21 شهريور 1405 / ۲۹ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 127061
شنبه 21 شهريور 1405 , 16:16
شنبه 21 شهريور 1405 , 16:16


آقای روحانی، حداقل سکوت کنید
مهدی فضائلی
سیاست گامبهگام طالبان برای حذف شیعیان و فارسیزبانان
امانالله دهقان فرد
درسهای یمن برای دانشگاههای نظامی جهان
جعفر بلوری
در جنگ، اول سفره مردم یا امکانات مسئولان؟
داود گودرزی
جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

گفتگو با خواهر شهید جنگ رمضان «مهدی بازگیر»:
از خادمی زوار اربعین تا شهادت با خانواده در جنگ رمضان
فاش نیوز - خواهر شهید «مهدی بازگیر» میگوید: مهدی عاشق خدمت به زائران اربعین بود. هر سال با دوستانش موکب برپا میکردند. زائرانی از شهرهای دور با او آشنا شده بودند و بعد از شهادتش برای تسلیت آمدند. حتی کاروانی از خراسان جنوبی و چند گروه از تهران.
به گزارش نوید شاهد، مهدی بازگیر، بامداد روز بیستم اسفند ۱۴۰۴ در آزادراه پل زال در پای لانچر به شهادت رسید و دو ساعت بعد حوالی ساعت چهار بامداد، دشمن به خانه پدریاش هم حمله میکند و خواهر، مادر، زن برادر بزرگش و فرزندش (برادرزاده مهدی) به شهادت میرسند. در ادامه مصاحبه ای با خواهر این شهید بزرگوار انجام گرفته که می خوانید:

خانوادهی بازگیر امروز برای بسیاری از مردم شناختهشدهاند. اگر بخواهید تصویری از ریشههای این خانواده ارائه دهید، از کجا آغاز میکنید؟
خواهر شهید: ما اهل روستای شهید رحیمی، همان «انگز» نزدیک خرمآباد هستیم؛ روستایی که زندگی در آن با ایمان، کار، و سادهزیستی معنا پیدا میکند. پدرمان کشاورز بود و ما پنج فرزند در یک خانوادهی مذهبی بزرگ شدیم. از میان ما، مهدی و خواهر کوچکترمان مجرد بودند و همین دو نفر هم در حادثهی اسفند از میان ما رفتند.
مهدی از چه زمانی مسیرش را از یک نوجوان روستایی به یک نیروی جهادی و متخصص هوافضا تغییر داد؟
خواهر شهید: از همان کودکی در مسجد و هیئتها بزرگ شد. روحیهی مذهبیاش فقط یک علاقه نبود؛ یک سبک زندگی بود. در هر کار فرهنگی و اعتقادی روستا حضور داشت. بعد از دبیرستان، با وجود اینکه میتوانست معلم شود و زندگی آرامی داشته باشد، تصمیم گرفت وارد سپاه شود. خودش میگفت: «من باید جایی باشم که کار واقعی برای کشور انجام بدهم.»
ورود به هوافضای سپاه انتخاب سادهای نیست. چه چیزی مهدی را به این مسیر کشاند؟
خواهر شهید: علاقهی شدیدش به کارهای تخصصی و سخت. میگفت کارهای معمولی او را راضی نمیکند. با تلاش خودش وارد دانشگاه امام حسین شد و بعد از تحصیل، به خرمآباد برگشت. ما از جزئیات کارش خبر نداشتیم، اما میدانستیم مسئولیتهایش سنگین است.

در خانه و میان خانواده، مهدی چه نقشی داشت؟
خواهر شهید: عجیب بود؛ کوچکترین عضو خانواده بود اما نقش بزرگتر را داشت. پیگیر جمع شدن خانواده، احوالپرسی، رسیدگی به پدر و مادر و حتی مراقبت از ما خواهرها. برای خود من علاوه بر اینکه برادر بود، گاهی مثل پدر و حتی مادر بود.
آیا هیچوقت احساس کرده بودید که شهادت برای مهدی یک مقصد واقعی است؟
خواهر شهید: از روز اول استخدام در سپاه، با شوخی از شهادت حرف میزد. ما جدی نمیگرفتیم، اما خودش انگار میدانست. فیلمهایی هست که در آنها از آرزوی شهادت میگوید. بعد از جنگ ۱۲ روزه، این حرفها برای ما رنگ واقعیت گرفت. چون فکر و ذکرش شهادت بود و مرتب از شهادتش میگفت.
رابطهی مهدی با دوستان شهیدش چگونه بود؟
خواهر شهید: بعد از شهادت دوستان نزدیکش همچون شهیدان (علی بهاروند، علیرضا سبزیپور و امیرحسین حسنپور) دلتنگیاش شدید شد. هر وقت فرصت داشت به گلزار شهدا میرفت. با خانوادهی شهدا در ارتباط بود و مادر شهید بهاروند به او گفته بود: «تو بوی علی را میدهی. وقتی تو را میبینم انگار پسر شهیدم را دیدهام».

شهید مهدی بازگیر در کنار مزار شهید دفاع مقدس ۱۲ روزه سجاد محمدی
دربارهی فعالیتهای او در موکبداری اربعین بیشتر توضیح دهید.
خواهر شهید: مهدی عاشق خدمت به زائران بود. هر سال با دوستانش موکب برپا میکردند. زائرانی از شهرهای دور با او آشنا شده بودند و بعد از شهادتش برای تسلیت آمدند. حتی کاروانی از خراسان جنوبی و چند گروه از تهران. به نظر من یکی از دلایل رسیدن برادرم به سعادت شهادت، همین موکبداری بود.
روزهای جنگ تحمیلی رمضان برای مهدی چگونه گذشت؟
خواهر شهید: بیقرار بود. میگفت: «چرا به من زنگ نمیزنند؟» مدام می گفت؛ «دارم دیوانه می شوم چرا زنگ نمی زنند؟» خودش با محل کارش تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. همان روز رفت و چند ساعت بعد به شهادت رسید.
حادثهی حمله به خانهی پدری یکی از تلخترین بخشهای این روایت است. آن شب چه گذشت؟
خواهر شهید: مهدی بامداد بیستم اسفند پای لانچر شهید شد. دو ساعت بعد، حوالی چهار صبح، خانواده برای سحری بیدار شده بودند که دشمن خانهی پدری را هدف قرار داد. مادرم، خواهرم، همسر برادرم و برادرزادهمان شهید شدند.
واکنش مردم روستا و شهر به این حادثه چگونه بود؟
خواهر شهید: مردم با عشق آمدند. بسیاری گلمالی کردند و میگفتند برای داغ مهدی این کار را کردهاند. بعضیها از شهرهای دیگر آمده بودند؛ حتی از پلدختر.
از میان خاطرات فراوانی که دارید، کدام را بیشتر به عنوان نشانهی شخصیت مهدی به یاد میآورید؟
خواهر شهید: بخشندگیاش مثالزدنی بود. یک بار بچهی همسایه شیشهی ماشینش را شکست؛ مهدی نهتنها ناراحت نشد، گفت: «انگار برای بچهتان اسباببازی خریدهام» و عجیبتر اینکه شب شهادتش روی یک کاغذ نوشته بود خسارتی را که سالها قبل بابت شکستن دستش گرفته بود، باید به صاحب وسیله برگردانیم.

اگر بخواهید مهدی را در یک جمله توصیف کنید، چه میگویید؟
خواهر شهید: مهدی قبل از اینکه شهید شود، مثل یک شهید زندگی کرده بود؛ با ایمان، با خدمت، با بخشندگی، و با شوق پرواز.

انتهای پیام/


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















