
فاش نیوز - مجید باغبان در این قسمت از گفت و گوی خود با «فاش نیوز»، از شهید پلارک نیز برایمان حرف زد. حرفهایی که پیش از این جایی نشنیده بودم. شهیدی که به گفته «مجید»، آدم صاف و ساده و به غایت پاکی بود و بعدها پس از ساعتها کشیشک کشدن متوجه شد، آن کسی که شبانه لباسهای رزمندگان را میشست و پوتینشان را واکس میزد، همین شهید پلارک بود. مجید باغبان وقتی داشت اسامی شهدا را نام میبرد تا بگوید آنها «کلهم نور واحد» بودند، حالش دگرگون شد، شروع به صرفههای پی در پیکرد و گریه کرد و چون داروهایش همراهش نبودند، گفت و گو را نیمه کاره رها کرد. ترسید کنترلش را از دست بدهد. مجید این را هم گفت که هنوز با شهید همت در ارتباط است و هر وقت گرفتار میشود با صحبت کردن با عکس او در اتاق خانهاش، به راحتی از مشکلات عبور میکند. او از یک خواب عجیب هم برایمان گفت. خوابی که همت در آن با او دعوا میکند....قسمت پایانی این گفت و گو پیش روی شماست.
آقای باغبان! کمی از شهید پلارک برایمان بگوئید..
- شهید پلارک، بنده خدا، ما اون موقع [گردان] عمار بودیم. یه لهجهی غلیظ ترکی داشت. نمیدونم تبریزی بود یا اردبیلی بود یادم نمییاد. خیلی آدم صاف و سادهای بود. ما خیلی باهاش شوخی میکردیم. سِد احمد! به لهجهی ترکی اینطوری صداش میکردیم. آقا! صبح یهو میدیدی پوتینا واکس زده، بعضی لباسا شسته شده، ما لباسامونو در میآوردیم با لباس زیر میخوابیدیم دیگه؛ خدا یا یعنی کی این کارا رو میکنه؟! یه ماهی گذشت، بچهها گفتن، ببینیم این کیه. من تا صبح نخوابیدم. دیدم این دو شب اومد، چن تا پوتین کثیف که خاکی بود رو برداشت، رفت واکس زد. پشت چادرها یه قبر کنده بود، میرفت نماز شب میخوند توی قبر! بعد...مثلا ما میرفتیم مثلا باهاش شوخی میکردیم اذیتش میکردیم. یه موقعهایی نماز شب داشت میخوند میرفتیم یهو سه چهارتایی داد میزدیم هوووو یه صدایی در میآوردیم میترسوندیمش. خیلی اذیتش کرده بودم. البته دوسش داشتما. خیلی احترام...من همه رو اذیت کردم. من همه رو اذیت کردم.

شهید سید احمد پلارک پایین از راست نفر دوم و آقای مجید باغبان پایین از چپ نفر اول
هیشکی نمیتونست حاج همت رو بخندونه، من خندوندمش. رضا دستواره یه بار گفت هیشکی نتونسته بود بخندونش تو چجوری تونستی؟! به حاج همت گفتم: «چرا وقتی با لشکر صحبت میکنی، فارسی حرف میزنی، اینجا آروم [که]حرف میزنی، لهجت اصفهونیه؟ خندید. اینجای منو گرفت، اینجوری دست انداخت گردنم، گفت: «اولا جفتش فارسیاِس دوما اینجا برای همه دارم صحبت میکنم. برا بچههای تهرون دارم صحبت میکنم باید خودمو هماهنگ کنم. ولی اینجا عادیه.» بعد خندید. رضا دستواره گفت: «اوه اوه اوه تو جزو نوادری که حاج همت رو خندوندی.» البته شوخ بودا خود حاج همت. ولی جلو نیرو خیلی جذبه داشت، خیلی خیلی. ببین! چشاش یه رنگی بود من هنوز مثلشو ندیدم. نمیدونم. به سبز میخورد، به آبی میخورد، به آبی آسمانی میخورد، به آبی دریا میخورد، به فیروزهای.....اصلا یه رنگی بود چشاش. من دیگه ندیدم اون رنگ رو. توی هیچ چِشی دیگه ندیدم.
جذاب بود...؟!
- اصلا یه چیزی بود. واقعا یه چیزی بود.
-همسرش هم راجع به چشمهایش صحبتهایی کرده است.
- آره. شوخیشون میشه میگه فلان و ...پسرش مهدی رو میبینم. بعد حاج همت میگه شما درس خوندی و همه چی دارید، من چشام قشنگه. بعد خانومش میگه چشاتم قشنگ نیست. بعد میگه، من اگه شهید شم از چشام....خدا چشامو ازم میگیره که بعد تیر مستقیم خورد سرش دیگه. تیر تانک مستقیم میخوره سرشو سرش رو پروند. از بینی به بالا رو نداشت.

آقای باغبان! این مصاحبه خیلی خاص و جذاب شد. خیلی خوب و متفاوت درآمده این گفت و گو. نمیدانم از اخلاص و صداقت شماست یا از برکت روح این شهداست...
- همینه! از برکت روح اوناس. من هر چی توی زندگیم دارم، از شهدا دارم. هرچی بخوام ازونا میخوام. ائمه و اهل بیت که، جای خودش. ولی به خدا، اداره کار داشتم. بلند شدم صبح گفتم: «خب حاج همت!» عکسش جلومه دیگه. «گفتم حاج همت، اذیتم نکنن من عصبیام» به خدا رفتم انگار طرف، منتظر من بوده. جواب خیلیها رو نمیداد اما انگار منتظر من بود. گفتم سلام سلام خنده...کار ما رو انجام داد. هر جا گیرم الان، ازونا میخوام. واقعا نه ما، تمام این ایران تمام این مسئولین از بالا تا پایین، همه مدیون این شهدا هستن. همه مدیونیم. من اصلا موقعی که حاج همت و این بچهها، عکس احمد متوسلیان رو هم دارم توی اتاقم ولی من حاج احمد و متاسفانه، اصن ندیدمش و زیارت نکردم. حیف. باهاشون صحبت میکنیم، باهاشون حرف میزنم.
به خواب شما میآیند؟!
- مییاد. حاج همت مییاد به خوابم. یه سریها میدونن، قسم راست من حاج همته. میگن «چرا؟ پس ائمه نه؟» میگم «ائمه اینقدر بزرگوارن میبخشن.خدا هم که هیچی. اون اوس کریمه ولی حاج همت، من نمیتونم. باهاش بودم. از بس نفسی که حاج همت میکشید رو من نفس کشیدم. باهاش بودم، دیدم. خجالت میکشم چجوری باید چیز کنم. من قسم راستم حاج همته. هر چی باشه سرم هم بره قسم حاج همت بدن[میپذیرم] ... یه تک و توک میدونن، قم راست من حاج همته. قسم حاج همت رو بدن، محاله یه چیزی زیر و زبر کم و زیاد چیز کنم.

مجید باغبان، از چپ نفر دوم
از خوابهایتان نمیگوئید؟!
