یکشنبه 18 مرداد 1405 , 12:25




مداح محبوبِ شهید آرمان علیوردی که بود؟
دفاعپرس، اینروزها که یکی از میدانهای نبرد ایران اسلامی با استعمار و یهود بینالملل، فضای مجازی و رسانه است و در اینمیدان شایعات و زمزمههایی درباره راه انداختن جنگ شهری توسط آمریکا و اسرائیل شنیده میشود، بد نیست زندگی و کارنامه یکی از شهدای مدافع امنیت را مرور کنیم که اگر شهید نمیشد، امروز علاوه بر تکمیل تحصیلات حوزوی و دینی، بهعنوان یکمربی فرهنگی مشغول تربیت نوجوانان مسجدی و حقجو بود.

اگر پازل تاکتیک برپایی آشوب دشمن صهیونی در ایران را مرور و به چندسال پیش سفر کنیم، اتفاقاتی ازجمله اغتشاشات سال ۱۴۰۱ پیش چشممان معنای دیگری پیدا میکنند؛ حوادثی که مقدمه جنگ ۱۲ روزه و اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴ بودند و در نهایت به جنگ چهل روزه رمضان منجر شدند. حالا هم تاکتیک تزریق ترس و وحشت به جامعه با انتشار شایعات و زمزمههای مختلف ازجمله شروع جنگ داخلی و شهری در دستور کار است که البته تا حد زیادی با کور کردن پایگاههای آمریکا در کشورهای عربی و کوبیدن اردوگاههای ضد انقلاب در کردستان عراق، واکسیناسیون و پیشگیری شده است. اما نباید بهطور کامل از اینخطر غافل شد.
اما اگر دشمن ایران اسلامی یعنی یهود بینالملل، طبق سخنان رهبر شهید انقلاب هنوز نتوانسته ایران را ببلعد و آن را به نقشه اسرائیل بزرگ خود ضمیمه کند، به علت تقدیم خونهای مدافعان امنیت، مدافعان حرم، مدافعان سلامت و دیگر رزمندگان جبهه حق است که یکی از آنها شهید آرمان علیوردی است؛ بنابراین مطالعه کتاب زندگی و روایتهای به جا مانده از شهدایی مثل اینشهید باعث میشود راز ماندگاری ایران و چرایی مقاومتی که تا امروز استمرار داشته، مشخص شود.
کتاب «آرمان عزیز؛ روایتهایی مستند از زندگی طلبه بسیجی شهید آرمان علیوردی» با پژوهش و نگارش مجید محمدولی سال ۱۴۰۲ توسط نشر ۲۷ بعثت منتشر شد و در حال حاضر با نسخههای چاپ شانزدهم در بازار نشر کشور حضور دارد.
در ادامه با مرور اینکتاب به زوایای مختلف شخصیت شهید علیوردی و شرایط منجر به شهادت او میپردازیم.
خلبانی و طلبگی
آرمان علیوردی متولد ۱۳ تیر ۱۳۸۰ است و پس از گرفتن دیپلم علاقه داشت عضو نیروهای مسلح شود. به همیندلیل به ارتش و حوزه امتحانی دانشگاه امام علی (ع) مراجعه کرد و تلاش کرد وارد رسته خلبانی شود، اما بهدلیل مشکلی که زانویش داشت، به او اعلام شد میتواند برای خلبانی پهپاد درخواست دهد، اما او با رد این ماجرا، ماجرا اینگونه روایت کرده است: «دور از صحنه نبرد است. دوست داشتم در دل صحنه جنگ باشم. رفتم و گفتم اگه برای خلبانی هلیکوپتر و جت من رو قبول کنین، میام وگرنه ایننوع نظامیبودن رو دوست ندارم. اونا هم قبول نکردن.»
از آنجا که تعدادی از دوستان نزدیک شهید علیوردی به سپاه رفته بودند، او نیز علاقهمند شد به سپاه برود. همزمان در دانشگاه فارابی هم پذیرفته شد و همانروزها علاقه خود به طلبگی و تحصیل در علوم دینی را ابراز میکرد. با پایان دوره اختبار حوزه علمیه، نتایج آزمون سراسری کنکور هم اعلام و مشخص شد علیوردی در رشته مهندی عمران دانشگاه یادگار حضرت امام (ره) پذیرفته شده است.
