24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 111931
یکشنبه 17 تير 1403 , 10:37
یکشنبه 17 تير 1403 , 10:37


وقتی «امت» تومار توهمات استکبار را درهم میپیچد
سیدرضا موسوی فاضل
حالا چکار کنیم؟
فواد ایزدی
«خمینیِ جوان»به یاری «خامنهای جوان» شتافت!
محمدحسین محترم
شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

باید خودمان را به بعثیها لو بدهیم!
فاش نیوز - «برویم توی میدان مین.» این جمله شهید چیتسازیان است که وقتی فهمید بعثیها موقعیت آنها را شناسایی کردهاند گفت. بقیه ماجرا را حمید حسام روایت میکند.
«هم ما عراقیها رو دیدیم و هم اونا مارو. علی آقا بهمون یاد داده بود که تو کار شناسایى نباید با عراقیها درگیر بشى، مبادا اسیر شین عملیات لو بره.اما این دفعه خودش هم باهامون بود. گفت: «میریم تو میدان مین!» گفتم: «شوخی میکنی؟» خندید و افتاد جلو. ده متر دور نشده بودم که دو تا مین منور روشن شد و یه مین گوشتکوبی هم منفجر. هنوز نفهمیدم از کجا می دونست که مینها بلافاصله عمل نمیکنن! عراقی ها هم اصلاً آفتابی نشدند.

آب که از آسیاب افتاد، گفتم: «مگه تو آموزش نمیگفتی نباید جاى ما لو بره؟» گفت: «چرا؛ اما اینجا جاى ما براى اونا لو رفته بود. اونا مارو دیده بودند. من میخواستم اونا بدونند که ما هم اونارو دیدیم.»این بخشی از کتاب «دلیل» به قلم حمید حسام است که حماسههای نابغه اطلاعات ـ عملیات سردار شهید علی چیتسازیان از زبان نزدیکان، دوستان و همرزمانش را روایت میکند.

حسام در بخشی از این کتاب از زبان مادر شهید چیتسازیان نوشته: «نوروز رسید و باباش یه جفت کفش نو براش خرید. روز دوم فروردین قرار شد بریم دید و بازدید. تا خانواده شال و کلاه کنند، علی غیبش زد.دمِ در نیم ساعتی معطل موندیم تا رسید. همه مات و مبهوت به پاهاش نگاه کردیم. یه جفت دمپاییِ کهنه انداخته بود دم پاش و خوشحالتر از نیم ساعتِ قبل بود. بهش گفتم: «پس کفشات؟»گفت: «بچه سرایدار مدرسه کفش نداشت. زمستون رو با این دمپایی گذروند. منم کفشم رو …»اون روزا علی دوازدهساله بود.»
این کتاب سال گذشته در ۲۱۶ صفحه از سوره مهر منتشر و روانه بازار نشر شده است. میتوانید این کتاب را با قیمت ۱۲۰ هزار تومان از سایت انتشارات سوره مهر تهیه کنید.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















