02 شهريور 1405 / ۱۰ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 119540
دوشنبه 16 تير 1404 , 11:14
دوشنبه 16 تير 1404 , 11:14


مجروح جنگ را نباید در صف اثبات جانبازی تنها گذاشت
غلامرضا یاوندعباسی
جرایم سازمانیافته علیه عفت عمومی
رحمان الهی
شهدای خدمت
علیرضا ضابطی سیستان
نبرد تنگه هرمز و آینده انرژی
علیرضا رجائی
خطابه آقای خاتمی فاقد حداقل عقلانیت بود
غلامرضا صادقیان
ایران؛ حامی دولت و مقاومت عراق
سعدالله زارعی
از زمین فوتبال امجدیه در تعقیب اسرائیل
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
حاکمان قطر، گذشته را خوب یادشان باشد
محمد خامهیار
حجاب؛ نظام جامع عفاف و فرهنگ عمومی
آیتالله عباس کعبی
نبرد معنا؛ تیغِ روایت در پیکارِ بقا
آزاده محمودیان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
روایت بازمانده سوخته از ۱۲ رفیقش که زیر آوار شهید شدند
فاش نیوز - «رفیقام بودن. هر ۱۲ نفرشان. یکیشان از ایلامه، یکی از گیلان؛ از کل کشور اینجا هستند. داشتیم با هم نهار میخوردیم. همهمان زیر آوار ماندیم.» اینها را جوانی میگوید که ۱۲ رفیقش زیر آوار مانده و شهید شدهاند.

پایش را که در قطعه ۴۲ میگذارد قدمهایش را تندتر میکند. دستوپایش با باندهای قهوهای مخصوص سوختگی پانسمان شده است. دمپایی پلاستیکیاش نشان میدهد که از بیمارستان یکراست آمده سر قرار با دوستانش. ۱۲ تا از دوستان صمیمیاش اینجا خوابیدهاند. ردیف، کنار هم.
خانم جوانی چند شاخه گل رز قرمز دستش است و دنبالش میرود ولی به پایش نمیرسد. دنبالش میدوم و میپرسم: همسرتان از مجروحین موشکباران است؟ نگاهش به مرد جوان است، میگوید: بله و میرود. میپرسم: اجازه میدهند یک دقیقه با ایشان صحبت کنم؟ سریع جواب میدهد: فکر نکنم. حالش خیلی بد است. راضی نمیشوم خودم را به مرد میرسانم. روی یک صندلی نشسته و بلندبلند زار میزند. دست چپش سوختگیاش بیشتر است و ظاهراً باید بالا نگه دارد. جلو میروم و میگویم: در حد چند جمله میتوانم با شما صحبت کنم؟ با گریه میگوید: اصلاً حالم خوب نیست. نمیتوانم. صدای مداح خیلی زیاد است و بهزحمت صدایش را میشنوم.

کلاه لبه داری بر سر گذاشته و صورتش خیلی مشخص نیست. خم میشوم و سرم را جلو میبرم تا صدایش را بشنوم. ولی با صورت سوخته جوان مواجه میشوم. هنوز دستهایش تاول دارد و حتماً دلش بیشتر. یک روز تمام این سوختگیها و تاولها ترمیم میشود، صورتش پوست جدید میآورد ولی بعید است مرهمی برای دلسوختهاش پیدا شود.

همه را میشناختم…
با خواهش میگویم فقط یک دقیقه وقتتان را میگیرم. شما کدامیکی از این شهدا را میشناسید؟ با گریه میگوید: همهشان را میشناختم همهشان را. هر ۱۲ نفرشان را. یکیشان از ایلامه، یکی از گیلان؛ از کل کشور اینجا هستند. همهشان زیر آوار ماندند خانم. هقهق گریهاش بلندتر میشود و میگوید: داشتیم با هم نهار میخوردیم. همهمان زیر آوار ماندیم. میپرسم: چقدر طول کشید شما را از زیر آوار در آوردند؟ میگوید: نمیدانم. شاید نیم ساعت، شاید چهل دقیقه. من تازهرسیده بودم محل کارم. دو قدم رفته بودم داخل یکدفعه همهجا منفجر شد و دوباره هق هق گریهاش بلند میشود.

اشکهای امروز، فریاد انتقامی که اسرائیل را فرو میریزد
هر قطره اشکی که امروز از چشمان این جوان جاری میشود، فردا به او قدرتی مضاعف میدهد که انتقام دوستانش را بگیرد. نه فقط برای خودش، بلکه برای هر ۱۲ رفیق شهیدش، برای هر وجب از خاکی که با خونشان آبیاری شد، و برای هر قطره اشکی که از چشم مظلومان ریخت، انتقامی سخت و محکم خواهد گرفت. تاریخ، آن روز را با افتخار ثبت خواهد کرد. این تازه شروع راه است؛ راهی که به نابودی و خواری اسرائیل ختم خواهد شد.
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