با توجه به بحث و چالشی که درباره رفتن به دانشگاه یا حوزه علمیه بین علیوردی و آشنایانش وجود داشت، ترم اول تحصیل در دانشگاه و امتحانات پایان ترم را با موفقیت پشت سر گذاشت تا به تعبیر خودش، کسی فکر نکند نمیتواند در دانشگاه درس بخواند. علیوردی با تحقیقاتی که کرده بود، از دانشگاه انصراف داد و برای تحصیل علوم دینی به حوزه علمیه حاجآقا مجتهدی رفت. حرفش به دوستان و نزدیکانش این بود که اگر در حوزه درس بخواند، میتواند وارد سپاه و ارتش شود و از همه مهمتر، با روحانیشدن میخواهد سرباز امام زمان (عج) باشد. برای کسب درآمد و اینکه به طور مستقل خرج خود را در بیاورد، کار با نرمافزارهای فتوشاپ و تدوین فیلم را هم آموخت.
من طلبه واقعی نیستم!
آرمان علیوردی در دوران تحصیل در حوزه علمیه، از شهریه خود خرج نکرد و گاهی اینشهریه را به دوستانش هم قرض میداد. علت عدم استفاده او از شهریه، این بود که خانودهاش از نظر مالی به او کمک میکردند و نیازی به شهریه نداشت. ضمن اینکه به روایت همدرسانی که در حوزه داشته، میگفته: «وقتی خودم رو با روحانیونی مثل امام، حضرت آقا و شهید صدر مقایسه میکنم که روزانه پونزده تا هجده ساعت مطالعه میکردن، میبینم اصلا طلبگی نمیکنم و طلبه واقعی نیستم.»
شخصیت محوری کتاب «آرمان عزیز» به گفته دوستانش از وقتی معنای ولایت فقیه را فهمید، ارادت خالصانهای نسبت به رهبر شهید انقلاب پیدا کرد. راویان کتاب مورد اشاره میگویند او در اینباره میگفت: «جدا از ولایتی که حضرت آقا بر من دارند، نمیدانم چرا اینقدر در دلم علاقه به ایشان احساس میکنم.»
چرایی علاقه به صحن گوهرشاد
شهید مورد اشاره علاقه داشت نمازهای جماعت خود را در حرم مطهر امام رضا (ع)، در صحن گوهرشاد بخواند. یکی از دوستان او که علت اینعلاقه را پرس و جو کرده، میگوید علیوردی در اینباره به او گفته: «اینمسجد رو دوست دارم. از وقتی حوادث مربوط به دوران رضاخان ملعون رو که توی اینمسجد اتفاق افتاده، خوندم، علاقهم به اینمسجد خیلی زیاد شده، تصمیم گرفتم به یاد شهدایی که بهخاطر غیرت و حجاب توی اینمسجد کشته شدن، هر موقع اومدم مشهد، نمازای واجبم رو توی این مسجد بخونم.»
بچههای دبستانی و حکاکی روی سنگ
نام آرمان علیوردی در فهرست مربیان دوره مربیگری فرهنگی شهید بهنام محمدی ثبت شده بود و باید صبح جمعهای که به شهادت رسید، برای حضور در ایندوره به حسینیه فاطمهالزهرا (س) جنب سپاه تهران حاضر میشد که برگزاران دوره با خبر شهادتش روبهرو شدند.
در برههای پیش از شهادت شهید علیوردی، بنا شد او بهعنوان یکی از مربیان دانشآموزان دبستانی کانون فرهنگی ثقلین مسجد امام علی (ع) شهران مشغول به فعالیت شود. او در اینباره به محمدحسین معرفت از مربیان اینکانون گفت: «خیلی خوشحالم که قراره با بچههای دبستانی کار کنم. کار با اینبچهها مثل حکاکی رو سنگه. اگه بتونیم نقش درست و زیبایی رو لوح وجودی اونا حک کنیم، تا زنده هستن، ایننقش به لطف خدا پاک نمیشه.»
علیوردی پس از ورود به کانون فرهنگی ثقلین، پیشنهاد داد یککلاس بهنام «جهاد تبیین» برای بررسی روند اغتشاشات در کشور تشکیل دهد که اینپیشنهاد با موافقت روبهرو شد.
