شناسه خبر : 125683
شنبه 20 تير 1405 , 10:00
اشتراک گذاری در :

خاطره‌ای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه

رسیدیم سه‌راهی. راه ما از هم جدا می‌شد. اونا باید می‌رفتن سمت پاسگاه زید، جاده بصره و من هم سمت مقر خودمون....

فاش نیوز - تابستون سال ۶۴ بود؛ فکر کنم تیرماه. حدود ساعت ده صبح. مرخصی شهریم تموم شده بود و از اهواز راه افتاده بودم سمت طلائیه، مقر پدافند. شب قبل هم تو ایستگاه صلواتی اهواز خوابیده بودم و صبح زود راه افتاده بودم.

رسیدم به یه ایست بازرسی که مدتی بود دیگه ازش استفاده نمی‌شد. پشت اتاقکش با چند تا جعبه مهمات یه نیمکت درست کرده بودن و با ورق پلیت براش سایه‌بون زده بودن. نشستم یه نفسی تازه کنم. با خودم گفتم شاید مسئول فرهنگی یگان، که تقریباً هر روز برای گرفتن روزنامه و کارهای فرهنگی می‌رفت عقب، از اینجا رد بشه و با اون برگردم خط.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای چند تا ماشین اومد. یه پاترول آبی که با گل استتار شده بود جلو بود و دو تا تویوتای استیشن هم پشت سرش. با خودم گفتم حتماً یه گروه فرماندهی دارن از منطقه عبور می‌کنن.

ماشین وسطی درست جلوی من نگه‌داشت. شیشه جلو اومد پایین. یه نفر گفت:
«اخوی... کجا میری؟»

منم بدون اینکه حتی نگاش کنم، همون‌جوری که نشسته بودم گفتم:
«گفتن نگید!»

یه دفعه صدای خنده‌شون بلند شد.

شیشه عقب آروم اومد پایین. یه آقایی با لبخند گفت:
«حالا به ما بگو.»

سرمو بلند کردم...

انگار زمان وایستاد.

اول فکر کردم اشتباه دیدم. دوباره نگاه کردم...

نه... خودش بود.

رئیس‌جمهور، آقا سیدعلی خامنه‌ای.

از جام پریدم. دست و پامو گم کرده بودم.

گفتم:
«سلام آقا... ببخشید... والله نشناختم... هنوزم باورم نمی‌شه خود شمایید.»

ایشون هم با همون لبخند دوباره پرسیدن:
«حالا بگو کجا میری؟»

با دستپاچگی گفتم:
«مرخصی شهری بودم... دارم برمی‌گردم طلائیه... نشستم شاید یه ماشین از بچه‌های خط بیاد.»

همراهشون گفت:
«ما تا سه‌راهی می‌ریم، بیا برسونیمت.»

هنوز تو شوک بودم. ماشین عقب اومد جلو، درِ عقب رو باز کردن و من سوار شدم.

تمام مسیر فقط به خودم می‌گفتم: یعنی واقعاً دارم تو ماشین رئیس‌جمهور می‌شینم؟

یه لیوان آب هم بهم دادن، اما از بس هیجان داشتم، گلوم راه نمی‌داد.

رسیدیم سه‌راهی. راه ما از هم جدا می‌شد. اونا باید می‌رفتن سمت پاسگاه زید، جاده بصره و من هم سمت مقر خودمون.

پیاده شدم که تشکر کنم. دیدم ماشین آقا هنوز ایستاده و هر دو شیشه پایین بود.

تا رفتم جلو، یه نگاه به من کردن و گفتن:
«اهل قمی؟»

تعجب کردم.

گفتم: «بله آقا.»

احتمالاً از لهجه‌م فهمیده بودن.

بعد گفتن: «اگه رفتی حرم حضرت معصومه(س)، ما رو هم دعا کن.»

گفتم: «چشم آقا... حتماً.»

بعد پرسیدن: «با این گرما چه کار می‌کنید اینجا؟»

گفتم: «آقا، گرما مهم نیست... این پشه‌ها دیگه امانمون رو بریدن.»

فرمودند: «داروی ضدپشه ندارید؟»

گفتم: «پیف‌پاف می‌دن، ولی فایده‌ای نداره. اون داروهای ماتیکی خوبه، ولی چند وقته بهداری می‌گه تموم شده.»

آقا به مچ دست و صورتم نگاه کردن. جای نیش پشه‌ها زخم شده بود. دیدم صورتشون یه لحظه درهم رفت.

بعد با لبخند گفتن: «یعنی اون ماتیکی این‌قدر اثر داره؟»

گفتم: «بله آقا، به دست و صورت می‌زنیم، پشه کمتر نیش می‌زنه.»

ایشون خندیدن. بغل‌دستیشون هم خندید.

همون موقع تازه دقت کردم...

خدای من! شهید علی صیاد شیرازی کنار آقا نشسته بود.

 

دوباره سلام کردم و با خودم گفتم، این بزرگ‌ها، بی‌سر و صدا، وسط خط مقدم بین بچه‌ها چیکار می‌کنن؟

خداحافظی کردیم. اونا رفتن سمت پاسگاه زید و من راه افتادم طرف مقر. وقتی رسیدم، چیزی به کسی نگفتم. با خودم گفتم اگر تعریف کنم، هیچ‌کس باور نمی‌کنه. دو روز بعد، کنار سنگر پدافند داشتم با یه کاسه آب سر و صورتم رو خنک می‌کردم که بچه‌های بهداری صدام زدن. سنگرشون تقریباً چسبیده به سنگر ما بود.

رفتم. مسئول بهداری هفت تا داروی ضدپشه ماتیکی داد دستم و گفت: «امروز صبح کلی از اینا رسیده. تأکید کردن قبل از شب به همۀ سنگرها برسونیم.»

همون‌جا خشکم زد.

نگاهی به داروها کردم و یاد نگاه نگران آقا افتادم؛ همون لحظه‌ای که زخم‌های دستم رو دیده بود.

اون روز فهمیدم فرماندهی فقط دستور دادن نیست؛ گاهی یعنی درد یک بسیجی شانزده‌ساله را ببینی، یادت بماند و برایش کاری بکنی.

حالا بیشتر از چهل سال از اون روز گذشته، اما هنوز هر وقت بوی داروی ضدپشه به مشامم می‌خوره، اول یاد جاده طلائیه می‌افتم... و بعد،گرمی نگاه پدرانه توأم با لبخند آقا.

|| سیدرضا موسوی فاضل

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi