19 شهريور 1405 / ۲۷ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113430
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:41
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:41


جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

همیشه جاری
فاش نیوز - آفتاب، وسط آسمان پر از دود و غبار رسیده بود و زل زده بود به آدمهایی که مغرورانه این طرف و آن طرف میرفتند. میشکستند، خراب میکردند و بلوا بهپا کرده بودند.
ابوعمار نگاهی به کوچه انداخت. چشمش به سربازی افتاد که پرچم چهار رنگ بالای سردر خانهاش را کنده بود و آن را زیر لگد گرفته و دشنام میداد. نگاهش را به طرف آسمان داغ چرخاند. آه بلندی کشید و نالید؛
خدایا! فریاد رسی نیست...
صدای چند کودک از میان سروصدای سربازهای اسرائیلی به گوشش رسید. سرش را از آسمان گرفت و نگاهش را بطرف صدای بچهها که از انتهای کوچه به گوشش رسیده بود دواند.
عمارش را دید که در میان بچهها به سمت سربازها و خانه میآمدند و با فلاخن آنها را نشانه میرفتند.
سرباز اسرائیلی با غرور پرچم را لگد مال میکرد که یکی از بچهها سنگی برداشت و با تمام توان به طرفش پرت کرد. شاید عمارش او را نشانه رفته بود.
سرباز دست روی سر گذاشت و با نالهای به زمین افتاد. عمار را میدید که پرچم را برداشته و بوسه زنان به سمت دیگر بچهها تکان میدهد و دور خودش میپیچاند.
بچهها به هم رسیده بودند که صدای گلوله بلند شد. عمارش را میدید که نقش زمین شد. نالید؛
«کاش، پایی داشتم تا خودم را به تو میرساندم و سرت را روی زانو میگرفتم. »
صدای کودکانه عمار که با آخرین نایی فریاد میزد؛ «نحن غالبون، نحن فائزون» را شنید. از ناتوانیاش نالید. از پاهایی که در«بیت الحانون» جا گذاشته بود گله داشت. او این طرف پنجره دست و بال میزد و عمارش آن طرف پنجره در خون میغلتید و حالا پرچم فلسطین کفنش شده بود و سربازها، وحشیانه کوچه و خونهای جاری شده از پیکر عمار را لگد مال میکردند.
|| ابوالقاسم محمدزاده
منبع: کیهان


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