مهارت در پخت پاستا و اسپاگتی
مادر شهید علیوردی روایت کرده او در خانه آشپزی میکرد و در پخت غذای پاستا که از دوستانش در حوزه علمیه آموخته بود، مهارت داشت. اسپاگتی را هم به خوبی میپخت.
اینمداح را دوست دارم، چون ذوب در ولایت است
به گفته دوستان و نزدیکان آرمان علیوردی، در دورهای از زندگی اینشهید، تغییراتی رخ داد و دچار تحولاتی شد. ازجمله در آرایش موهای سر، پوشش لباس و موسیقیهایی که پیشتر گوش میداد و دیگر گوش نداد. او پس از تحول مورد اشاره، در بیشتر روزها به نواهای مداحی و روضه گوش میداد و در جلسات سخنرانی حجتالاسلام سیدمیرهاشم حسینی و آیت الله محمدعلی جاودان شرکت میکرد. از نظر روضهخوانی و عزاداری هم بیشتر به جلسات میثم مطیعی و نریمان پناهی میرفت.
علیوردی که طبق روایت دوستانش، نسبت به عزاداریهای بدعتآمیز و اشتباه دغدغهمند بود، علت علاقه خود به نوحههای میثم مطیعی را اینگونه بیان میکرد: «آقای مطیعی مداحیه که ذوب در ولایته. تکلیفش رو خوب میشناسه. مداحیه که توی اشعارش به مسائل روز میپردازه. اهل سکوت نیست. به میدون میاد و روشنگری میکنه. من اینطور آدمی رو دوست دارم. روضه و مناجات وقتی از زبون چنینآدمی در بیاد، خیلی بهتر به دل من میشینه.»
راویان خاطرات شهید علیوردی درباره چگونگی حضور او در جلسات روضه و عزاداری اهلبیت میگویند «خوشاشک بود. آرام و بیصدا گریه میکرد. اوج روضه بهشدت میگریست. فقط میسوخت و اشک میریخت.»
حتی یککلمه زشت!
دوستان و نزدیکان آرمان علیوردی گفتهاند او با اینکه شیطنت زیادی داشت و تقریبا همه را سر کار میگذاشت و میخندید، بهشدت مودب بود و هرگز از مرز ادب خارج نمیشد. محمدحسین روزبهانی از طلاب حوزه علمیه حاجآقا مجتهدی در اینباره گفته «حتی یککلمه زشت و رکیک یا اصطلاحی که معنایی دوپهلو داشته باشد، از دهان او نشنیدم.»
موسیقی، فوتبال و کشتی ازجمله علاقهمندیهای شهید آرمان علیوردی بودند. او در ورزش والیبال مهارت داشت و بهطور فعال در مسابقات والیبال حوزههای علمیه تهران شرکت میکرد.
شهید ارتشی مورد علاقهاش
آرمان علیوردی، بین شهدا، علاقهای ویژهای به احمد نیری، سجاد زبرجدی و محسن قوطاسلو داشت. شهید قوطاسلو، اولینشهید ارتش در نبرد با تکفیریهای سوریه بود و علیوردی درباره چرایی علاقهاش به او گفته بود: «تمام اطلاعاتم از اینشهید همین است که روی سنگ قبرش نوشته شده ولی دوستش دارم. فکر میکنم صدای من را میشنود. بارها درخواستی داشتم و به اینشهید گفتهام و حاجتم را گرفتهام.»
گزارش مسیح علینژاد از سرکوبگری آرمان!
با وقوع سیل غرب کشور در نوروز ۱۳۹۸، علیوردی در کنار طلبههای جهادگر به لرستان و پلدختر رفت و به کمک سیلزدگان شتافت. همانروزها تصاویری در شبکه اسرائیلی اینترنشنال پخش شد که گزارشگرش معصومه قمیکلاه یا همان مسیح علینژاد بود. در آنتصاویر جهادگرانی ازجمله آرمان علیوردی، پوریا پایدار و سامان پیردایه با لباس فرم بسیج و پوتین به چشم میآمدند که به سمت کامیونهای حامل ارزاق و کمکها بودند.
