پنجشنبه 26 تير 1404 , 17:43




خداحافظی تلخ در برج نیایش
او گاهی در آغوش فرزندان و گاهی در آغوش همسایگانی که به او یاری رسانده بودند، میگریست. دختر کوچکش، با چشمانی پر از اشک، قرار بود با او برود و...
فاش نیوز - وقتی زنگ تلفن به صدا درآمد، نمیدانستم که با چه صحنهای روبهرو خواهم شد. به خانه سرایدار افغانستانی ساکن برج رفتم. خانه کوچکی پر از عشق و امید که در آستانه فروپاشی بود. زن سرایدارمان نفسهایش که روزگاری نغمههای زندگی را میسرود، حالا به شمارش افتاده بود.
زن، با بازوانی لاغر و چهرهای که به شبحی از زندگی شبیه بود، در تنگنای نفس کشیدن میجنگید. همسایهها هر لحظه بیشتر میشدند، که یادآور آن بود که در زندگی انسانها گاهی حتی یک همدلی کوچک میتواند بار سنگینی را از دوش انسانی پراز درد بردارد.
آنها با اشکها و لبخندهایشان، تلاششان براین بود تا چراغ امید را در دل زن بیمار روشن کنند. همدلیای که نهتنها در آن لحظه، بلکه در آینده نیز میتوانست به او یادآوری کند که هرگز تنها نیست.
آمبولانس آمد و درمیان اندوه فراوان همسایگان، زن را به بیمارستان برد. هزینههای بیمارستان مشکل دیگری بود. بار دیگر دستهای مهربان ساکنین به میدان آمدند تا آن زن به خانوادهاش برگردد. نگرانی در دلهای همسایگان سایه افکنده بود... خبر هر نفس او، همچون نغمهای دلانگیز و در عین حال نگرانکننده، در دلهای ما طنینانداز میشد. گویی که صدای دستگاه اکسیژن به گوشمان میرسید و باهر نفسی که او میکشید، ما هم نفس میکشیدیم. نگاههای مضطرب و دستانی که به هم فشرده شده بودند، نشان از عمق عشق و همدلی بود.
راستی، زندگی چقدر شکننده است وانسانها چقدر زود میشکنند... با وجود تمام تلاشها، شوهرش تصمیم به سفری گرفت که به مرز میانجامید؛ سفری برای نجات یا... آمبولانس دوباره به برج بازگشت، اما اینبار نه برای آرامش، بلکه برای وداع و این وداع، تنها یک خداحافظی نبود؛ بلکه پیامی از رنج و عشق درهمآمیخته بود.
زن نحیف و رنجور، در حالی که بهسختی نفس میکشید، بچههایش را در آغوش میفشرد و با هر آغوش مادرانهاش، گویی که به قلب مهربانش چنگ میانداختند. او گاهی در آغوش فرزندان و گاهی در آغوش همسایگانی که به او یاری رسانده بودند، میگریست. دختر کوچکش، با چشمانی پر از اشک، قرار بود با او برود و دو پسر دیگرش در غم فراق و جدایی اشک میریختند...
عزیزان، این قصه، قصه برج نیایش تنها نیست، بلکه واقعیتی است که در زندگی ما و اطرافیانمان هر روز روایت میشود. قصههایی از امید و ناامیدی. قصه این که انسانها بهراحتی میشکند و عشق و همدلی میتواند نور امیدی برای دلهای رنجورمان بتاباند...
آمبولانس رفت و سکوتی عمیق و غمانگیز بر فضای برج حاکم شد. سکوتی که همچون چتری سنگین بر دلهای ما نشست و حس تنهایی انسان بودن تا عمق وجودمان رخنه کرد. و صدای گامهای آهسته و نگاههای خیس از اشک، گویای درد و اندوهی بود که هیچ کلامی نمیتوانست آن را توصیف کند. عشق و همدلی می تواند چراغی باشد برای روشن کردن آیندهمان.
با سپاس از همدلی و کمکهای عزیزان
|| داود گودرزی(آزاده جانباز)


















خداوند به همه بیماران چه ایرانی و چه افغانی شفا عنایت کند.
و به امید خدا کشورشان از شر جنگ و ناامنی که باعث آوارگی این عزیزان شده در امان باشد.
به امید پیروزی و نصرت همه افغانستانی ها در تشکیل و ایجاد امید در کشورشان.