- (مکث طولانی...) یه معاملهای میخواستم بکنم... با یکی شریک بودم. الانم هستم. یه ملکی اون بنده خدا دست ما داده رفته. سپرده رفته. یه ملک کوچیکیه توی چهار راه استانبول. بعد... یکی اومده بود بخره، سه دونگ مال اونه سه دونگ مال من. یکی اومد بخره، مثلا قیمت متری ۲ میلیون تومان. گفتش که، مال اون شریکتو، یک و نیم بخر من مال تو رو دو و نیم میخرم. مثلا دو نیم. و الا بیشتر بود. من همینجوری میگم دو و نیم. این بنده خدا (شریک) هم به من اطمینان داره. حمید عسگری. زنگ زدم گفتم: «حمید! اینجا رو یک و نیم میخرن، بدم؟!». گفت: «بده حاجی بده تو خودت میدونی». با خودم گفتم، یک و نیم بدم، متری یه تومن میخورم رووش. ضربدر متری ام انقدر مال خودم...به امیرالمومنین، به خود حاج همت قسم خوابیدم، خواب حاجی رو دیدم. (بغض) الانم گریهام گرفت. (سکوت طولانی...در حالی که صدایش میلرزد) دیدم، از در اتاقم اومد توو..(دوباره سکوت و بغض...با صدای لرزان) گفت: «این عکس منو برا چی زدی اینجا؟». گفتم: «حاجی بشین.» نمیدونم خواب بود، رویا بود، چیچی بود. رویلای صادق میگن چی میگن، من بلد نیستم. گفتم: «حاجی! دوسِت دارم..». گفت: «قسم منو میخوری میخوای سر حمیدو کلاه بذاری؟!»
حمید هم از بچههای جنگ است؟
- نه ولی..دوست داره و ارادت داره به شهدا. گفتم:«مگه حمیدُ میشناسی؟!». گفت: «نه تو رو که میشناسم. میدونم میخوای چیکار کنی...یا اون عکس منو بردار یا...اون چیزی که خودت هستی، همون باش. شیطون اومده گولت بزنه. منم ناراحتم از دستت.» خدا شاهده. فردا اون بنده خدا (مشتری) اومد گفت: «چی شد؟ مال تو رو سه تومن میخرم. اونو بخر یک و نیم.»...گفتم: «نمیفروشم دیگه. اگه میخوای، بریم پیش رفیقم، همونجا صحبت کن هر چی اون گفت باشه من قبول میکنم.» یه هفته بعد (دوباره) خوابشو دیدم. دوباره خواب حضرت حاج همت رو دیدم. اومد گفت: «موتور رو روشن کن.» گفتم: «برای چی روشن کنم؟» گفت: «روشن کن.» یه موتور تریل بود روشن کردم. گفت:«برو». گفتم: «کجا برم؟» گفت: «برو شاه عبدالعظیم. حضرت عبدالعظیم. خدا میدونه. بلند شدم. من که آخه نمیخوابم که. ده دقیقه میخوابم، تا اینوری میشم دستم درد میگیره. ترکش گردنم درد میگیره. هی پنج دقیقه ده دقیقه خوابم میبره. بلند شدم ۳ صبح بود. اون موقع زمستون بود اذان پنج و نیم بود. دم اذان گریه کردم. حاجی دمت گرم. همین که هوای ما رو داری دمت گرم.(گریه) ببین، تعریف که میکنم، گریهام میگیره. الان برم، سه ساعت گریه میکنم.

گریه باعث تخلیه شدن میشود؟همیشه که بد نیست.
- نه دکتر میگه، اگر میتونی خودت رو کنترل کنی (این تصاویر شهدا را) نگاه کن، اگر نمیتونی این قرصها هم فایدهای نداره. ولی نمیدونه که من موقعی که ناراحتم، مییام میگم حاجی! ناراحتم، حاجی اینجوریه... اصلا انگار آب ریختن رو آتیش. به حضرت عباس. من بلد نیستم من...لاتی دارم میگم. خدا شاهده ...به نظر من ....اگر بالاتر نباشند، کمتر از عمار و یاسر و اینا نیستن. خدا شاهده. ابوذر غفاری، احمد کاظمی، مهدی باکری، یا حاج اصغر که رفیقش بود، به من گفت: «مجید موتور رو روشن کن. بریم یه سر به این رفیقم بزنیم. بریم پیش حاج مهدی باکری. بعد نشستیم تو بهمنشیر. نشستیم. آقا! یه مترو نیم فاصله من با حاج مهدی باکری بود. حاج اصغر رحمتالله علیه رفت بغل حاجمهدی رحمتالله علیه نشست. با هم صحبت کردن. توی گردان نمیدونم ۲ یا ۳ با هم بودن اینا. آموزش اول سپاه. با هم آموزشی بودن. بعد به من گفت: «آقای باغبان! چاییتون رو بخورین. حاج مجید.» میگفت :«حاج مجید». انقدر آروم حرف میزد، انقدر آروم حرف میزد. از بس متین بود. عاشق مهدی باکریام هستم. زدم. عکس حاج مهدی رو هم زدم اتاقم. (ضربه روی ران پا) واقعا حاج مهدی، اصلا اینا همشون، کلهم نور واحد هستن. کلشون. همشون.
آقا مجید! چرا دیگر مثل اینها نداریم.به خاطر وجود امام بود که اینها انقدر رشد کردند؟
- به خاطر اعتقادات. (سرفه...)
یعنی الان اعتقادات ضعیفتر است؟
- به خاطر جنگ، به خاطر ...ببین! هرچی از دنیا دور بشی، خدا بهت میده. یه سری چیزهایی بهت میده که اصلا، هر چی به طرف دنیا بری، از معنویات دور میشی.
راجع به سردار سلیمانی هم نظرتان را بگوئید.
- حاج قاسم هم، از فرماندهان بزرگ بود. حاج قاسم را هم یادمه دیده بودم. یادمه حاج اصغر اینا در جلسه بودن. قرارگاه خاتم. ابراهیم کسائیان را با موتور بردند.حاج قاسم هم بود. گفتن ایشون فرمانده است. من سلام علیک کردم . بعد پرسیدم سید این کی بود؟ کسائیان سید بود. گفت:«قاسم سلیمانیه. حاج قاسم سلیمانی، فرمانده کرمانه.» اون موقع دیدم. بعدش هم میشناختمش.

سردار سلیمانی هم مثل شما، وقتی از بچههای جنگ حرف میزد، متحول میشد.
- اینا همشون یکیان. نمیشه بگی حاج همت، نمیشه بگی حاج قاسم، نمیشه بگی احمد متوسلیان، نمیشه بگی احمد پاریاب، نمیشه بگی مهدی زینالدین، نمیشه بگی مثلا محمد بروجردی، کاوه، تمام اینها، اصغر وصالی، توی فیلم «چ»، اصغر وصالی خدای (صرفههای پیدر پی) جبههها بوده (صرفه ....)محمد بروجردی، رحمتالله علیه بهش میگفتن، مسیح کردستان بعد اون وقت امام که اومد، هر چی گفته بودن که این باشد آن باشد، امام خدا بیامرز گفت فقط محمد بروجردی. شد مسئول حفاظت امام. جنگ هم که شد، گفت محمد! برو کردستان. جهان آرا مثلا. صیاد شیرازی، صیاد شیرازی اون موقع سرگرد بود یا سروان بود، من یادمه اومده بود برای ما صحبت کنه، یه قد کوتاهی داشت. انقدر این باحال بود، انقدر این باحال بود. انقدر مهربون بود. رفتیم باهاش عکس بگیریم محافظاش و سربازاش قدبلند، ازین پلنگیها پوشیده بودن. دعوامون شد اومد به اونا پرید. گفت: «اینا ولی نعمتای امام هستن، اینا بچه های امام هستن، اینا ولی نعمتای ما هستن. اومدن یه عکس بندازن فقط. همشون با حال بودن.....دیگه حالم داره بد میشه.....حالم داره ببخشید بد میشه. الانه که دیگه...قرصهامم نیاوردم. الانه که دیگه.....زنبورا بیان..!
بسیار خب. من دیگه ادامه نمیدهم. دست شما درد نکنه آقای باغبان.
لینک پیش خبر: https://fashnews.ir/122085
لینک قسمت اول مصاحبه: https://fashnews.ir/122302
لینک قسمت دوم مصاحبه: https://fashnews.ir/122343
|| جعفر بلوری