اینمامور استخدامی سازمان سیا که با پوشش گزارشگر، روی آنتصاویر صحبت میکرد، در مطالب بهظاهر گزارشگونه خود گفت بسیجیها از تهران برای سرکوب مردم داغدار و سیلزده پلدختر اعزام شدهاند.
نجات بچهگربههای سیلزده
آرمان علیوردی پس از کمک به سیلزدگان پلدختر به کمک مدافعان سلامت رفت و مشغول مبارزه با بیماری کرونا شد.
اما یکی از خاطرات بهجامانده از اینشهید از روزهای امدادرسانی در پلدختر توسط امیرعباس پارسا از دوستان نزدیکش روایت شده که به اینترتیب است:
«شب قبل تا صبح باران بارید. بعد از نماز صبح، چون هوا سرد بود، همه ما غیر از آرمان خوابیدیم. ساعت هشت که رفتیم کار را شروع کنیم، آرمان را ندیدیم. سراغ او را از خادمان آشپزخانه گرفتیم. آنها خندیدند و گفتند: رفیقتون چهارپنجتا بچهگربه پیدا کرده. خیس شده بودن و تقریبا نیمهجون بودن. اونا را برده پیش خانم دکتر پاشایی. بعد از مدتی آرمان آمد. پرسیدم: چی کار کردی؟ جریان بچهگربهها چیه؟ گفت: چهارپنجتا بچهگربه پیدا کردم که داشتن میمردن. اونا رو بردم دکتر. خانمدکتر گفت باید اونا روخشک کنی و به اونا شیر بدی. آب گرم از آشپزخونه بردم و اونا رو با آب گرم شستم و با حوله خودم خشکشون کردم. بعد، داخل یه کارتن گذاشتم و یک پیت حلبی پر از زغال رو روشن کردم و کنارشون گذاشتم. رفتم از یه دامداری که با اینجا یکی دو کیلومتری فاصله داشت، شیر خریدم و آوردم و گرمش کردم. یه شیشه شیرخوری نوزاد هم از خونههای سیلزده پیدا کردم. اون رو خوب شستم و به بچهگربهها شیر دادم. الان هم توی همون کارتن هستن. رفتیم و دیدیم داخل یککارتن، مقداری علف خشک و پوشال ریخته و بچهگربهها روی آن خوابیدهاند. یکی از کارهای آرمان در آن ایام، رسیدگی به بچهگربهها بود. با رسیدگی او، اینحیوانات جان گرفتند و سر حال شدند.» (صفحه ۸۱ به ۸۲)
تو جوندوستی!
آرمان علیورودی با شروع اغتشاشات سال ۱۴۰۱ که با شعار «زن، زندگی، آزادی» توسط دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل هدایت میشد، در کنار نیروهای بسیجی قرار گرفت تا در برقراری نظم و امنیت خیابانهای تهران فعالیت کرده و سهمی از اینجهاد داشته باشد. مشارکت در برپایی آرامش خیابانها و همراهی با مدافعان امنیت، باعث شد علیوردی چندمرتبه با دوستان و آشنایانش به بحث و گفتوگو بپردازد. یکی از اینگفتوگوها با محمدسالار شیدائیان یکی از طلاب حوزه حاجآقا مجتهدی بوده که روایتش در کتاب «آرمان عزیز» آمده است.
شیدائیان در جایی از اینگفتوگو به آرمان میگوید: «من هم از این اوضاع ناراحتم. روز و شب برای بهترشدن اوضاع و خاموششدن آتیش اینفتنه دعا میکنم، ولی توی میدون بودن کار نیروهای امنیتیه.»
پاسخی هم که اینطلبه از شهید علیوردی شنید، به اینترتیب بود: «سالارجان، ناراحت نشیها! تو جون دوستی. شاید هم میترسی و نمیتونی توی میدون حاضر باشی. توی میدون، آتش و سنگ و مشت و خنجره. به چیزی فراتر از دعا نیاز داره. اینکار، شجاعت میخواد. هرچی توکل و ایمانت به خدا بیشتر باشه، شجاعتت بیشتر میشه. تو آدم معتقدی هستی. من این رو شهادت میدم، ولی جوندوستی، و این مانع حضورت میشه. من حاضرم همهچیزم رو فدای پربرجایی تنها حکومت شیعه در جهان و رهبر عزیزم کنم.»
سیبزمینیایسم اسلامی!
مهدی معصومی از طلاب حوزه حاجآقا مجتهدی درباره بحث و گفتوگوهای آرمان علیوردی با طلبههای دیگر درباره دفاع از ایران اسلامی روایتی دارد که در کتاب «آرمان عزیز» درج شده و نمونهای از جملات علیوردی با دوستانش در اینباره، از اینقرار است:
«ما طلبهایم. الان امنیت جمهوری اسلامی ایران، تنها کشوری که نظام شیعه داره، به خطر افتاده. یه عده وحشی و بیادب، به خیابونا ریختهن و به مقدسات توهین میکنن. مگه ما سرباز امام زمان (عج) نیستیم؟ وظیفه ما چیه؟ باید ساکت بنشینیم تا نیروهای امنیتی، اینشورش رو مهار کنن؟ آدم نباید سیبزمینی باشه. اکنون سکوت، سیبزمینیسم اسلامیه.»
قبر من!
آرمان علیوردی در دوران کوتاه زندگیاش، چندبار برای گرفتن برات شهادت دعا کرد و اولیای خداوند را واسطه قرار داد. یکمرتبه از ایندرخواستها، به درگاه امام علی (ع) و هنگام زیارت حرم ایشان در نجف اشرف مطرح شد که علیوردی خاطرهاش را اینگونه برای دوست خود تعریف کرد: «آقا رو به حق غصبشده از خودش و به همسرش قسم دادم که من رو اگه آماده شهادت نیستم، آماده کنه و شهادت رو که بهترین عاقبته، نصیبم کنه.»
مهدی معصومی از طلاب حوزه حاجآقا مجتهدی و دوستان آرمان علیوردی، ضمن بیان اینخاطره نکته که گلزار شهدای بهشتزهرای تهران پاتوق همیشگی آرمان بوده، روایت کرده:
«آخرینبار که به گلزار شهدا رفتیم، حدود یکماه قبل از شهادتش بود. آرمان سر مزار شهید سجاد زبرجدی حال و هوای دیگری داشت. بالای قبر اینشهید، بین قبور دو شهید دیگر، جای خالی بود. آرمان دقیقا همانجا دو رکعت نماز خواند و مشغول تلاوت قرآن شد. با توجه به اینکه غیر از من و او کسی آناطراف نبود، به پهلو دراز کشید. سرش بهسمت قبر شهید زبرجدی بود. حال غریبی داشت. به قبر شهید زبرجدی خیره شده بود. نگاهش میکردم. چشمش به من افتاد. گفت: حاجی، حیف نیست! اینجا خالیه.
- چی؟ کجا خالیه؟
- همینجا که من خوابیدم. خداییش حیف نیست حاجی! خیلی دوست داشتم که خدا توفیق شهادت به من میداد و من رو اینجا دفن میکردن.»
آموزشدیدگان اسرائیل؛ نه اراذل و اوباش
پاییز سال ۱۴۰۱ با شعلهور شدن آتش اغتشاش نیروهای مزدور موساد و دستگاههای اطلاعاتی آمریکا در خیابانهای تهران، گردان ۵۰۵ حمزه سیدالشهدا (ع) مامور به کمک به مدافعان امنیت در برپایی آرامش دوباره در شهرک اکباتان شد؛ جایی که قتلگاه آرمان علیوردی شد. سلمان سپهر فرمانده گردان ۵۰۵ یکی از راویان «آرمان عزیز» است که میگوید تعداد زیادی از اغتشاشگران حاضر در آنمکان، اهل و ساکن شهرک اکباتان نبودند. بلکه از شهریار، کرج، اسلامشهر، رباط کریم، ستارخان، کیانشهر، نازیآباد، صادقیه و دیگر محلات برای آشوب، به شهرک اکباتان آمده بودند.
