01 مهر 1405 / ۱۰ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 125475
یکشنبه 31 خرداد 1405 , 09:50
یکشنبه 31 خرداد 1405 , 09:50


شهدا شرمندهایم اما هنوز ایستادهایم
علیرضا ضابطی سیستان
گذار از تقابل نظامی به مدیریت کریدورها
علیرضا رجائی
اسطورهای شکوفا در دل بحرانها
حسین تمرخانی
دوگانه باطل «مقاومت یا معیشت»
مجتبی شاکری
ایستگاه آخر کجاست؟
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
این شکستنیهای گردننگیر!
محمد ایمانی
حس خوب یک امضاء
دکتر علیرضا معشوری
کربلای آشنا
سیدمهدی حسینی
یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
۲۰۰ شب؛ امضای غیرت پای ایران
سیدرضا موسوی فاضل
از میدان نبرد تا معادلات ژئوپلیتیکی
سعید شهرابی فراهانی
«زاویهدارها» مشغول کارند!
مسعود اکبری

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

آشنای بیروت که در تهران غریبه بود
فاش نیوز - بعد از حادثه انفجار پیجرها و شهادت سید حسن نصرالله و فرماندهان مقاومت، حاج رمضان بهسرعت به لبنان رفت. وقتی خبر رسید حاج رمضان در بیروت است، خیلی از بچههای حزبالله آرام شدند. برایشان مهم بود که بدانند حاج رمضان کنارشان ایستاده است.

چند روز مانده به سالگرد شهادتش، در کوچههای غزه و بر دیوارهای اردوگاههای فلسطینی، تصویری تکرار میشود؛ فرمانده ایرانی با لبخندی آرام و جملهای که فلسطینیها زیر عکسش نوشتهاند: لطف خدا بوده که خادم شما باشم.

لبنان خانه دومش بود
در ایران، خیلیها او را تازه بعد از شهادتش شناختند؛ اما مردم لبنان و فلسطین، سالها بود که «حاج رمضان» را میشناختند. حق هم دارند. بیشتر از ۳۸ سال از زندگیاش را در لبنان گذرانده است؛ آنقدر که شاید بتوان گفت لبنان را بهعنوان خانه دومش محسوب میشود.

لبنان را که میزنند انگار زندگی ما آوار میشود
سعیده سالاری، همسر حاج رمضان میگوید: ما نزدیک ۴۰ سال در لبنان زندگی کردیم. رشد کردیم. با مردم لبنان بزرگ شدیم. با بچههای حزبالله زندگی کردیم. برای همین وقتی الان لبنان زیر بمباران است، فقط یک حس عاطفی نداریم؛ انگار بخشی از زندگی خودمان زیر آوار مانده است.

شاید باورش سخت باشد اما گاهی دهها پهپاد روی یک شهر پرواز میکنند. مردم با صدای پهپاد میخوابند و بیدار میشوند. هر لحظه ممکن است حملهای اتفاق بیفتد. به دلیل جغرافیای کوچکش امکان مهاجرت به بخشهای دیگر هم وجود ندارد.

برای حاج رمضان اول فلسطین و لبنان عزادار شدند بعد ایران
در تمام سالهایی که حاج رمضان در لبنان بود، یک جمله را بارها تکرار میکرد؛ جملهای که همسرش هنوز آن را به یاد دارد: ما بدهکار مردم لبنان و فلسطین هستیم. اگر بخواهم صادقانه بگویم بعد از شهادت حاج رمضان، اول فلسطینیها عزادار شدند، بعد لبنانیها و بعد ایرانیها. دلیلش روشن است. آنها میدانستند حاج رمضان آنجا چه کرده است. کارهایی که برای آن مردم انجام داده بود برایشان ملموستر از ما بود.

لبنانیها گفتند: بعد شهادت سید با آمدن حاج رمضان جان گرفتیم
سال گذشته، لبنان روزهای سنگینی را پشت سر میگذاشت. انفجار پیجرها، شهادت فرماندهان مقاومت و بعد شهادت سید حسن نصرالله، خیلی از مردم از نظر روحی بههمریخته بودند. بچههایی که در حادثه پیجر مجروح شده بودند، بیشتر از لایههای میانی حزبالله بودند که در آن حادثه دستهایشان قطع شد. چشمهایشان نابینا شد و این روحیهشان را تضعیف کرد. در همان روزها حاج رمضان به لبنان رفت. خود لبنانیها میگفتند وقتی حاج رمضان برگشت، انگار خون تازهای در رگهای مقاومت جاری شد.

بهمحض اینکه به لبنان رسید، یکییکی دنبال فرماندهان مقاومت فرستاد؛ نیروها را جمع کرد و با برنامهریزی دوباره و به آنها روحیه داد. وقتی خبر رسید حاج رمضان در بیروت است، خیلی از بچههای خط مقدم آرام شدند. برایشان روحیهبخش بود که بار دیگر ایرانیان را در کنار خود میدیدند. چون حاج رمضان اینجاست و بیروت را ترک نکرده است.

حضور حاج رمضان فقط حضور یک فرمانده نبود؛ نوعی پشتوانه روحی برای نیروهایی بود که روزهای سختی را پشت سر میگذاشتند. لبنانیها میگفتند: او فقط یک فرمانده نبود؛ رفیق و برادر ما بود.
حاج رمضان درجهاش را پس داد...
در میان روایتهای زندگی حاج رمضان، یک نامه بیش از همه توجه را جلب میکند. نامهای که بعد از طوفان الاقصی نوشته شد و هنوز منتشر نشده است. جلسه ترفیع درجه برگزار شده بود؛ اما او درجه را نپذیرفت. سالاری میگوید: ما بعدها از متن نامه مطلع شدیم. مضمونش این بود که با وجود آن همه زحمت و مشقت همچنان احساس کمکاری درباره فلسطین و کودکانش داشت و مرتب در آن نامه نوشته اگر نتوانستم...
در نامه نوشته بود: اگر نتوانستم اشکی از چشم فلسطینیها پاک کنم، حداقل این درجه را پس میدهم.

غزه هنوز او را فراموش نکرده است
چند روز پیش، دوستان لبنانیمان تصاویری از فلسطین فرستادند. عکسهایی از دیوارنگارههای جدید غزه. تصاویر حاج رمضان روی دیوارها بود؛ کنار جملاتی که سالها پیشگفته بود. فلسطینیها به حاج رمضان لقب «فارس الفلسطین» داده بودند. یعنی بهعنوان قهرمان و پدر بچههای فلسطین بود. من نه از باب اینکه همسرم را قهرمان میدانند بلکه از این باب که حاج رمضان توانسته دل انسانها را شاد کند یا گرهای از کار مسلمین بازکرده باشد خوشحالم و افتخار میکنم.

انتقام من را از اسرائیل نگیرید
البته برای من بهعنوان یک همسر قهرمان بهتماممعنا بود؛ اما بزرگترین افتخار من این است که ایشان سرباز کوچک ولایت بود. حالا یک سال از شهادتش گذشته است. در تهران هنوز خیلیها تازه او را شناختهاند. اما در غزه و بیروت، نامش از قبل آشنا بود؛ مردی که وقتی از انتقام حرف میزد، میگفت: اگر روزی شهید شدم، لازم نیست انتقامم را بگیرید؛ من قبلاً انتقام خودم را گرفتهام.
منبع: خبرگزاری فارس


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا















