، چون آقا ناصر همیشه میگفت چشمهام میسوزه و خشکی چشم اذیتم میکنه، اما اون شب اصلاً از خستگی یا سوزش چشم چیزی نگفت. اون شب یکسری حرفها و توصیههایی داشت که ازم خواست به بعضی از اطرافیان منتقل کنم. من هم گفتم به اطرافیانم.!
آخرین خداحافظی
از خانم بابایی درباره صبح آخرین خداحافظی میپرسم، اینکه چطور همسرش را راهی کرد، میگوید: من به نور و روشنایی حساسم، یعنی اگر جایی روشن باشه، از خواب بیدار میشم. آقا ناصر همیشه وقتی میخواست از خونه بیرون بره، خیلی آروم در رو باز میکرد که من بیدار نشم. اما اون صبح جمعه فرق داشت. حدود ساعت ۷ صبح بود که یهدفعه چشمهام رو نیمهباز کردم، گفت: «ببخشید که از خواب بیدارت کردم، دلم برات تنگ شده بود، برای همین بیدارت کردم.» بعد در رو باز کرد و رفت... اون لحظه اصلاً فکرش رو نمیکردم که آخرین باریه که رفتنش رو میبینم.

خبر شهادت
از خانم بابایی میپرسم: «خبر شهادت همسرتون رو چطور شنیدید؟»
نفس عمیقی میکشد و میگوید: «ما توی جشن تولد بودیم. حدود ساعت دو و نیم، سه بعدازظهر بود. همسرم ساعت ۱۲ شهید شده بود، اما ما هنوز هیچ خبری نداشتیم و درگیر مراسم بودیم. همه چیز توی چند لحظه تغییر کرد. دختر بزرگم، ریحانه، یهدفعه گفت: «مامان، عمهام چش شده؟» برگشتم دیدم خواهر آقا ناصر کف تالار افتاده و حالش خوب نیست. فقط من رو نگاه میکرد، اما انگار زبانش بند اومده بود و نمیتونست چیزی بگه. همون لحظه دلم لرزید، انگار یه چیزی فهمیده بودم که هنوز کسی به زبون نیاورده بود. بهش گفتم: «چی شده؟ فقط بگو چی شده.» گفت: «همسرم زنگ زده و گفته مامان رو بردارید سریع بیایید خونه» پرسیدم: برای چی؟» گفت: «میگن آقا ناصر مجروح شده.» گفتم: «راستش رو به من بگو، مجروح شده یا شهید شده؟» همون لحظه انگار دنیا برام ایستاد. بالاخره رفتیم خونه پدرشوهرم و اونجا بود که فهمیدم دیگه قرار نیست ناصر برگرده.
ازش میپرسم: «حالا روزها بدون شهید بیات چطور میگذره؟»
میگوید: «سخته. این جای خالی هر روز بیشتر حس میشه. البته همهاش از دلتنگیه. اما چیزی که آرومم میکنه اینه که میدونم آقا ناصر به آرزوش رسیده. همین که میبینم به خواسته قلبیش رسیده، به من آرامش میده.
فاطمه هنوز با باباش حرف میزنه
از حال و هوای دخترهام هم باید بگم. اونها سالها به مأموریت رفتنهای پدرشون عادت کرده بودن و رفتنش براشون غریبه نبود. الان هم کمکم با این موضوع کنار میان. فاطمه، دختر کوچیکم، گاهی برای خودش نوحه میخونه و با باباش حرف میزنه. بعضی وقتها میگه: «مامان، بابا همینجا بود، منو بغل کرد و رفت.»
اما چیزی که به من آرامش میده اینه که میدونم آقا ناصر همیشه حواسش به من و دخترها هست و ما رو تنها نمیذاره. همین حس، آرامش عجیبی به دلم میده.
این گزارش روایت بخشی از زندگی «سمیرا بابایی»، همسر شهید «ناصر بیات» است، شهیدی که فرماندهی گردان تخریب را برعهده داشت و در ۱۱ اردیبهشتماه، در جریان عملیات خنثیسازی بمبهای بهجامانده از جنگ آمریکایی ـ صهیونیستی، همراه با ۱۳ تن دیگر در زنجان به فیض شهادت نائل آمد.
|| سوسن رحمانی
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی
تیربارچی قهار با آستین خالی
جعفر طهماسبی
اسلحه همه خراب شد الا مریم امجدی
مریم امجدی زنجانی
و فردا چه سرنوشتی در انتظار ماست....
علیرضا ضابطی سیستان