نیروهای اطلاعات گردان ۵۰۵ پس از بررسی و تحقیق، به فرمانده خود گفتند اغتشاشگرانی که اکباتان را به هم ریختهاند، بیش از ۴۰۰ تن هستند، اما در گروههایی صدنفره در بخشهای مختلف جمع شده و وقتی یکی از ایندستهها فرار میکند، به سرعت دسته دیگر از جای دیگر وارد عمل میشود. اغتشاشگران مورد اشاره به گفته سلمان سپهر کاملا با برنامه و حسابشده کار میکردند. آنها مشروبات الکلی مصرف کرده بودند و پس از دستگیری اعتراف کردند ماده مخدر گل و شیشه هم کشیدهاند. یکی از اغتشاشگران فعال در صحنه که مانند خیلی از اغتشاشگران دیگر، اهل اکباتان نبود، سابقه شرارت داشت و در رباط کریم زندگی میکرد. اینشخص سال ۱۳۹۸ به خاطر زورگیری و سرقت به زندان رفته بود.
در لحظاتی از درگیریهای گردان ۵۰۵ با اغتشاشگرانی که آرمان علیوردی را به شهادت رساندند، کار به درگیری تن به تن کشید؛ در حالیکه اغتشاشگران قمه و چاقو داشتند و نیروهای بسیج باتوم!
آرمان علیوردی هم پس از افتادن در محاصره وحوش مورد اشاره، ابتدا بهشدت زخمی شد که بهعلت بستهبودن راههای ارتباطی که اغتشاشگران باعث و بانیاش بودند، دیر به مرکز درمانی منتقل شد. او ابتدا به بیمارستان صارم اکباتان و سپس بیمارستان بقیهالله منتقل شد و شهادتش در اینبیمارستان رقم خورد.
امیرعباس پارسا فرمانده گروهانی از گردان ۵۰۵ که آرمان علیوردی عضو آن بوده یکی از راویان حوادث منتهی به شهادت علیوردی است و میگوید مشاهده و مواجهه با نیروهای اغتشاشگر شهرک اکباتان باعث شد نیروهای گردان متوجه شوند با گروهی حرفهای و آموزشدیده طرف هستند نه فقط عدهای اوباش و اغتشاشگر!
پارسا در روایت یکی از صحنههای درگیری در اکباتان میگوید دو مرد و یکزن روی پشتبام یکی از ساختمانهای مسکونی بودند که بلوکهای سنگین سیمانی را از بالا روی نیروهای مدافع امنیت رها میکردند و اینکار باعث جراحتهای جدی برخی از ایننیروها شد. یکی از مردها قویهیکل بوده و قدی حدود ۲ متر داشت. زن نیز با تلفن همراه خود مشغول فیلمبرداری و ارسال برخط آن به اینترنشنال بود. نیروهای مدافع امنیت اینموضوع را پس از دستگیری و توقیف گوشی همراه زن متوجه شدند. آنها همچنین سطح پشت بام را با حیرت نظاره میکردند که تکههای بزرگ سنگ و بلوک سیمانی در سطحی گسترده – به گفته پارسا در حد پشت یک وانت – روی آن جمعآوری شده و بنا بود روی سر مدافعان امنیت رها شوند.
زدن مُخ جوانهای آنطرف خیابان
همانطور که اشاره شد، یکی از دغدغههای شهید آرمان علیوردی، جهاد تبیین بوده که علتش اشاره رهبر شهید انقلاب بر اینگونه جهاد بوده است. یکی از نمودهای بارز دغدغه و تلاش او را در اینزمینه میتوان در خاطرهای مشاهده کرد که از احسانالله خائف جانشین گردان ۵۰۵ حمزه سیدالشهدا (ع) درباره شبهای اغتشاشات سال ۱۴۰۱ در کتاب «آرمان عزیز» درج شده است:
«اغتشاشات سال ۱۴۰۱ شروع شد. گردان ما از همان اولینروز آشوب، ماموریت کمک به مدافعان امنیت را داشت. اینماموریتها استقراری یا عملیاتی بود. در چند عملیات، آرمان هم همراه نیروهای گردان بود که با شجاعت و اطاعتپذیری منحصر به فردش خوش درخشید. یکبار به شهرک اکباتان رفتیم. کنار فروشگاه مگامال مستقر شدیم. حوالی عصر بود که حدود ده دوازده جوان، درست رو به روی ما در آنطرف خیابان، شروع کردند به شعار دادن. میخواستیم اقدام کنیم؛ ولی دیدیم ممکن است جو آنجا متشنج شود. آرمان گفت: «اجازه هست من با اونا صحبت کنم؟ اینا اطلاعات درستی ندارن و اسیر رسانهها شده ن. اگه آگاه بشن که بازی خورده ن، قطعا این کارا رو نمیکنن.» گفتم: «اگه فایدهای داره برو، ولی خیلی مراقب باش. ما هم هوای تو رو داریم.» آرمان به طرف آنها رفت. او لباس بسیجی پوشیده بود. سریع به چند نفر از نیروها که لباس شخصی به تن داشتند، دستور دادم بهصورت نامحسوس به جمع آنها نزدیک شوند و مراقب آرمان باشند. حواس ما هم از محل استقرار به او بود. آرمان رفت و سلام علیک کرد و با همه آنها دست داد. سپس شروع کرد به گفتوگو. صدای آنها را نمیشنیدیم، اما از حرکات آنجوانان معلوم بود که با پرخاش صحبت میکردند. آرمان، آرام و ملایم به صحبت آنها گوش میداد و بعد در کمال متانت حرف میزد. این گفتوگو بیش از یکساعت به طول انجامید.
هرچه پیش میرفت، رفتار و گفتار آنجوانها هم ملایمتر میشد. در نهایت، کار به جایی رسید که همه آنها با آرمان میگفتند و میخندیدند. بعد از چند دقیقه، همه با آرمان دست دادند و خداحافظی کردند و به سمت انتهای خیابان صارم به راه افتادند. در راه، مدام برمیگشتند و برای آرمان دست تکان میدادند. آرمان هم برای آنها دست تکان میداد. وقتی پیش ما رسید، نیروها به شوخی به او گفتند: «چی شد؟ مخشون رو زدی؟ چی کارشون کردی؟ اشاره میکردی فرم ثبتنام بسیج رو برا اونا بیاریم.» آرمان خندید و گفت: «کار خاصی نکردم. یه گفتوگوی ساده بود. موقع بحث، کمی به اونا آگاهی دادم و شبهاتشون رو برطرف کردم. مساله برای اونا روشن شد و بعد از اون میگفتیم و میخندیدیم.»
بعد از آنماجرا چند بار دیگر به شهرک اکباتان رفتیم. هربار همان ده دوازده جوان میآمدند و با آرمان خوش و بش میکردند و میرفتند. آنها با ما و نیروهای گردان هم آشنا شده بودند و احوالپرسی میکردند. در یکی از شبهای استقرارمان در شهرک اکباتان، آرمان نبود. آنجوانها سر رسیدند و، چون او را پیدا نکردند، سراغ من آمدند. پرسیدند: «آقا آرمان نیست؟» پاسخ دادم که امشب نیامده و احتمالا در حوزه، کلاسهایش زیاد بوده یا امتحان دارد. گفتند: «حوزه؟ چه حوزهای؟!»
- حوزهای که طلبهها اونجا درس میخونن.
- مگه آقا آرمان آخونده؟!
- بله.
- دمش گرم! عجب آخوند باحالی! کاش همه آخوندا مثل آقا آرمان بودن. اینآقا آرمان خیلی خوشاخلاقه. هرچی بهش گفتیم، فقط خندید و با ما شوخی کرد. اونقدر با حوصله به سوالامون جواب داد که از رو رفتیم. خیلی باحاله. خداوکیلی اگه همه بسیجیا و آخوندا مثل آرمان باشن، خیلی خوب میشه. سلام ما رو به آرمان برسونین.
- چشم. حتما سلامتون رو میرسونم؛ ولی شما تا حالا نشستهاین با بسیجیا و آخوندا صحبت کنین؟
- نه.
- خب شاید بقیه اونا هم اخلاقشون همینطور باشه.
- شاید، ولی اونقدر عبوسن که بعضی از اونا رو با یه من عسل هم نمیشه خورد.
- شاید از شانس شما، اونروز براشون مشکلی پیش اومده باشه. اونا هم آدمن و درگیر مشکلات.
- بله. درسته. سعی میکنیم آخوندای دیگه رو هم امتحان کنیم.
- بهترین کار اینه که برین مسجد محلتون و سوالاتون رو از امام جماعت مسجد بپرسین. قطعا با روی باز از شما استقبال میکنه.
- فکر بدی نیست. امتحان میکنیم.
منبع: تسنیم

















